part 7

97 30 17
                                    

پدرش خیلی آروم وارد اتاق شد تا پسری که تازه دردش آروم گرفته بود و خوابش برده بود بیدار نشه... نزدیک صبح بود و نمیدونست پسرش از کی چیزی نخورده... رفته بود براش یکم خوراکی بگیره...
با اشاره به سهونی که داشت خوابش میبرد از اتاق رفت بیرون و یکم بعد سهون با قیافه مچاله اومد بیرون...

+ بله بابا...با باباش حرف زدی؟!

& بیا اینو بخور بعد برو تو بخواب... صبح بعد اینکه دکترش معاینش کرد باید سریع بریم... وگرنه ممکنه دوباره پلیس بفرستن...

+ باباش؟!؟!

پدرش چشماشو چرخوند:

& دیوونه شدی؟!!! ساعت پنج صبح چرا باید بهش زنگ بزنم؟!

+ عاها.... باشه

& من میرم و سه ساعت دیگه برمیگردم... تا اونموقع استراحت کن... قراره پرستار هم بیاد زخماتو چک کنه، جفتک نندازی

+ چشممم بابااااا جفتک نمیندازم

سهون کلافه گفت و نشست رو نیمکت تا غذاشو بخوره.

& پسر خوب... چانیول...نمیخوای بیدار شی؟!

با زمزمه‌ای نزدیک گوشش چشماشو آروم باز کرد و نور چشماشو زد... سهونو دید که سرشو روی تخت گذاشته و خوابه... لبخند زد...

& خنده داره؟! بساط هر روز ما همینه... پروژه داریم سر بیدار کردن آقا...

خندید و دستشو گذاشت رو دست سهون و آروم تکونش داد... هیچ ری اکشنی نشون نداد و همین باعث شد بیشتر تکونش بده...

& فایده نداره...برا اینکه از فردا بتونی از پسش بربیای یادت میدم

- از... از فردا؟!

& حرفای دیشبمونو که تو مستی گوش ندادی احیاناً؟!

- نه یادمه ولی...

& خوبه، حالا نگا کن

انگشتشو به پهلوش فشار داد و سهون مثل برق گرفته ها از خواب بیدار شد و با تعجب به چان نگا کرد...بعد چند لحظه که مطمئن شد چان ازش همچین کاری برنمیاد با عصبانیت برگشت و با دیدن باباش با حرص گفت:

+ بابااا، محض رضای خدا تا کییی میخوای به این کار مسخرت ادامه بدی؟!!! کتکم بزن ولی اینکارو نکن

باباش رو به چان ادامه داد:

& بعد اگه من باشم پیشتون این بحث مسخره رو با من میکنه، و اگرم تو باشی...اوممم... با تو احتمالاً تا یه مدت کمی یه مکالمه ساده انجام میشه... ولی اصلاً به روی خودت نیار... فقط از موفقیتت خوشحال باش

سهون عصبی چشماشو بست و چان هنوز با تعجب نگاه میکرد...

& من میرم کارای ترخیصشو بکنم سهونی... تو لباساشو تنش کن

Magician | شعبده بازDonde viven las historias. Descúbrelo ahora