کریس سرش رو که به شدت نبض می زد بین دست هاش گرفته بود و محکم می فشرد. چطور تونسته بود به حرف یکی که تا الان دائما به بقیه نیش و کنایه زده و طوری رفتار کرده بود که انگار زنده موندن یا نموندن بقیه ذره ای براش اهمیت نداره اعتماد کنه و اینطور به امید رسیدنش با طنابی که می تونست برادرش رو نجات بده بشینه؟! نمی شد تا این حد به سوهو اعتماد کرد.. می دونست نمیشه! عصبی بود.. از اینکه اونجا ایستاده بود و هیچ کاری نمی کرد عصبی بود و حس مرگ داشت اما به طور تنفر بر انگیزی نمی تونست کاری بکنه و به هر حال حتی ساکن بودنش هم باعث نشده بود چن بازوش رو رها کنه. می دونست جلو رفتن اشتباهه.. اما وقتی زندگی برادر کوچک ترش اینطور توی خطر بود چه اهمیتی داشت؟ فقط باید می رفت و نجاتش می داد.
سرش رو که بالا آورد مینسوک به راحتی تونست قطره های اشک جمع شده توی چشم های سرخ شده اش رو که انگار آماده فرود اومدن روی گونه هاش بودن ببینه اما صدای کریس بر خلاف چهره اش عصبی و پرخاشگر بود.
-ولم کن لعنتی.. میخوای همینطور منتظر بمونم تا برادرم اون تو خفه بشه؟!
در حالی که بازوش رو با تکون شدیدی از دست چن بیرون می کشید فریاد زد و مصمم چرخید. باید سعی می کرد به تنهایی سهون رو بیرون بیاره. نمی تونست بیشتر از این منتظر بمونه. باید تلاشش رو می کرد! اما قدم هاش رو که سمت باتلاق کشید، صدای فریاد سهون همزمان بلند و باعث شد لحظه ای مکث کنه.
-ک.. کجا میای هیونگ؟! برو عقب.
با وحشت و چشم های گرد گفت اما کریس برای اطمینان سری تکون داد و با لحن آرومی گفت.
-آروم باش.. میخوام بیارمت بیرون.چشم های سهون با شنیدن این جمله حتی گردتر شدن. کریس خل شده بود؟!
-نمیخوام! نمیخوام بیاریم بیرون.. حتی فکرشم نکن یه قدم دیگه جلوتر بیای.
اخم کریس با دیدن تقلاهای دوباره سهون غلیظ تر شد.
-خفه شو سهون.. داری خودتو به کشتن میدی!پسر کوچک تر مسیر نگاه کریس رو که به بدنش خیره شده بود دنبال کرد و بعد با درک وضعیتش به سرعت سر تکون داد و باشه ای زیر لب گفت. ترجیح می داد فعلا هیچ مخالفتی نکنه چون ممکن بود با هر حرکت زودتر به طور کامل داخل گل فرو بره. فین فین آرومی کرد و سرش رو پایین انداخت. اما صدای قدم های سریعی که سکوت چند ثانیه ای بینشون رو شکست باعث شد این بار با شوق سرش رو بالا بیاره و به سوهو که نفس نفس زنان بهشون نزدیک می شد خیره بشه. به دنبال سوهو، چند نفری که کنار چادرها مونده بودن هم در حال دویدن بودن! کریس با دیدن سوهو به سرعت سمتش دوید و هول پرسید.
-چی شد؟؟
ولی نگاه مبهوت شیوون و بقیه خیره به سهونی بود که بی دفاع وسط باتلاق فرو رفته بود و با چشم های خیس از اشک نگاهشون می کرد. اینجا چه اتفاقی افتاده بود؟!

DU LIEST GERADE
'👣 Danger Point 👣'
Fanfiction○● 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦𝘴 : Chanbaek, Kaihun, Krisho ○● 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Mistery, Adventure, Romance, Smut ○● Writer : Swan ─────⟢𖧵⟣───── همه چیز خوبه! یه زندگی نسبتا آروم و روزمره کنار یه پدر مستبد که سعی در کنار اومدن باهاش داری، و دوستای قدیمی که بیشتر وقتت...