𝙥𝙖𝙧𝙩𝟕

108 24 0
                                    

جنی توی اتاقش نشسته بود و سرش با گوشیش گرم بود که مامانش وارد اتاق شد و خطاب بهش گفت:«جنی،دوستت اومده»
جنی متعجب به مامانش نگاه و گفت:«چی؟!،دوستم؟!کدوماشون؟!»
مامانش به معنی اینکه چیزی نمیدونه،شونه ای بالا داد و گفت:«نمیدونم،نمیشناسمش»
جنی توی فکر فرو رفت
حدس میزد که لیسا باشه ولی مطمئن نبود...

چون لیسا بیشتر همه‌ی دوستاش میومد خونشون
رفت به دیدن دوستش که متعجب دید اون شخص موموعه..!
باهم رفتن تو اتاق جنی و درو بستن و نشستن رو به روی هم..
مومو ناگهان زد زیر گریه..
جنی متعجب بهش زل زد و پرسید:«چیزی شده؟!»
مومو همونطور که سرشو پایین انداخته بود و اشک میریخت،گفت:«دیگه خسته شدم،نمیتونم همه ی حرفامو توی دلم نگه دارم،ولی میترسم بهش چیزی بگم..!»

جنی متعجب ازش پرسید:«منظورت چیه یکم واضح حرف بزن بفهمم چی میگی..!»
مومو سرشو بالا آورد و سعی کرد خودشو کنترل کنه و همه چیو توضیح بده..
مومو:«کسی که خیلی وقته عاشقشم،برگشته کره،پسرداییمو میگم،خیلی وقت بود که سوئیس مشغول ادامه تحصیل و اینا بود،حالا هم میخواد ازدواج کنه،میخوام حسمو بهش اعتراف کنم اما میترسم ردم کنه،نمیتونمم حسمو توی دلم نگه دارم،نمیتونم ببینم با یه کس دیگه ای به غیر از من داره زندگی میکنه و خوشحاله،من فقط اونو برای خودم میخوام جرمه؟!»

با حرفای مومو جنی یاد یه چیزی افتاد
*فلش بک*
مشاور:«وقتی عاشق کسی هستی،نمیتونی ببینی اون مال کس دیگه ای میشه یا حتی کنار کس دیگه ای هست، چون فقط اونو برای خودت میخوای..!»
*پایان فلش بک*
جنی توی فکر فرو رفت..
یادش افتاد که اونم یه همچین حسی به لیسا داره..
با خودش گفت:«یعنی من واقعا...عاشق لیسا شدم؟!»
ولی نمیتونست باور کنه..

کسی که یه عمر باهاش دوست بود،حالا بشه کسی که عاشقشه؟!
براش سخت بود..
میدونست که داشتن همچین حسی براش دردسر میشه..
نمیخواست اینو..
اون نمیخواست برای هیچ کسی مخصوصا برای لیسا دردسر درست کنه..
فقط میخواست حسشو مخفی کنه اما تا کی؟!
تا وقتی که دیگه دیر بشه؟!
تا ابد که نمیتونست چیزی نگه و حسشو پنهان کنه..

اون لیسا رو میخواست اما شک داشت لیسا هم یه همچین حسی بهش داشته باشه..
لیسا به جنی فقط به عنوان یه دوست صمیمی نگاه میکرد..
اما جنی...
جنی تا حالا عاشق نشده بود..
و الانم عشق رو با لیسا میخواست تجربه کنه..
اما میترسید..
میترسید از اینکه کسی از حسی که داره بویی ببره..

اونوقت بود که برای خودشو لیسا دردسر بزرگی میشد..
اونوقت نوبت اونا میشد که نزدیک کلیسا سرشونو بزنند و بزارن برای ترس مردم که مبادا کسی از اینجور اشتباها بکنه..
عشق بین دو دختر..
تو خانواده ای که جنی و لیسا داشتن براشون حکم مرگو داشت..
برای همین هم جنی براش سخت بود داشتن یه همچین حسی..

امیدوار بود بتونه این حسشو از بین ببره..
ولی خوب قطعا به این راحتیا نیست..
استرس،ترس و عشق همه ی اینا جنی رو عذاب میدادن..

سلام سلام..
جوری که جنی اینجا مظلومه :")
حمایت یادتون نره ووت کامنت فراموش نشه♥︎








𝒇𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆Onde histórias criam vida. Descubra agora