𝖯𝗍 𝟯 ╱ 𝖦𝗎𝗂𝗅𝗍𝗒

447 73 17
                                    

𓂃 ִֶָ 𓂃 ִֶָ 𓂃

پیاده روی واقعاً میتونست ایده خوبی تو اون ساعت از شب باشه، اما نه برای جونگینی که مجبور شده بود دختر صورتی پوش روی پاهاش رو زمین بذاره و هک سایت بازی ـش رو متوقف کنه. کاش اون بابا لنگ دراز احمق برای همیشه سر به نیست می‌شد و جونگین مجبور نمی‌شد اینقدر برای حل کردن مسائل مربوط بهش، مثل خانم پنلوپه تمام شهر رو بگرده...

هلال ماه نقره‌ای مثل برق عصبانیتِ چشم‌های پسر توی آسمون تیره می‌درخشید و روی ساختمون‌های بلند کوچه‌ی فرعی سایه می‌نداخت. با کتونی‌های لژدار مشکی ـش روی سنگ‌فرش‌های سبز رنگ قدم برمی‌داشت و تیشرت زاپ‌دار زرشکی رنگش به اندازه‌ی کافی برای اون شب سرد، مناسب نبود.

بی‌حوصله نفسش رو بیرون داد و دستی به بازوهاش کشید اما با حس کردن ویبره‌ی موبایل درون جیب شلوارش، قدم‌هاش رو متوقف کرد. با فکر به امکان این‌که باز هم سونگمین هیونگ عزیزش در حال تماس گرفتن باشه، چشم‌های مشکی ـش رو توی حدقه چرخوند. موبایل رو از جیب جین مشکی رنگش بیرون کشید و با دیدن اسم "لیانا" روی اسکرین، پلک‌هاش رو محکم روی هم فشرد و هیسی کشید. از کی اینقدر احمق شده بود که یادش می‌رفت بعد از به هم زدن روابط متعددش، شماره‌هاشون رو بلاک کنه؟

جسم نقره‌ای رنگ رو باز هم داخل جیبش سُر و به راهش ادامه داد. ده دقیقه‌ی بعد، خودش رو جلوی درب قهوه‌ای رنگ چوبی، نزدیک ساختمونی نه‌چندان بلند پیدا کرد. شش پله‌ی جلوی درب رو آروم بالا رفت و زنگ کنارش رو فشار داد.

از خونه‌ی رو به روش متنفر بود، چون موجود نه چندان دوست داشتنی‌ای که از تیره گربه‌سانان بود اون تو و کنار هیونگش زندگی می‌کرد. موجود چهار دست و پایی که توی حماقت دست کمی از تیر چراغ‌برق عزیزش نداشت. البته که غیر‌قابل تحمل‌تر بود. وقتی درب به لطف بچه گربه‌ی وحشیِ سونگمین هیونگش باز شد؛ جونگین بدون بالا آوردن سرش، انگشت اشاره ـش رو به شونه‌ی مینهو رسوند، زیر لب "اومدم سونگمینو ببینم" ـی رو غر زد و بعد بدن مینهو رو کمی هول داد تا عقب بره. مینهو بی‌هیچ حرفی عقب کشید و جونگین موفق شد خودش رو به سونگمینی که گوشه‌ای از سالن نشسته بود برسونه.

مینهو از رفتار بچه روباهی که اگر میگفت بالای چشم‌هاش ابرو ـه؛ به لطف سونگمین دندون‌هاش توی دهنش خورد میشد تعجب نکرد. به هر‌حال، اون بچه عادت داشت مینهو رو به هیچ‌جای مبارکش نگیره. همزمان با بستنِ درب خونه با شونه‌هایی بالا رفته به فلیکس نکاه کرد، و مو طلایی در جواب چشم‌های متعجب مینهو تنها با نیشخندی شیرین گفت:
"متاسفم برادر ولی حتی اون هم‌ فهمیده تو احمقی!"

در جواب فلیکسی که اوریگامی ـش رو با انگشت‌هاش تا میزد، یک‌تای ابروش رو بالا داد و شبیه هروقت دیگه‌ای که صحبت می‌کرد و به یک عینک آفتابی و آهنگ 'اسنوپ‌داگ' احتیاج داشت گفت: "فعلاً که این احمق داره زندگی ـت رو نجات میده"

𝖢𝖠𝖲 {  𝟮 𝗆𝗂𝗇 } Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt