𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒

112 26 4
                                    

جنی بلاخره تصمیمشو گرفت و قبول کرد
چون واقعا در مورد روابطشون کنجکاو بود..
همراه رزی پیش بچه ها رفت..
بچه ها باتعجب به جنی چشم دوختن چون با شناختی که از جنی داشتن،احتمال کمی میدادن که جنی همراه رزی بیاد و رزی بتونه اونو راضی کنه ولی انگار رزی تو راضی کردن دیگران مهارت خاصی داشت..!
بچه ها شامل لیسا،جنی،رزی،بک و مومو بودن..
همشون همکلاسی های هم بودن..

جنی یه آدم حساس و کمی هم احساساتی بود..
برای همین هم روی آدمای زندگیش حساس بود..
مومو هم یه آدم عصبی و مرموز بود..
توی هنرستان با جنی و لیسا و بقیه ی بچه ها آشنا شد و خلاصه همه باهم دوست شدن..
ولی اونا فقط دوستای معمولی بودن اونقدرا هم باهم صمیمی نبودن..
جنی نشست پیش بچه ها و رزی با یه لبخند مصنوعی برای اینکه اوضاع رو عادی جلوه بده و حواس بچه ها رو از موضوع اصلی پرت کنه،رو به بچه ها گفت:«خوب من بطری رو میچرخونم آماده باشین..!»

بچه ها خودشون رو آماده کردن و رزی بطری رو چرخوند..
بطری اونقدر چرخید و چرخید و چرخید که بالاخره افتاد به مومو و لیسا..
مومو باید از لیسا می پرسید..
همه ی بچه ها کنجکاوانه منتظر سوال مومو بودن..
مومو مرموزانه به لیسا چشم دوخت و پرسید:«جرعت یا حقیقت؟!»
لیسا بدون هیچ معطلی جواب داد:«حقیقت»
مومو نفس عمیقی کشید و سوالشو برای پرسیدن آماده کرد:«خوب...تا حالا چندتا بوی فرند داشتی؟!»

لیسا مات و مبهوت مونده بود و جنی کنجکاوانه به لیسا زل زده بود  که ببینه چه جوابی میده..
همه ی بچه ها منتظر جواب لیسا بودن..
لیسا متعجب در جواب مومو گفت:«من تا حالا دوست پسری نداشتم،ولی توی دبستان یه پسری بود که همیشه کمکم میکرد و هوامو داشت،فکر کنم دوسم داشت..!»
جنی که انگار فکر میکرد لیسا داره دروغ میگه،پوزخند مسخره ای تحویل لیسا داد..
انگار دیگه اعتمادشو نسبت به لیسا از دست داده بود..

از دستش عصبی و ناراحت بود و حالا دیگه اعتمادش بهش کمتر شده بود..
رزی پوزخندی زد و رو به لیسا مرموزانه گفت:«دروغ نگو،همه ی دخترا حداقل یه بار دوست پسر داشتن»
لیسا که کمی متعجب شده بود،در جواب رزی گفت:«ولی من تا حالا نداشتم»
رزی نفس عمیقی کشید و برای پرت کردن دوباره ی حواس بچه ها گفت:«خوب بیاید باز بچرخونیم..!»
رزی بطری رو چرخوند..

نگاه همه ی بچه ها به بطری بود که بطری سمت کی میفته..
بطری چرخید و چرخید و چرخید تا اینکه  سمت رزی و لیسا افتاد..
بچه ها متعجب به لیسا و رزی نگاه کردن..
رزی که نقشه ی خوبی برای لیسا کشیده بود،با لبخند شیطانی رو به لیسا پرسید:«جرعت یا حقیقت؟!»
رزی فقط منتظر بود لیسا بگه جرعت..!
اونوقت نقششو اجرا میکرد..
لیسا بدون معطلی:«جرعت»
بچه ها متعجب به لیسا زل زده بودن..

رزی با خوشحالی اینکه میتونه نقششو عملی کنه،با لبخند شیطانی رو به لیسا گفت:«خوب..جرعت اینه که بک رو ببوسی..!»
بچه ها هیچ کدوم انتظار همچین جرعتی رو نداشتن..!
همشون از همچین جرعتی تعجب کرده بودن..
جنی هم به قدری از این جرعت عصبانی شده بود که فقط دلش میخواست از اونجا بره..!
همه ی بچه ها به لیسا و بک زل زده بودن و منتظر بودن که ببینند اونا واقعا همدیگه رو می بوسن یا نه..!

سلام سلام..
اوکی ولی چقدر پیچیده شد :]
حمایت یادتون نره ووت کامنت فراموش نشه♡





𝒇𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆Where stories live. Discover now