part 4

104 29 27
                                    

سهون هنوز نمیفهمید چرا باید کتک بخوره... نمیدونست چرا از در که بیرون اومد همون بغل دستی لعنتیش با یه گله آدم ریختن سرش...

"تقصیر من چیه آخه!!!! چرا باید شایعه پخش شه من با یه دختر توی رابطم؟! چرا باید بابتش کتک بخورم اصلا؟! اصلا چرا باید تاوان کراش زدن این آقارو من پس بدم؟! در حالی که با هیچکس نیستم و از همه دارم میخورم... آه لعنت... یکم زیادی عدالت نکرده تو ما؟؟؟"

با خودش توی دلش حرف میزد و کتک میخورد، که پسری که مثلا اومده بود کمکش کنه، خودشو روی سهون کشید....

با حرکت یهویی پسر، با تعجب بهش نگاه کرد و ازونجایی که توی دلش حسابی فاز غر غر کردن به همراه طنزش زده بود بالا، باز با خودش گفت:

" این دیگه چشه؟ الان داره قهرمان بازی درمیاره؟
چهارتا لگده دیگه چه روم باشی چه کنارم باشی با هم میخوریم!!! با یه لگد از روم پرتت میکنن اونور و تلاشت برای کتک نخوردنم به هدر میره...اما نمیفهمم...چرا باید دیگه انقدر جدیش کنی!!! دیگه خیلی تو نقشت فرو رفتی... گیر کیا افتادم من! این حرکتا چیه آخه "

فکر میکرد همه چی کتک خوردن و کبودی و زخمه...فکر میکرد اگر اون پسری که نمیدونه کیه و از کجا اومده، هم نبود، یکم دیگه بیخیال میشدن و سهون فردا با پدرش میرفت تا حسابی ته و توی این قضیه رو دربیاره و به روش خودش انتقام بگیره...اما...

عمق ماجرا رو وقتی فهمید که گرمای مایعی رو روی دستا و پهلوش حس کرد...گرمای مایعی...مثل...خون؟! انقدر کتک خورده بود که زخم عمیق داشت؟! چرا نمیتونست علت این حجم خون ریزیشو پیدا کنه؟!

نگاهشو به محل خونریزی داد...محل خونریزی...جایی...غیر از تن خودش بود...
اونموقع بود که متوجه شد چاقو به جای پهلوی خودش توی پهلوی پسره خورده...پسری که همین چند ثانیه پیش احمقانه راجبش فکر میکرد؟!

اگر همون لحظه خودش چاقو خورده بود انقدر درد نداشت...میتونست قسم بخوره از وقتی دید زخم چاقو روی تن خودش نیست، قلبش جوری زخم شد که اگر میتونست خونریزی میکرد...اگر خودش چاقو میخورد، انقدر تعجب نمیکرد و انقدر یهو قلبش تیر نمیکشید...اینو شک نداشت...این قسمت زیادی ناجوانمردانه و یهویی و با بی دقتی سهون اتفاق افتاده بود... متعجب و دردمند به خونریزی نگاه میکرد چ توی دلش جنگ به پا میکرد:

" لع...لعنت بهت... لعنتتتت بهتتتتتت سهونننن!!! لعنت بهت که نمیفهمی شرایطوووو!!!! بابت خریتت حماقتت و بی‌فکریت لعنت!!! لعنت بهت که وایسادی نگاه کردی چاقو بخوره و تو دلت شر و ور گفتی!!!! بجای اینکه چشمامو وا کنم و دنبال دلیل کارش بگردم و شرایطو بفهمم چیکار کردم؟!؟!؟! لعنت به من که انقدر پستم و نفهمیدم..."

نگاهش و به صورت پسر زخم خورده داد...

می تونست صدای فریادی که تو دهن اون پسر خفه می‌شدو بشنوه و ببینه چطور صورتش از درد مچاله میشه...میتونست دردشو حس کنه و هزاربار بمیره!!

Magician | شعبده بازDonde viven las historias. Descúbrelo ahora