Chapter10

95 29 1
                                    

-این هیونگ تو هم خیلی عصبیه ها!

کای در حالی که سعی می کرد تلاشی برای شکستن سکوت مزخرف بینشون بکنه بعد از نیم نگاهی به چهره گرفته سهون، با لحن شوخی گفت و باعث شد نگاه پسر کوچک تر برای لحظه ای از شلوارش که داشت بی وقفه نخ های روش رو می کند جدا و به صورتش دوخته بشه. اما چند ثانیه بعد نفس عمیقی کشید و دوباره مسیر نگاهش رو عوض کرد.

-نگو که تو هم حرفاش رو قبول نداری. حتی سوهو هم با تموم لجبازیش نتونست یه جواب قانع کننده پیدا کنه و باز بکوبه تو صورتش!

کای ابرویی بالا انداخت.
-پس تو طرف برادرتی.

و سهون با نیشخند سمتش چرخید.
-نباید باشم؟!

کای بی حرف شونه ای بالا انداخت و باعث شد سهون بعد از آه کوتاهی دوباره به حرف بیاد.

-میدونی چیه؟ من باور دارم حرفاش درسته.. هر چند این موضوع گاهی میره رو اعصابم اما به طرز عجیب و اعصاب خورد کنی هر چیزی که به زبون میاره درست از آب در میاد!

کای تکخند ناباوری زد و باعث شد سهون هم متعاقبا به خنده بیفته.

-این حرف رو از روی تجربه هام میزنم. همیشه هر کاری کردم و اون گفته بعدا پشیمون میشی واقعا شدم. همینطور بر عکس.. گاهی وقتا تشویقم میکنه.. و اون وقته که واقعا حس میکنم از کاری که کردم راضی ام.

کای با لبخند کوچیکی به سهون که بی وقفه در حال حرف زدن بود خیره شده بود. چقدر دلش یه همچین تجربه هایی رو می خواست.. چیزایی که سهون به عنوان تجربه ازشون نام می برد یه جورایی آرزوش بودن!

با صدایی که آروم تر از دفعات قبل به گوش سهون رسیده بود گفت.
-روابط شما دو تا واقعا چیز جالبیه. بهت حسودیم میشه.

سهون با چشم های گرد نگاهش کرد. حسودی؟ به اون؟!

در حالی که با انگشت به خودش اشاره می کرد گیج گفت.
-به من؟؟ مطمئنی؟! اما من چیزی برای حسودی کردن توی زندگیم نمیبینم!

کای کمی سمتش خم و بعد توی فاصله چند سانتی صورتش متوقف شد.
-نمیبینی، چون داریشون! شنیدی میگن آدما تا چیزی رو از دست ندن قدرش رو نمیدونن؟

با حالتی که هم جدیت و هم شوخی قاطیش شده بود پرسید و باعث شد سهون، گیج سری تکون بده. چشم هاش تا زمانی که کای دوباره عقب کشید و به درخت تکیه داد با گیجی دنبالش کردن و بعد به دست های پسر رو به روش که توی هم قلابشون کرده بود خیره موندن. کای در حالی که حالا به آسمون بالای سرش خیره شده بود بعد از نفس عمیق و پر صدایی ادامه داد.

-تو یه برادر داری که هوات رو داره.. یه برادر که شاید خیلیا دلشون میخواد شبیهش رو داشته باشن. تو میدونی اینکه یکی باشه که پشتت بهش گرم باشه چه حسی داره.. چیزی که شاید خیلیا تجربه اش نکردن. تو میدونی تنها نموندن یعنی چی.. در حالی که شاید خیلیا زندگیشون با تنهایی گذشته.

'👣 Danger Point 👣'Onde histórias criam vida. Descubra agora