part 31

231 61 3
                                    

ولی این قرار بود کمتر از بیست پارت باشه🥲🥲🥲🥲

سر میز ناهار هیچ کدوم حرف نزدن، گه گاهی صدای هق هق‌های باقی مونده از گریه‌ی نیم ساعت پیش بند اومده‌ی امگا به گوش میرسیدن و دیگه هیچی، تهیونگ صداش رو صاف کرد تا کمی از گرفتگی خارج بشه و گفت:
- خب، این منطقه خیلی قشنگه عزیزم، دوست داری امروز عصر بریم اطرافو بگردیم؟ یه دریاچه‌ی کوچولو داره مطمئنم ازش خوشت میاد.
امگا خواست جواب منفی بده، اما حس افتضاحی بخاطر ناراحت کردن اون توی دلش پیچید و میدونست کاملا بخاطر مارک روی گردنشه، پس لب‌هاشو به‌هم فشرد اما در اخر جواب داد:
- باشه الفا.
- عالیه قشنگم.
چند ثانیه‌ی دیگه در سکوت گذشت.
- میتونم... میتونم به خانوادم زنگ بزنم؟
تهیونگ با ترسی که از اول صبح توی دلش جوونه زده بود به امگاش نگاه کرد، میخواست بگه مارک دارن؟ الهه‌ی ماه اگه کیم نامجون میفهمید همین امشب پیداش میکرد و جلوی همین خونه قبرشو میکند! نفس عمیقی کشید و اماده خواهش کردن شد اما قبل از جواب دادن امگا اضافه کرد:
- نمیخوام راجب این قضیه بهشون چیزی بگم... فقط دلم خیلی تنگ شده! (پسرم عادت کن خونه‌ی شوهرتی دیگه:])
سری تکون داد و گوشیش رو به سمت پسر گرفت، بی‌حرف بلند شد و از اشپزخونه بیرون رفت تا راحت صحبت کنه و جلوی تلوزیون نشست، بی‌حواس کانال‌ها رو بالا پایین میکرد درحالی که فکرش حول و اطراف عکس منتشر شده ازشون، واکنش شدید رسانه‌ها و مهم‌تر از اون مارک‌های روی گردن‌هاشون میچرخید، صادقانه، از اینکه میتونست نیمی از احساسات جیمین رو حس کنه و تا اون حد بهش احساس نزدیکی کنه خیلی خوشش اومده بود اما در اخر این گرگ اون بود که داشت به احتمال خیلی زیاد سه‌هفته‌ی اخر عمرش رو میگذروند، اوه باید با حواس بویایی و چشاییشم خداحافظی میکرد! مشکلات قلبی؟ توهمات مغزی؟ باید به اوناهم خوشامد میگفت چون امکان نداشت دوتا از چهارتا بلایی که به سمتش میومدنو به جیمینش پاس بده! خودش همشونو جمع میکرد و بعد با یه لبخند دندون‌ نما به جیمین اطمینان میداد میتونه بره و به زندگیش برسه!
تصور از دست دادن گرگش یا عوارض دیگه‌ی قطع پیوند و در نتیجه کاملا بی‌استفاده شدنش توی جامعه و شرکت و موندن توی خونه زیر دست چند تا پرستار نبود که چشماشو خیس کرد، تصور جفت شدن امگاش با یه الفای دیگه، رفتن دوبارش و نداشتنش بود که دست‌هاش روهم مشت کرد و قلبش رو از ترس لرزوند، الهه‌ی ماه! نمیشد این یکیو ببخشه؟
نفس عمیقی کشید و سعی کرد افکار توی سرش رو مهار کنه، هرچند که شدنی نبود!

امگا بعد از تموم شدن تماسش، لب پایینش رو گاز گرفت و با تردید توی هال رفت، گوشی رو روی میز جلوی کاناپه گذاشت اما گویا جفتش متوجه نشد، شونه‌ای بالا انداخت و به سمت اتاق رفت.

