باکرگی فراموش‌شده

848 117 127
                                    

«می‌بوسمش وقتی که شهر دست ما افتاد.»


عصر، اواسط اکتبر

جیمین به لبه سینک تکیه داده‌بود و صورتش رو با تیغ تمیز می‌کرد. کف روی صورتشو با حوله پاک کرد. چونشو بالا داد و موهای زیر گردنشو وارسی کرد. چیزی به پنجره کوبیده شد. پنجره رو باز کرد.

تام بود: «نمیاین بیرون؟ روز موعوده.»

پشتش، پرچم رنگین‌کمونی‌ای گره زده بود، انقدر بزرگ بود که روی زمین کشیده می‌شد.

«مسیح برگشته؟»

تام خندید. ونی از کنارش آروم رد. عده‌ای از در و پنجرش آویزون بودن. پرچمای رنگی مثل مژه‌های برگشته ون به نظر می‌رسیدند.

جیمین داد زد:«حالا تو کجا؟»

«مگه ما و شما از هم جداییم؟»

«پس بگو ما!»

«جیمین اگه امشب کسی رو پیدا نکردی، با من بخواب.»

جیمین دستشو به لبه پنجره تکیه داد: «هنوز انقدر بدبخت نشدم.»
تام اخم کرد: «حروم‌زادۀ خوشگل!»

باسنش رو سمتش چرخوند و با حالت قهر رفت. جیمین به سمت اتاق تهیونگ رفت. وسط اتاق روی کتاباش خوابیده بود. به کلش کوبید: «پاشو پاشو تهیونگ!‌ انقدر خوابیدی خسته شدی.»

تهیونگ بیدار شد. به دورو بر نگاه کرد و آب دهنشو از روی گونش پاک کرد.جیمین نگاهش کرد: «نمیای مگه؟»

تهیونگ بلند شد و شکمش رو خاروند. به زندگی یکنواخت و آفت‌بارش برگشته بود. روزهایی که کد می‌نوشت. با کتابا سرو‌کله می‌زد و با پارچ قهوه میخورد. جونگ‌کوک حالا سایه کمرنگی بود. فکر آخر شب‌ها، گریه‌های یهویی نیمه‌شب و کله‌صبح‌هاش بود. غم انگار قرار بود همیشه گوشه دلش بمونه. از آخرین شبی که جونگ‌کوک تو این خونه خوابیده بود، خیلی می‌گذشت.

جیمین برگشت.‌تهیونگ به گوشه میز زل زده بود: «امشب از این حال درمیای.»

**

شهر مه‌گرفته به کارناوال‌های گاه و بیگاهش معروف بود. دور میدون جمعیت زیادی جمع شده‌بودند. قرار بود کارناوال دگرباش‌ها از این‌جا هم بگذره. دور‌تا‌دور میدون رو دکه‌ها و ون‌ها پر کرده بود. دود از دکه‌ها بالا می‌رفت. بوی شیرینی‌های گرم آب دهن رو راه مینداخت. مردم گوشه گوشه دور هم جمع شده بودند. صدای خنده‌ها بلند بود. قطره‌های آبجو به دور‌و‌بر می‌پاشید. مردم دنبال هم می‌دویدند و چهره‌ها با رنگین‌کمان آرایش شده بود. مردی با دوبنده برهنه روی ونی می‌رقصید و اون طرف زنی توی لباس قرمز پولکی روی دستای کسی می‌چرخید. هوا خنک و آسمون سورمه‌ای بود.

جیمین با بطری بلند سبزی کنار تهیونگ نشست. سرشو لای پاش فرو برده بود و به زمین نگاه می‌کرد:
«دارن میان.»

Haven [Kookv, Yoonmin]Where stories live. Discover now