بچهها...
من تازه دیشب یادم اومد هوسوک بچم تقریبا اصلا نقشی تو داستان نداشت درصورتی که قرار بود کاپل سپم این از این وسطا رد بشن...
میدونم، کلا ادم کصخلیم...____________________________________
امگا روی تخت نشست و گوشیش رو روی بلندگو گذاشت تا وقتی داره کارشو انجام میده بتونه با هیونگش حرف بزنه.
- هیونگ، به الههی ماه قسم عروسیو بخاطر تو گذاشتم بعد فارغ التحصیلی!
- هیینگ، عیریسیی بی خیطیر تی گیذیشتیم بیعدی فیریغ ایلتیحصیلی! گوه نخور بابا! فکر کردی خودم نمیدونم بخاطر اینکه همهی استادا به خونت تشنه بودن دوباره یه ترم دیگه مرخصی نگرفتی؟
- یا! ولی خب میتونستم اصلا دعوتت نکنم!
- عه؟ واقعا؟
- اره پس چی!
- از کی تا حالا صاحب مجلس دعوت میشه؟
- هی عوضی تو نقشت از پشههای توی مراسمم کمرنگ تره!
امگای بزرگتر از پشت خط جیغ کشید و بعد، طبق معمول تماس رو روی جیمین قطع کرد.
چند تقه به در خورد و بعد، تهیونگ وارد اتاق شد.
با ذوق و صورتی که به وضوح باز شده بود به همسرش نگاه کرد.
- ته ته! کی اومدی؟
- ده دقیقهی پیش، داشتم از سد مستحکم کیم فاکینگ جونگکوک رد میشدم!
- هی به داداشم حرف بد نزن، بیتربیت!
الفا با نیش باز خودش رو روی تخت پرت کرد و در همون حین جفتش رو هم روی خودش کشید.
- در عجبم چجوری بین یونگی و جونگکوک و مینهو موندی و ته فحشاتم بیتربیت و عوضیه!
- من خیلیم فحشای بد بلدم، ولی مثل شماها بیادب نیستم.
- اووووو! بیبی کوچولوی من!
دو طرف صورت پسرش رو گرفت و لبهاش رو محکم مکید، زبونش رو توی دهن کوچولو و خوشمزهی امگا فرو برد و نقطه به نقطش رو لیسید، چند ثانیهی بعد سوزش سینههاشون سرهاشون رو از هم جدا کرد، تهیونگ امگا رو زیر خودش کشید و روش خیمه زد، دوباره زبونش رو توی دهن امگا برد و بعد، لبهاش رو توی دهنش کشید و هردو رو مکید، همون لحظه در به طور ناگهانی باز شد و طی صدم ثانیه، صدای داد جونگکوک و برخورد چیزی به پهلوش رو حس کرد.
- مرتیکهی بیناموس!
الفای بزرگتر درحالی که نفسش بخاطر بوسه و بعد، برخورد ناگهانی جسم سخت به پهلوش بند اومده بود سر خورد و پایین تخت افتاد، جیمین با گونههای سرخ شده دستهاش رو روی گونههاش گذاشت و توی خودش جمع شد، الههی ماه!
- عوضی داشتی چه غلطی میکردی؟! تو خودت خوشت میاد من برم خواهرتو...
- اولا من خواهر ندارم جونگکوک زر نزن، ثانیا بیناموس خودتی مگه دارم چیکار میکنم؟ امگامه!
- یا یا یا! شماها...
نتونست جملش رو کامل کنه چون نمیدونست واقعا باید چی بگه، نمیتونست جیمین کوچولوی معصومشو از دست بده و اونو با یه امگای متاهل که صد درصد دیگه معصوم نبود عوض کنه!
- جیمینا، ولی تو قرار بود مقدس بمونی، مگه نمیخواستی کشیش بشی؟!
- من قبلا داداشتو به فاک دادم جونگکوک، حالا برو بیرون هنوز گرسنمه!
