دو ساعت گذشته بود و هنوز به هوش نیومده بودن. کای که تمام این دو ساعتو دوییده بود تا کارای بیمارستان رو انجام بده، خسته و مضطرب خودشو به اتاق رسوند.
نگاه نگرانشو روی اون دوتا پسر انداخت. هنوزم آشفته بود و میخواست مطمئن شه حالشون خوبه، اما نمیدونست چجوری باید استرسشو کاهش بده و فقط خیره به هردو، منتظر بود.
× هنوز خوابین!! مگه چند وقت بود داشتین کتک میخوردین؟!
از دور به سهون و چان که بدنشون پر از چسب زخم و کبودی و باند بود نگاه کرد.
× متاسفم... اگر انقدر چونه نمیزدم بابام اون کافه لعنتی رو بخره اینجوری نمیشد... زودتر میومدیم بیرون و قبل از اینکه اینطوری لت و پار بشید کمکتون میکردیم.
آهی از سر ناراحتی کشید و سمت کاناپه رفت... به پدرش زنگ زد تا ببینه چرا هنوز نیومده و خبری بگیره... وقتی خیالش راحت شد که باباش تو راهه، روی کاناپه دراز کشید...
"یکم استراحت میکنم تا بابا بیاد. فقط یکم"
با خودش زمزمه کرد و بعد از نگاه آخری به پسرا، همونجا روی کاناپه در حالی که پاهای بلند و عضلانی شو تو بغلش جمع کرده بود، خوابید...
با سوزشی که توی کمرش احساس کرد چشماشو باز کرد و به زور چشمای خستش رو باز کرد... نمیتونست بخوابه و کلافه توی جاش تکون خورد... وقتی دید فایده ای نداره، بلند شد و نشست؛ سرش هنوز گیج میرفت... به محض نشستن، صدای سرفه هاش بود که بلند شد... نگاهش به همون پسر عضلهای افتاد که روی کاناپه کوچیکی خودشو مچاله کرده و بود و حالا با صدای سرفه هاش بیدار شده بود... با هر سرفه، علاوه بر قفسه سینش، سرشم تیر میکشید.
آه از نهادش بلند شد که کای اومد بالا سرش و سراسیمه به پسری که از درد قرمز شده بود نگاه کرد و نگران پرسید:
× هی هی!! خوبی؟ بیا آب بخور
بعدم لیوان آبو به لبهاش چسبوند... چانیول لیوانو ازش گرفت و آب رو خورد و با یه تشکر لیوانو پس داد.
کای دستشو پشت کمر چان گذاشت تا بخوابونتش که صدای هیس کشیدن چان از درد بلند شد... چشماشو از درد جمع کرد و خودشو کنار کشید تا از دستایی که به کمرش میخورن، فرار کنه...
کای متعجب از اینکه چه حرکت اشتباهی انجام داده تنها حدسشو به زبون آورد:
× چیشد؟ ببخشید! پشتت زخم شده؟؟
- فک کنم... میشه یه نگاه بندازی؟
کای معذب نگاهش کرد و بعد احمقانه پرسید:
× اشکالی نداره لباستو بدم بالا؟
چانیول با خنده از سوالی که میشنید گفت:
- معلومه که نه! خودم بهت گفتم. لطفاً زودتر ببینش، خیلی میسوزه
کای سری برای تایید تکون داد و بعد با بالا دادن لباسش، متوجه شد چرا کمرش میسوخت... چشماشو از حرص بست و همون مدلی که حرصی و عصبی بود ازش پرسید:

YOU ARE READING
Magician | شعبده باز
Random🌀فیک : شعبده باز 🌀کاپل های اصلی : چانبک ، کریسهو ، کایسو ، هونهان 🌀ژانر : فانتزی، کمدی، اسمات ، فلاف، انگست، روزمره، اکشن، سوپر نچرال 🌀تایم آپ : هفتگی 🌀نویسنده : حناسا 🌀وضعیت : در حال آپ 🌀هپی اند پارت اول مقدمه مجیشنه...اونو بخونید تا از محتو...