خمیازه ای که برای بار هزارم داشت می کشید باعث شد دوباره با دست جلوی دهنش رو بگیره و چشم هاش کاملا بسته بشن. دست خودش نبود؛ دیشب رو اصلا نخوابیده بود و تازه شب های قبلش هم خواب درست حسابی نداشت. بدنش بعد از بیدار موندن های مداوم دیشب دیگه داشت ارور می داد و پلک هاش هم داشتن مقاومتشون برای روی هم افتادن رو از دست می دادن.
-خدا لعنتت کنه پارک چانیول.
برای بار هزارم هم زیر لب به چانیول بیچاره و از همه جا بی خبری که می دونست اون هم وضعیتی کاملا مشابه به خودش داره فحش داد. دلش می خواست تک تک آدم های دورش رو با طناب به درخت های اطراف ببنده و بعد با خیال راحت یک روز کامل بخوابه تا شاید کمبود خوابش جبران بشه. اما حیف که این افکار فقط می تونستن از ذهنش عبور کنن و راهی برای عملی کردنشون نبود. تازه به اندازه همه همراهاش طناب هم نداشت!
کلافه پوفی کشید و چشم هاش رو ماساژ داد. چی می شد یهو یه سنگی از ناکجا می خورد تو سر کریس و همین الان دستور توقف می داد؟ چی می شد واقعا؟! اما می دونست تا وقتی بالاخره یکیشون اعتراض نکنه همچین اتفاقی نمیفته.
تمام امیدش به سوهو بود. باورش نمی شد ولی واقعا دلش می خواست سوهو همین الان یه دعوایی با کریس راه بندازه و باعث بشه همون جا اتراق کنن.
-صبر کنین بچه ها.. یه چیزی میخوریم بعد دوباره راه میفتیم.
تقریبا 10 دقیقه بعد بالاخره تنها جمله ای که اون لحظه می تونست پلک های بکهیون رو از سر ذوق تا آخرین حد ممکن از هم فاصله بده از زبون چن بیرون اومد و باعث شد بک توی دلش کلی ازش تشکر کنه. همگی خسته از راه طولانی طی شده موافقت و جایی برای نشستن خودشون پیدا کردن.
بکهیون نگاهی به چانیول که داشت به سمت درخت تنومند سمت چپش قدم بر می داشت انداخت و بلافاصله پشت سرش راه افتاد. چانیول کوله اش رو کنار درخت گذاشت و درست لحظه ای که بکهیون بالاخره بهش رسیده بود سمتش چرخید.
-یول.. من خیلی خسته ام. میخوام یه کم پشت همین درخت استراحت کنم.
چانیول ابرویی بالا انداخت.
-پس غذات چی؟!بکهیون پوفی کشید. گرسنه اش بود ولی بیشتر از اون خسته بود و بی حال.. پس جواب داد.
-برام نگهش دار.. وقتی دوباره حرکت کردیم میخورم. الان فقط میخوام بخوابم.چانیول چند لحظه به چشم های خسته اش زل زد و بعد بی حرف سری تکون داد. نشست و بدنش رو به درخت پشت سرش تکیه داد. خودش هم خسته بود.. باید سعی می کرد قبل از حرکتشون یه چرت کوتاه بزنه.
بکهیون بعد از گرفتن تایید پسر بزرگ تر نفس عمیقی کشید و درخت رو دور زد، کوله اش رو روی زمین پرت کرد و آروم دراز کشید. اونقدر خسته بود که نیازی به تلاش زیاد نداشته باشه، چون چند دقیقه بعد کاملا خوابش برده بود.

YOU ARE READING
'👣 Danger Point 👣'
Fanfiction○● 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦𝘴 : Chanbaek, Kaihun, Krisho ○● 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Mistery, Adventure, Romance, Smut ○● Writer : Swan ─────⟢𖧵⟣───── همه چیز خوبه! یه زندگی نسبتا آروم و روزمره کنار یه پدر مستبد که سعی در کنار اومدن باهاش داری، و دوستای قدیمی که بیشتر وقتت...