الفای کوچیکتر چند ثانیه وارد فاز جونگشوک شد و بعد، درحالی که اروم به سمت امگای اب شدهی روی تخت و جفت بیحیاش میچرخوند پلکش پرید.
- برو بیرون دیگه هنگ کردی واسه چی!
- تو... توی بیناموس چیکار کردی؟
تهیونگ چند ثانیه بیحرکت موند و بعد، خواست دهن باز کنه تا کاملا توضیح بده چیکار کرده، اما در همون حین امگا زمزمه وار نالید:
- میخوام بمیرم!
- هییین! ببین چیکارش کردی که انقدر ترسیده و احساس انزجار بهش دست داده، من که میدونستم جیمین خودش انقدر بیحیا نیست!
الفای بزرگتر چند ثانیه پوکر به برادر شوهرش نگاه کرد و بعد، درحالی که به سمتش خیز برمیداشت داد زد:
- انقدر چرت نگو جونگکوک برو بیرون!
جونگکوک متقابلا داد زد:
- قول بده دیگه با داداشم کارای خاک بر سری نکنی منم میرم!
- اها واقعا؟ فقط همین؟
الفای کوچیکتر حق به جانب دستش رو به کمرش زد و گفت:
- نه، تو یه خونههم باهاش زندگی نکن.
- عروسیم نکنید باهم.
- بهش زنگ نزن.
- باهاش حرف نزن.
- بزار بیاد امریکا.
- خودتم هیچوقت نیا امریکا.
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و سینه به سینهی الفا ایستاد.
- تموم شد؟
- اگه چیز دیگهای...
جملش با چرخونده شدن ناگهانی و برخورد محکم کف پای تهیونگ به باسنش نصفه موند، وقتی محکم روی زمین افتاد درهم پشت سرش با صدای بلندی بسته شد و بعد، صدای قفل شدنش رو شنید.
- آی!
- جونگکوک؟
به پاپاش نگاه کرد که تازه از پله ها پایین اومده و احتمالا فقط صحنهی پرت شدن جونگکوک رو دیده بود، سوکجین جلو اومد و بازوش رو گرفت تا از روی زمین بلند بشه.
- چی شده؟
- پاپا! کیم تهیونگ یه الفای کثافط پرروی بیناموس بی همه چیزه! میدونی با جیمین چیکار میکنه؟
سوکجین که چشمهاش از بهت درشت شده بودن و احساس نگرانی میکرد با دلهره گفت:
- خوب شده بود که! چه غلطی میکنه مگه؟
- میبوستش! داداش منو میبوسه! تازه میدونی چی میگه؟ میگه باهم خوابیدن! یعنی چی؟ این قبول نیست از اول نگفته بود قراره تا اینجاها پیش بره، من منصرف شدم نمیخوام داداشمو بهش بدم اصلا!
از کلمهی اول به بعد، الفای بارور پوکر و ناامید شده بهش زل زده بود، بعد از تموم شدم جملش چند ثانیه هردو به چشم های هم خیره موندن.
- جونگکوک.
- بله پاپا.
- بیشتر از یک سال گذشته، کنار بیا عزیزم دیگه دارم نگرانت میشم!
الفای کوچیکتر با قیافهای نا امید به پاپاش که بعد از حرفش ازش دور میشد نگاه کرد، هر روزی که میگذشت بیشتر غصش میگرفت، داشتن به تاریخ عروسی دونسنگ عزیزش نزدیک میشدن و معلومه که نمیخواد از هم دور بشن، هرچند که مینهو و برادرهای جائه که به تازگی اخرین مدرکشون رو هم گرفته بودن قرار بود به جای اونها مسئولیت شعبهی امریکا رو به عهده بگیرن تا اونها بتونن توی کره اقامت داشته باشن، اما در هر حال همین که جیمین قرار بود توی یه خونهی دیگه زندگی کنه غم بزرگی روی دلش میزاشت!