- عزیز دلم حاضری؟
بی‌حرف از اتاق بیرون اومد و کنار تهیونگی که تمام وسایل رو به دست گرفته بود ایستاد، الفا بهش لبخند زد و در رو با دست چپش که وسایل کمتری رو حمل میکرد باز کرد، بیرون رفتنشون مصادف شد با جلو اومدن دوتا از گاردها برای حمل وسایل اما تهیونگ با سر ناراضایتیش رو نشون داد.
- این منطقه خلوته لازم نیست کسی همراهیمون کنه، همینجا بمونید.
هردو کمی سرهاشون رو خم کردن و کنار رفتن، امگا بی‌حرف پشت سر الفاش راه افتاد و توی جاده‌ی خاکی و باریک بین درختها و سبزه‌ها قدم گذاشت، در یک کلمه، خاص بود!
ده دقیقه‌ی بعد، کنار دریاچه‌ی کوچیک و زلال ایستاده بود و با حیرت و شعف بهش نگاه میکرد، بی‌اختیار کلمات از بین لب‌هاش جاری شدن:
- الهه‌ی ماه! اینجا...
- خارق‌العادس، به‌خاطر همین اون ویلارو به زور پول از مالک قبلیش خریدم!
- واو!
- ازش خوشت اومده؟
امگا بی‌حواس جواب داد:
- خوشم اومده؟ عاشقش شدم!
تهیونگ لبخندی بخاطر ذوق زدگی امگاش زد و جواب داد:
- پس مال تو عزیزم، میسپارم سندشو حاضر کنن، هفته‌ی دیگه میتونی امضاش کنی!
با شنیدن این حرف، به خودش اومد و گونه‌هاش بخاطر عادی حرف زدنش با الفا کمی رنگ گرفتن اما این باعث نشد با حیرت سمت مرد نچرخه!
- چی؟ میخوای ویلاتو بدی به...من؟
- هرچیزی که من دارم متعلق به توِ عزیزم، فقط میخوام سندشو به نامت بزنم تا اگه خواستی طلاقم بگیری، بتونی بدون برخورد با من دوباره اینجا رو ببینی!
امگا غم و حسرت عمیقی رو پشت سرش وقتی که الفا کلمه‌ی "طلاق" رو به زبون اورد حس کرد! اونا احساسات جفتش بودن!
با تردید لب باز کرد:
- نه! تو خودتم دوستش داری! بخاطر اینکه میخوای بدیش به من ناراحتی!
الفا خنده‌ای ارومی کرد و درحالی که زیرانداز رو از توی سبد بیرون میاورد، گفت:
- تنها چیزی که وقتی از دستش بدم ناراحت میشم تویی عزیزم، من قراره تورو از دست بدم!
امگا معذب کنار ایستاد و توی دلش خودش رو بخاطر زدن اون حرف لعنت کرد، میتونست حس کنه الفا حالا ناراحت‌تر از قبله! آه! مارک لعنتی!
- میخوای امروز تو هر سوالی داری بپرسی و من جواب بدم؟ اینجوری... خب یعنی بهتر منو میشناسی نه؟
امگا تردید و انتظار رو پشت سرش حس میکرد، سر تکون داد و کفش‌هاش رو در اورد و روی زیر انداز نشست، کوچیک بود پس فاصله‌ی چندانی با الفاش نداشت.
- میشه برم توی اب؟
- ابش سرده عزیزم، میتونی بهار یا تابستون دوباره بیای!
امگا لب‌هاش رو بخاطر احساس ناخوشایندی که توی دلش تشدید شده بود بهم فشرد و سعی کرد دیگه راجب محیط حرفی نزنه.
یک ساعتی به همون روال رد و بدل شدن جملات کوتاه گذشت، الفا اهی کشید و درحالی که خودش رو مشغول بازی با حلقش -همونی که سلیقه‌ی جیمین عزیزش بود- نشون میداد شروع به حرف زدن کرد:
- سوالی نداری؟ هیچی؟ اصلا دلت نمیخواد یکم برای "ما" شدن تلاش کنی؟
- بعضی چیزا دیگه هیچوقت درست نمیشن!
دروغ میگفت! همه چیز مثل قبل میشد اگه فقط یکم مثل سه سال پیش از دیدی که به خانوادش نگاه کرده بود به همسرش‌هم نگاه میکرد!
- مثل احساسی که قبلا بهم داشتی و الان دیگه نداریش؟
سیبک گلوش تکون خورد، مردمک چشماش لرزیدن و امگای وجودش توی خودش جمع شد، احساسی که قبلا به تهیونگ داشت چی بود؟ پناهگاه؟ زندان؟ ترس؟ ارامش؟ ناامنی؟ امنیت؟ تنفر یا یه عشق تلقین شده؟ قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید اما تلاشی برای پاک کردنش نکرد.
- من دوستت نداشتم، دوستت ندارم، و فکر کنم هیچوقتم قرار نیست دوستت داشته باشم!
الفا با ناباوری سر بالا اورد اما بعد به شکل ناامید کننده‌ای انکارش کرد.
- جیمینا، باشه، تو عصبیی و حق داری عزیزم، اما تو منو دوست...
- نداشتم! اول که دیدمت مثل یه نور روشن و گرمای خورشید که از اخر یه تونل تاریک و سرد میاد بودی، اما دقیقا وقتی دهنتو باز کردی و حرفای لعنتیتو تف کردی تو صورتم اون نور خاموش شد، تونل دوباره سرد شد اما من دیگه نمیتونستم به طرفت نیام الفا! خانوادم هلم میدادن! مجبور بودم روی خرده شیشه‌های کف زمین راه برم تا توی کمترین زمان ممکن برسم، و بعد تو زندان من شدی، حق نداشتم تنها بیرون برم، حق نداشتم دوستی داشته باشم، حق نداشتم بگم چقدر خستم، چقدر ازت میترسم وقتی مثل یه طعمه بهم نگاه میکنی یا چقدر ارزوی مرگ میکنم وقتی مثل یه سگ احمق روی سرم دست میکشی! ته زندان لعنتیت چی بود؟ یه نطفه‌ی اجباری توی شکمم؟ تمام مدت بارداری جهنمیم میترسیدم به شکمم دست بزنم اما حتی جرئت نداشتم بگم توله‌ی لعنتی تورو نمیخوام، میترسیدم از اینکه ناراحت بشی، داد بزنی، از خونه بیرونم کنی! مگه من جز تو کیو داشتم؟ هیچکس! تو تنها خانواده ی من بودی و تهش دیدم که حتی از یه امگای هرزه‌هم واست کمترم!
با عجز و درد جملاتش رو توی صورت الفا کوبید و بعد با چشم‌های پر شده به رو به روش زل زد، الفا نفسی که از بهت حبسش کرده بود رو از لای لب‌هاش به بیرون فرستاد و دستش رو به سمت شونه‌ی پسر برد.
- من... نمیفهمم چی میگی جیمینا!
قطره اشک دیگه‌ای از گوشه‌ی چشم امگا چکید، معلوم بود که نمیفهمید، خانوادش قبل از اون اتفاق همیشه جلوی تهیونگ نقش بازی میکردن.
- تا قبل از اون، هیچکس منو دوست نداشت الفا، هیچکس! من فقط یه امگای بدبخت تشنه‌ی محبت بودم که با پیدا کردن تو فکر میکرد حالا قراره مورد توجه و محبت قرار بگیره.
نیم نگاهی از گوشه‌ی چشم به صورت بهت زده‌ و پر شده از کنجکاوی مرد انداخت و پوزخند محوی زد.
- اونجوری نگام نکن، هیچوقت بهت نمیگم چی بهم گذشته چون دیگه برام مهم نیست، من حالا یه خانواده دارم که حتی اگه لازم باشه بخاطرم ادم میکشن تهیونگ شی، گرفتن طلاقم از یه عوضی که دیگه چیزی نیست!
بعد از اون هیچ حرفی بینشون زده نشد، نیم ساعت بعد امگا بی خبر از جا بلند شد و به سمت کلبه پا تند کرد، تهیونگ با هول و کلافگی تمام وسایل رو توی سبدش ریخت تا زودتر خودشو به امگاش برسونه، درست لحظه‌ای که خواست بی‌خیال زیرانداز گیر کرده به تنه‌ی ناهموار درخت بشه صدای جیغ بلندی توی گوش‌هاش پیچید و لرز به تنش انداخت، جیمین! صدای جیمینش بود؟
هول زده از جا پرید و درحالی که به سمت راهی که همسرش رفته بود میدوید داد زد:
- جیمین؟ جیمینا؟ کجایی عزیزم؟
به اطرافش نگاه کرد و وقتی اثری از امگا ندید، با عجز دوباره فریاد زد:
- جیم؟ جیمین؟ نمیتونم پیدات کنم کجایی؟
سینش از شدت ترس و کمبود اکسیژن با ضرب بالا و پایین میرفت، قطره‌ای روی پیشونیش چکید و بعد، صدای رعد و برق بلندی توی گوش‌هاش پیچید.
- نه نه نه الهه‌ی ماه! جیمینم نیست، نمیتونم پیداش کنم، نباید بارون بیاد!
قدم‌هاش رو تند تر از قبل برداشت و دور خودش چرخید، صداش کرد، دوباره و دوباره، اما چرا هیچ جوابی نمیومد؟

