Chapter17

78 24 3
                                    

حس می کرد واقعا لال شده! چشم هاش تا آخرین حد ممکن گرد شده بودن و طوری شوکه بود که دست هاش بی اراده می لرزیدن‌. اطرافش گنگ بود‌.. و اتفاق پیش اومده طوری غیر قابل باور بود براش که حس می کرد خواب میبینه. درست مثل لحظه ای که از یه ارتفاع نسبتا بلند به پایین پرت میشی و اون لحظه احساس میکنی که احتمالا داری خواب میبینی. لب های چانیول روی لب هاش ثابت بودن اما بک حس می کرد ذهنش دیگه ثبات نداره. و قلبش... قلبش انگار دوباره و دوباره داشت حس سقوط رو تجربه می کرد. درست شبیه به حسی که پارک چانیول در حال تجربه اش بود. یه گیجی محض...

تا این لحظه حتی درک نکرده بود داره چیکار میکنه! فقط می خواست یه جوری پسر مقابلش رو ساکت کنه تا دیگه ادامه نده. چون حرف هاش کم کم داشتن ترسناک می شدن.. شایدم دردناک. و این تنها کاری بود که چانیول می تونست برای بستن دهنش انجام بده نه؟! کاری که چند لحظه اول، نفس جفتشون رو کاملا بریده بود.

نمی دونست بکهیون داره از چی حرف میزنه؛ فقط می تونست حس کنه که پسر مقابلش داره اذیت میشه. اما چی؟! مثل دو تا غریبه باشن؟!! با به یاد آوردن این جمله حس کرد دوباره از شدت عصبانیت داغ کرده. عصبی و بی اراده دندون هاش رو روی لب پایین بکهیون فشرد و همین حرکت یهوییش باعث شد پسر کوچک تر بدون اینکه بخواد ناله گنگ و دردناکی رها کنه. اما همین صدا‌، انگار که چانیول رو به خودش آورده باشه.. به سرعت عقب کشید و دو قدم از بک فاصله گرفت. چشم هاش دوباره گرد شده بودن و غیر عادی نفس نفس می زد‌.

چیکار کرده بود؟!

صبر نکرد. بلافاصله نگاه خالیش رو از چهره متعجب بکهیون جدا کرد و با قدم های بلند مسیر برگشت رو در پیش گرفت. گیج بود و فقط می خواست از اون نگاه پر سوال فرار کنه.. چون هیچ توجیهی برای کارش نداشت که حتی برای خودش هم قانع کننده باشه چه برسه به اون پسر! فقط می خواست بکهیون دیگه ادامه نده.. همین. اما صادقانه.. کمی هم ترسیده بود!

به چادرها که رسید کوله پشتیش رو از روی زمین چنگ زد، سمت چادرش دوید و تقریبا خودش رو داخلش پرت کرد. با گیجی محض کیسه خوابش رو آماده و در حالی که کاملا به ورودی چادر پشت کرده بود خودش رو داخلش مچاله کرد. می دونست کار درستی نکرده که بکهیون رو اونطوری توی تاریکی تنها گذاشته اما.. واقعا توان بیشتر موندن رو نداشت.

نگاه بکهیون... کاملا مشخص بود که منتظر حرفی از جانب اونه. ولی چانیول اصلا نمی خواست حرفی بزنه؛ حتی نمی خواست الان به چیزی فکر کنه. اما ذهنش انگار افسار گسیخته شده بود و مخالف خواسته اش عمل می کرد. قلبش هم بی توجه به حال صاحبش بی وقفه می تپید‌.

بالاخره بعد از چند دقیقه، وقتی صدای نزدیک شدن قدم های آرومی رو شنید و بعدش هم حضور بکهیون رو داخل چادر حس کرد، نفس راحتی کشید و سعی کرد بی توجه به پسر پشت سرش فقط بخوابه. اما افکار در همش این اجازه رو بهش نمی دادن. بکهیون اومده بود و بدون هیچ حرفی فقط کنارش دراز کشیده بود، در حالی که تا نیم ساعت پیش می گفت نمیخواد کنارش بخوابه!

'👣 Danger Point 👣'Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon