#پارت24
روی صندلی ماشین دیان نشسته بود و سرش را به شیشه تکیه داده بود
دیان بی هیچ حرفی تنها در سطح شهر رانندگی میکرد
از خیابان ها بارها میگذشت و قصدی برای شکست سکوت بینشان نداشت
انگار درک میکرد که هلن حتی ظرفیت شنیدن صدای خود را هم ندارد چه برسد به صدای او؟
از طرفی نگرانش شده بود
واکنش های هلن اورا میترساند
هنوز هیچ نشانه ای از خود برای فهمیدن این خیانت نشان نداده بود
خیانت؛ دیان حدسش را میزد
میدانست گلایل چیزی را مخفی میکند ولی حتی فکرش را هم نمیکرد که انقدری کثیف باشند که در اتاق هلن به او خیانت کنند
با شنیدن صدای هلن با تعجب روی ترمز زد: شب جایی رو برای موندن ندارم!
صدایش سردو بی حس بود
انگار نه انگار که او همان هلنی بود که چندساعت پیش به دانشگاه برده بودش
سر تکان داد: میتونیم بریم توی کارگاهم!
اگه هم دوست نداری چندتا هتل خوب میشناسم
برای هلن اهمیتی نداشت و در آن لحظه حتی برایش مهم هم نبود که چرا دیانی که از نظرمالی تواناییاش را دارد قصد دارد شب را در کارگاهش سپری کند؟
تنها گفت: مشکلی نیست!
دیان به سمت بندر میرفت: نظرت چیه بریم بندر قدیمی؟ حالتو عوض میکنه
هلن با اخم نگاهش کرد: حال من مشکلی نداره
دوباره سرش را به پنجزه تکیه داد: ولی بریم!
از غد بودن هلن حرص میخورد و از طرفی دلش برایش میسوخت
میدانست مورد خیانت بودن چه حسی دارد
حس پوچی و بی ارزش بودن یا حماقت برای جایگاه اولین احساس بعد از خیانت میجنگیدند
در اوایل ادم هر استدلالی برای رد خیانتی ک ب او شده میاورد
به دنبال هر بهانه و دلیلی میگردد تا ب خود ثابت کند خیانتی نشده و همه چی یک اشتباه بزرگ است
حدسش درست بود
هلن کنار بندر حالش به کلی تغییر کرد
انگار دیدن ابیه اب میتوانست در روحش نفوذ کند
از او فاصله گرفت میخواست به او امکان راحت بودن با خودش را بدهد
شاید هم میخواست به خودش یاداوری کند نباید ب او اهمیت بدهد یا نزدیکش شود
وقتی هلن دوباره در ماشینش جای گرفت انتظار داشت اورا گریان ببیند
شاید هم خشمگین
اما هلن بر خلاف تصوراتش ارام بود
و تنها تفاوتی که با قبل از بندر امدن کرده بود گره ی اخمانش بود که کور تر شده بود
شاید از آن چیزی ک فکر میکرد غیرقابل پیش بینی تر بود
وقتی ماشین را جلوی کارگاه نگه داشت حس کرد باید چیزی بگوید: هی هلن!
وقتی توجه هلن را دید ادامه داد: میدونی که اگه بخوای حرف بزنی یا ....
قبل از تموم شدن جمله اش هلن از ماشین پیاده شده بود و جلوی ساختمان بسیار قدیمی که روی دیوار هایش نقاشی شده بود ایستاد: اینجا کارگاهته؟
دیان حرف در دهانش خشکید اخم کرد اما سعی کرد بخاطر شرایط هلن درکش کند؛ اره چطور؟
هلن مشکوک گفت: ببینم؟ نکنه این ماشین خوشگلو دزدیدی و خودتو جای یه نویسنده ی پولدار جا میزنی؟
دیان لبخند زد: شاید!
جلو تر از او وارد ساختمان شد؛ طبقه ی چهارم این ساختمان قدیمی بهشت چند ساله ی دیان بود
برخلاف ظاهر بیرونش
درونش چشم ادم را خیره میکرد
پنجره های بزرگ بدون هیچ پرده ای با نمای کوچکی از شهر
چهارچوب پنجره ها قدیمی و پوسیده بود ولی چیزی از حالو هوای آنجا کم نمیکرد
هرجایی که چشم کار میکرد قلمو، رنگ، میز های چوبی
پالت هایی که رنگ رویش خشک شده بود
و از همه مهم تر؛ بوم های نقاشی!
بوم های رنگارنگ و پر از نقشو نگار که در سراسر انجا به چشم میخورد
بخشی از سالن با چند پله ی کوتاه ب بالا حدا میشد
تخت دونفره و شلوغ به رنگ سرمهای آنجا بود
رگال پر از لباس هم جلوتر از تخت قرار داشت
از دو دیوار سالن پرده ی سفید رنگ اویخته شده بود و انگار انتظار نقش را میکشید
دیان!
دیان به معنای واقعی کلمه شلوغ بود
هلن احساس همزاد پنداری میکرد
خودش هم عادت به شلخته بودن داشت!
اما عجیب از ان کارگاه درهم و پر هیاهو خوشش امده بود
حتی برای لحظه ای تماما از یاد برد هرچیز کثیفی با نام اریس و گلایل را!
دیان با دیدن لبخند هلن کمی امیدوار شد و دست بر کمرش گذاشت: اون بالا پیش تختم
فکر کنم توی وسایلم کیسه خواب برات پیدا بشه
هلن ابرو بالا اندخت: فکر نمیکنی به مهمون باید تخت رو تعارف کنی؟
دیان جدی شد؛ تختم؟ عمرا!
حتی فکرشم نکن بزارم اونجا بخوابی
تخت یه وسیله ی شخصیه!
مثل دوست دختر ادم میمونه
هلن شیطان به او نگاه کرد: پس اینایی که اتاق و تخت اجاره میدن چی؟
یا هتل دارن؟
دیان شانه بالا انداخت و کاملا جدی گفت: اونا دوست دخترشون هرزهاس
هلن از جدیت و حساسیت دیان روی تختش خندید

YOU ARE READING
Fingers
Romanceدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...