part 30

233 58 4
                                    

پلک‌هاش لرزیدن و کم کم از هم فاصله گرفتن، حس عجیبی توی تمام تنش پخش شده و کاری میکرد حس کنه نیمی از وجودش نیست، نصف تنش توی ارامشی لذت‌بخش فرو رفته و نصف دیگرش بی‌قراری میکرد، اهی از کلافگی و گیجی کشید و به پهلو چرخید، تهیونگ کنارش خوابیده بود، با بالاتنه‌ی لخت و... یه تتو روی نصف سیبک گلوش و نقطه‌ی رایحش؟ با تعجب اخمی کرد و نیم خیز شد، تا حالا همچین چیزی رو روی تنش ندیده بود!
" اصلا خونه میموندی که بخوای چیزیش رو هم ببینی؟"
جوابی که خودش، بلافاصله به خودش داد باعث شد قانع بشه و با شونه بالا انداختن، از روی تخت بلند بشه، هنوز دو قدم‌هم بر نداشته بود که جلوی اینه میخکوب شد، بالاتنه‌ی اونم برهنه بود و... یه تتو عین مال تهیونگ داشت؟ وحشت زده دستش رو روی دهنش گذاشت و قدمی عقب رفت، اونا همو مارک کرده بودن؟ کی؟!

فلش بک، شب قبل:

مردمک‌های براق امگا درخشیدن و لبخند دندون‌نما و عجیبی روی صورتش نشست، مچ دست الفا رو توی دست گرفت و با اشتیاق روی خودش خمش کرد.
- الفای من!
- ه..ها؟
- بزار ببینمش تهیونگ، بزار الفاتو ببینم.
- الهه‌ی ماه! هیت شدی؟ اما... اما هیت فقط زمانی اتفاق میوفته که دوتا گرگ کنارهم به ارامش برسن!
- بزار ببینم، بزار تا وقتی هنوز دردم شدید نشده و عقل از سرم نپریده ببینمش تهیونگ.
رایحه‌ی یاس و خامه هر لحظه بیشتر از قبل شامه‌ش رو پر میکرد و گرگش رو به تکاپو می‌انداخت، مردمک‌هاش مدام به رنگ طلایی در میومدن و برق میزدن اما نیمه‌ی انسانیش نمیخواست اجازه بده فعلا بیرون بیاد.
- الهه‌ی ماه جیمین، چه بلایی سرت اومده؟
- من این‌کارو به خاطر تو کردم الفا، بزار ببینمش، ازادش کن تا باهم یکی بشیم و بعدش جیمین تا اخرش مال خودته!
اب دهنش رو قورت داد و با شک به پسر زیرش خیره شد، چشم‌هاش هر لحظه‌ خمارتر و رایحش فریبنده‌تر از قبل میشد.
- میخوای چیکار کنیم؟ باهم بخوابیم؟ ما قبلا هزار بار انجامش دادیم این نمیتونه...
- معلومه که نه عزیزم، حتی یه توله‌هم نمیتونه نیمه‌ی احمق انسانی منو کنار تو نگه داره، فقط گرگتو ازاد کن و بزار مال‌هم بشیم!
- ما برای یکی شدن به رضایت هر چهار نفرمون نیاز داریم امگا، میفهمی؟ بس کن فرومونات دارن...
- دارن چیکار میکنن الفا؟ تحریکت میکنن؟ گرگتو بیدار میکنن؟ بس کن و بهش اجازه بده بیاد بیرون، فقط یک ساعت بهمون مهلت بده و مثل نیمه‌ی انسانی من احمق نباش!
- حداقل بهم بگو میخوای چیکار کنی، نمیخوام اخرش جیمینو کامل از دست بدم، من اعتمادشو میخوام!
- مارک! ما همو مارک میکنیم، نیمی از ما بهم پیوند میخوره و بعدش نیمه‌ی دیگمون نمیتونه تحمل کنه، جیمین انسان به طرفت کشیده میشه و اون موقع حتی اپا و پاپاهم نمیتونن هیچ کاری بکنن!
هیچی نگفت، بی‌حرکت به چهره‌ی امگای زیرش که کم کم قطرات عرق روش مینشستن خیره شد، ناله‌ی کوچیکی از بین لب‌های پسر به بیرون فرار کرد، دردش داشت شروع میشد!
- الفا لطفا! این قراره دردناک باشه، ازادش بزار!
نفس عمیقی کشید، پلک‌هاش رو روی‌هم فشرد، فکر به جیمینی که مال اونه، توله‌های اون رو داره و به اون لبخند میزنه نیمه‌ی انسانش رو به عقب هل داد، ثانیه‌ای بعد، مردمک‌های پسر بزرگتر به رنگ طلایی درخشیدن و توی تاریکی اتاق برق زدن، امگا آهی کشید و به یقه‌ی لباس الفاش چنگ زد، اون رو پایین‌تر کشید و محکم لب‌هاشون رو به‌هم کوبید.
- نمیدونی هاه چقدر دلم...اوم... میخواست ببینمت الفا!
گرگ الفا جواب نداد، در عوض محکم‌تر از قبل لب‌های جفتش رو مکید و به پهلوش چنگ زد.
طی یه حرکت تیشرت توی تن پسر رو از تنش بیرون کشید و پایین تخت پرتابش کرد، زبونش رو از شکم پنبه‌ایش تا روی نیپل‌هاش کشید و همونجا متوقف شد، با اشتیاق لب‌هاش رو به دور نقطه‌ی صورتی رنگ روی تن پسر حلقه کرد و مشغول مکیدنش شد، وقتی انگشت‌های امگا لای موهاش فرو رفتن گاز کوچیکی از تنش گرفت و به سمت نیپل سمت چپش رفت، پسر زیرش ناله‌ای کرد و به حرف اومد.
- الفا! ما نمیتونیم باهم بخوابیم!
عصبی با صدای دورگش جواب داد:
- میدونم!
چند ثانیه به چشم‌های هم خیره شدن و بعد، الفا غرید و سرش رو به سمت گردن پسر خم کرد.
- رد دندونام قراره خیلی قشنگ باشن!

My room is full of tulips/completedWhere stories live. Discover now