متیو محکمتر دستش رو روی چشمش نگه میداره .سایان دستش رو سمت دست متیو میبره و با کوچکترین لمس متیو دستش رو پس میزنه طوری که دستش به صورت و بینیه سایان میخوره و سایان ناخودآگاه فاصله میگیره ، متیو پاهاش رو به شدت تکون میده و با صدای بلندی میگه
_ من حتی نمیتونم ازت محافظت کنم و در حدی نیستم که بتونی به خانوادت معرفیم کنیم ، یه پسره ی ترسناک خشک سیاه مغرور باید اینطوری همه چیزم رو ، سایانم رو بهم بریزه و من فقط بشینم و
نگاه ... سایان دار...بینیت سایان ...سایان تازه متوجه خونی میشه که از بینیش میچکه ، متیو خم میشه دستش رو زیر بینیش میزاره و بلندش میکنه و تا دستشویی میبرش و دستمالی روی بینیش میگیره
سکوتش نشون از بیشتر شدن درد توی دلش میده .سایان به هراس متیو و چشمای سرخش نگاه میکنه ، دستش رو روی صورت متیو میزاره تا مجبورش کنه به چشماش نگاه کنه .
با دست دیگش که آزاده از توی جیبش چوبدستیش رو در میاره و با یه حرکت چرخشی ، خونریزی رو بند میاره ،
دیدن متیو اینطور که انگار داره فرومیریزه باعث میشه حس کنه بی عرضه ترین آدم روی زمینه ،
متیو مقطعی نفس میکشه ، بعد سمت در میره و به سرعت از خونه خارج میشه ،
سایان خشکش میزنه ،
سریع میره توی اتاق ، پالتوش رو میپوشه و پالتوی متیو رو هم برمیداره و به سرعت از ساختمون خارج میشه ،
به اطراف چشم میچرخونه و سمت دریاچه میره ،
چیزی رو حس میکنه ، با اضطراب و لرزش پاهاش جلو میره،برف میاد و از شدت سرما کسی پیاده بیرون دیده نمیشه ،
سایان جلوتر میره ، مردی رو با پالتوی بلند و قهوه ای که از پوست حیوونی مثل خرسه میبینه ، با تعجب به طرز لباس پوشیدنش نگاه میکنه ، اون نمیتونه یه ماگل باشه ،ناخوادآگاه توی کوچه میپیچه و میزاره مرد کامل رد بشه ، مرد با مکث از سر کوچه میگذره ، سایان پشت سطل آشغال میمونه و وقتی مرد رد میشه بیرون میاد و متوجه میشه مرد توی آستینش چیزی رو صاف میکنه .
هیچ جادوگری توی چنین سرمایی قصد قدم زدن اونم توی خیابون ماگلی نمیکنه ، دنبال کی میگردن که اینقدر مهمه براشون؟
با خودش میگه حتما دنبال دیویدن.
از کوچه خارج میشه به سختی توی برف قدم بر میداره و وقتی به دریاچه میرسه ، متیو رو میبینه که داره از پله های منتهی به دریاچه پایین میره ، سمتش میدویه ، دماغش طوری یخ زده که احساس میکنه یه قندیل یخ روی صورتش داره ،
بالاخره بهش میرسه دستش رو سمت پیرهن نازک متیو میبره و نمیتونه از شدت سرما چیزی بگه ، متیو برمیگرده و صورتش و دستاس کاملا قرمزه ، سایان کت رو روی شونه هاش میندازه و دستش رو میکشه تا به خونه برگردن ، متیو بدون گفتن چیزی همراهش میره و به پیاده رو برمیگردن و به سمت دیگه ی خیابون میرن .

YOU ARE READING
" Found In Moonlit Valleys "
Romance𓅓Middle Of The Night... _فصل دوم "Lost In Moonlit Valleys " _شکست ، تسلیم شدن ، مرگ ، تنهایی و درد هیچ مرحمی ندارن هیچ مرحمی... +مطمئنی؟ _ تو چی فکر میکنی؟ نکنه میخوای باز از اون حرفای قشنگ بهم بزنی؟ +نمیدونم قشنگه یا نه ولی میدونم تنها مرحمی که م...