Chapter15

88 28 10
                                    

با حس برخورد نفس های آروم و داغی به پشت گردنش، پلک هاش از هم فاصله گرفتن و نگاه گنگش چند لحظه ای به سطح چادر مقابلش خیره موند.

این صدای نفس ها؟!...

چند لحظه ای طول کشید تا کاملا به خاطر بیاره کجاست و تو چه وضعیتیه. اون و کای دیشب توی یه چادر خوابیده بودن، پس احتمالا این نفس ها که به گوش و گردنش برخورد می کردن و باعث قلقلکش می شدن هم متعلق به کای بودن. اما.. سهون مطمئن بود دیشب با یه فاصله معقول از هم دراز کشیده بودن ولی حالا می تونست بازوی کای رو که از روی کیسه خواب محکم دور کمرش حلقه شده بود حس کنه!

چند لحظه ای بین دوباره بستن چشم هاش و غرق شدن تو دنیای شیرین خواب یا بیدار کردن کای مردد موند.. اما نفس های پیوسته و منظم کای واقعا باعث مور مورش شده بودن. پس تصمیم گرفت تردید رو کنار بذاره و در حالی که لبش رو به دندون گرفته بود تکون آرومی به بدنش داد تا بدون بیدار کردن پسر پشت سرش ازش فاصله بگیره.. اما نمی شد! کای سفت بهش چسبیده و سهون متعجب از مقاومتی که بدن کای حتی توی خواب از خودش نشون می داد مونده بود.

-چقدر وول میخوری.. بخواب دیگه.

صدای خش دار و خوابالوی کای وسط تلاش هاش، جایی نزدیک به گوشش بلند شد و سهون رو از جا پروند.

-بیداری؟!

معذب پرسید و کای با همون چشم های بسته نیشخندی به حرفش زد.
-تا قبل از اینکه تکون خوردنو شروع کنی نبودم. ولی حالا آره.. بیدارم.

-نمی خواستم بیدارت کنم. میتونی ولم کنی و دوباره بگیری بخوابی؛ فکر کنم هنوز وقت داریم چون همه جا ساکته.

آروم توضیح داد و سعی کرد با گرفتن بازوهای کای و جدا کردن دست هاش خودش رو جلو بکشه. توی اون وضعیت واقعا گرمش شده بود!

-اصلا نمیفهمم.. با اینکه دیشب هم درست نخوابیدی چطور الان بیداری.

سهون آروم به لحن تخس پسر پشت سرش خندید و بدون اینکه قصدی برای توضیح علت بیدار شدنش داشته باشه گفت.

-چقدر غر میزنی. کی بود می گفت بخواب وقتی خبری شد بیدارت میکنم؟! خواب تو از من طولانی تر شد.. و تازه.. مطمئنم بقیه خیلی وقته اومدن و تو هنوز میخوای بخوابی.

در همون حین به آرومی سمت کای چرخید و مسیر نگاهش رو از سطح چادر به صورت پسر بزرگ تر تغییر داد. اما کای هنوزم قفل دست هاش رو از دور کمرش باز نکرده بود. سهون با دیدن اخم کمرنگ کای که احتمالا ناشی از شوخی چند لحظه پیشش بود تکخندی زد و باعث شد پسر بزرگ تر حلقه دست هاش رو دور کمرش محکم تر کنه و چشم های خوابالودش رو دوباره ببنده.

-زیاد حرف میزنی! بگیر بخواب.

لبخند سهون عمیق تر شد.
-نمیشه که.. باید برم ببینم خبری شد یا نه.

'👣 Danger Point 👣'Where stories live. Discover now