تا همین الانشم دیر شده بود...
وقتی دستبندو از دستش باز کردن نفهمید چطوری در کسری از ثانیه انقدر از پلیسا دور شده! نمیفهمید از کجا جون داره اینجوری بدوعه! حتی نمیفهمید زخمای خودش چقدر دارن بهش فشار میارن و فقط میدویید...
همین که از آمبولانس جا مونده بود میتونست براش به اندازه کافی عذابآور باشه؛ این که این وسط مجبور بود بی گناهیشو با صدتا فیلم و مدرک و پول ثابت کنه بیشتر عذابش میداد!
تنها کمکی که بهش کردن این بود که بهش گفتن کدوم بیمارستان میبرنش تا حداقل بتونه هرجوری شده خودشو به اونجا برسونه...
مجبور شده بود تا خود بیمارستان بدوه، چون هیچ تاکسی با این سر و وضع سوارش نمیکرد... همه میخواستن با دیدنش یا به پلیس زنگ بزنن یا آمبولانس... پس ترجیح داد تا اونجا بدوعه!
شانس آورد که بالاخره رسید چون اگر یکم دیگه میدوید همون وسط غش میکرد... سینش میسوخت و تنش پر زخم بود... لباساش خونی بود و بوی خون میزد توی دماغش...
پاهاشو زوری دنبال خودش کشید و وارد بیمارستان شد. سمت اطلاعات رفت و خودشو روی پیشخوان انداخت و در حالی که نفس نفس میزد گفت:
+ یه پسر.... که پهلوش چاقو خورده باشه.... تنش خونی باشه.... تقریباً همسن من هم باشه.... کجاس؟
همزمان داشت اینور و اونورو نگاه میکرد تا شاید سریعتر پیداش کنه.مسئول اطلاعات مات سهونی بود که بنظر میومد خودش همه اون مشخصاتو داره، با صدای داد سهون که محکم دستاشو رو پیشخوان کوبید، از جاش پرید:
+ کجاااااس؟؟؟
* چته آروم آقا ساکتتت. اینجا بیمارستانه هااا....بنظر میاد خودتون حالتون خوب نیست!! زخمی شدین باید برید پیش دکتر
+ لنتی میگم کجاسسسس؟؟؟
زن که حالا حسابی عصبی شده بود، سعی کرد آرامششو حفظ کنه و بعد یه نفس عمیق گفت:
* اورژانس، تازه آوردنش ولی فک کنم دارن برا عمل میبرنش
هنوز حرفش تموم نشده بود که دیگه سهون اونجا نبود...
وارد اورژانس شد و هول جلو میرفت و تمام تختا رو نگا میکرد....
صحنه های دلخراش زیادی به چشمش میخورد که اگه در حالت عادی بود ممکن بود با دیدن اون صحنه ها بالا بیاره، اما الآن فقط، چشماش دنبال یه چیز بودن.... یا یه آدم... یه ناجی...
در نهایت تجمع چند دکتر و پرستارو دور یه تخت، انتهای سالن اورژانس دید و دوید اون سمت و با دیدن چشمای نیمه باز چانیول یه نفس از سر آسودگی کشید...
دولا شد دستاشو رو زانوهاش گذاشت و سعی کرد یکم نفس بکشه... همین که چشمای نیمه بازشو دیده بود انگار تمام درداش یادش رفت... همین که اون تونسته بود دوباره چشماشو باز کنه برای سهون خوشحال کننده ترین چیز بود...

VOCÊ ESTÁ LENDO
Magician | شعبده باز
Diversos🌀فیک : شعبده باز 🌀کاپل های اصلی : چانبک ، کریسهو ، کایسو ، هونهان 🌀ژانر : فانتزی، کمدی، اسمات ، فلاف، انگست، روزمره، اکشن، سوپر نچرال 🌀تایم آپ : هفتگی 🌀نویسنده : حناسا 🌀وضعیت : در حال آپ 🌀هپی اند پارت اول مقدمه مجیشنه...اونو بخونید تا از محتو...