ساعت ده شب بود، چهار ساعت از برگشتنش به کلبه میگذشت و الفا با این حال که بیرون بارون شدیدی میومد هنوز برنگشته بود، احساس ناخوشایند و عذاب شدیدی توی دلش حس میکرد، از اینکه ناراحتش کرده بود حس مزخرفی داشت و اره، این بخاطر مارکش بود، فقط مارکش! چهار ساعت تمام احساس نگرانی و ترس شدیدی پشت سرش حس میکرد و کم کم، احساس ناامنی‌هم بهش اضافه میشد، بیشتر از ده دقیقه‌ی دیگه نتونست تحمل کنه و بعد، با کلافگی به سمت در رفت.
صداش رو صاف کرد و کمی از چارچوب فاصله گرفت و جلوتر رفت تا بادیگارد بتونه صداش رو بشنوه.
- ببخشید، اقا.
مرد به سرعت به سمتش چرخید و سرش رو خم کرد.
- الفا کیم، هنوز نیومده؟
مرد با چشم‌های گرد شده کمی سرش رو بالا برد و با بهت گفت:
- ما تمام مدت فکر میکردیم ایشون به شما درباره‌ی اینکه توی چه وضعیتی هستن خبر دادن قربان!
امگا قدمی به عقب برداشت و سرمای عجیبی توی سینش حس کرد، تهیونگ کجا بود؟

__________________________________
زیر چشمی نگاه کردن*
عام
اره
خلاصه که اپ کردم بالاخره
ادیتم نداره
و اینم میدونم که واقعا دارم دیر به دیر اپ میکنم ولی به طرز عجیبی یادم میره یه فیک واسه نوشتن دارم😑بهم یاداوری کنید وقتی دیر شد
ووتم بدین گوگولیا🥲بوس بهتون

My room is full of tulips/completedWhere stories live. Discover now