خواست خودش رو با گوشیش سرگرم کنه تا افکار توی مغزش کمی کمرنگ بشن، اما با دست کشیدن روی جیبش و پیدا نکردن گوشی، یادش اومد اونو به سمت تهیونگ پرت کرده و توی اتاق جا گذاشتتش، پوفی کشید و چشم چرخوند، به سمت حیاط رفت تا حداقل بالای سر کارگرهای عمارت درحال ساخت بیاسته، یک سال پیش وقتی تصمیم نهایی مبنا بر اینکه قراره کره بمونن گرفته شد، امگا با بغض و جملهی "میخواین توی اون عمارت ترسناک بمونین؟" دل همشون رو سوزوند، ده روز بعد کوچیکترین عمارت تخریب شد و از اونجا بود که ساخت عمارت جدید استارت خورد، هرچند که جونگکوک امیدوار بود برادرشم بخواد همونجا باهاشون زندگی کنه، اما تهیونگ زیاد موافق نبود.الفا بعد از قفل کردن در به سمت امگای روی تخت چرخید و تک خندهای کرد.
- دلم خنک شد!
جیمین از پشت دستهاش جیغ خفهای کشید.
- آه عزیزم خجالت نکش! سکس یه چیز نرم...
بالشت روی تخت توی صورت پرت شد و بعد، امگا دوباره جیغ کشید.
چند دقیقهی بعد، درحالی که امگا رو توی بغلش گرفته بود و موهاش رو نوازش میکرد پرسید:
- به جز هوسوک هیچکدوم دیگه از دوستات نمیان؟
- فقط هوسوک هیونگ و جیسو نونا، به جز اونا هیچکس دیگه باهام دوست نشد!
الفا اخم کرد و سر پسر رو از سینش فاصله داد.
- چی؟ چرا؟
- اشکالی نداره ته ته، من که بخاطرش ناراحت نیستم!
- چرا هیچکس باهات دوست نشد؟
الفا با تاکید دوباره سوالش رو پرسید.
- خب من هیچوقت توی زندگیم دوست نداشتم که، تا وقتی لکنت داشتم هیچکس وقت نداشت وایسه ببینه من چی میگم یا حوصلهی همه سر میرفت، بعدشم که خوب شدم چون خجالتی و گوشه گیر بودم کسی باهام حال نمیکرد، فقط هوسوک هیونگ یه روز توی دانشگاه کنارم نشست و بخاطر اینکه دوتامون کرهای بودیم انقدر ذوق کرد که استاد هردومونو انداخت بیرون، منو به زور کشون کشون برد تریا چون گشنش بود و بعد باهام دوست شد، شانس اوردم وگرنه اونم الان نداشتم!
الفا "هوم"ای کشید و دوباره سر پسر رو به سینش تکیه داد.
- حالا این هیونگ شانسیت کی میاد؟
- فردا بلیط داره!
تهیونگ با بهت داد کشید:
- چی؟
امگا معصومانه تند تند پلک زد.
- خب اخه قراره خریدای عروسی رو از هفتهی دیگه شروع کنیم، قبلش میخواستم چند روز باهم بگردیم!
- میخوای... میخوای توی همهی مراحل حضور داشته باشه؟
جیمین حق به جانب و مطمئن سر تکون داد.
- آره ته ته، هیونگم باید تو همممممهی کارا باشه، همش!
- هرچی تو بخوای لایلاک.
امگا لبخند بزرگی زد و سینهی الفاش رو بوسید.

ESTÁS LEYENDO
My room is full of tulips/completed
Hombres LoboCompleted گل لاله: نماد سرآغاز یا شروع مجدد، پیام آور آغاز، آرامش و بخشش. اعتماد کردنهای بیجا، میتونه تمام زندگی آدم رو زیر و رو کنه، این چیزی بود که کیم نامجون و کیم سوکجین، بیست و اندی سال بعد از تولد اون فهمیدن! حالا تمام اعضای خاندان کیم، هرر...