part 14

90 33 119
                                    

دو ساعت گذشته بود و هنوز به هوش نیومده بودن. کای که تمام این دو ساعتو دوییده بود تا کارای بیمارستان رو انجام بده، خسته و مضطرب خودشو به اتاق رسوند.

نگاه نگرانشو روی اون دوتا پسر انداخت. هنوزم آشفته بود و میخواست مطمئن شه حالشون خوبه، اما نمیدونست چجوری باید استرسشو کاهش بده و فقط خیره به هردو، منتظر بود.

× هنوز خوابین!! مگه چند وقت بود داشتین کتک میخوردین؟!

از دور به سهون و چان که بدنشون پر از چسب زخم و کبودی و باند بود نگاه کرد.

× متاسفم... اگر انقدر چونه نمیزدم بابام اون کافه لعنتی رو بخره اینجوری نمیشد... زودتر میومدیم بیرون و قبل از اینکه اینطوری لت و پار بشید کمکتون میکردیم.

آهی از سر ناراحتی کشید و سمت کاناپه رفت... به پدرش زنگ زد تا ببینه چرا هنوز نیومده و خبری بگیره... وقتی خیالش راحت شد که باباش تو راهه، روی کاناپه دراز کشید...

"یکم استراحت میکنم تا بابا بیاد. فقط یکم"

با خودش زمزمه کرد و بعد از نگاه آخری به پسرا، همونجا روی کاناپه در حالی که پاهای بلند و عضلانی شو تو بغلش جمع کرده بود، خوابید...

با سوزشی که توی کمرش احساس کرد چشماشو باز کرد و به زور چشمای خستش رو باز کرد... نمیتونست بخوابه و کلافه توی جاش تکون خورد... وقتی دید فایده ای نداره، بلند شد و نشست‌؛ سرش هنوز گیج میرفت... به محض نشستن، صدای سرفه هاش بود که بلند شد... نگاهش به همون پسر عضله‌ای افتاد که روی کاناپه کوچیکی خودشو مچاله کرده و بود و حالا با صدای سرفه هاش بیدار شده بود... با هر سرفه، علاوه بر قفسه سینش، سرشم تیر میکشید.

آه از نهادش بلند شد که کای اومد بالا سرش و سراسیمه به پسری که از درد قرمز شده بود نگاه کرد و نگران پرسید:

× هی هی!! خوبی؟ بیا آب بخور

بعدم لیوان آبو به لبهاش چسبوند... چانیول لیوانو ازش گرفت و آب رو خورد و با یه تشکر لیوانو پس داد.

کای دستشو پشت کمر چان گذاشت تا بخوابونتش که صدای هیس کشیدن چان از درد بلند شد... چشماشو از درد جمع کرد و خودشو کنار کشید تا از دستایی که به کمرش میخورن، فرار کنه...

کای متعجب از اینکه چه حرکت اشتباهی انجام داده تنها حدسشو به زبون آورد:

× چیشد؟ ببخشید! پشتت زخم شده؟؟

- فک کنم... میشه یه نگاه بندازی؟

کای معذب نگاهش کرد و بعد احمقانه پرسید:

× اشکالی نداره لباستو بدم بالا؟

چانیول با خنده از سوالی که میشنید گفت:

- معلومه که نه! خودم بهت گفتم. لطفاً زودتر ببینش، خیلی میسوزه

کای سری برای تایید تکون داد و بعد با بالا دادن لباسش، متوجه شد چرا کمرش میسوخت... چشماشو از حرص بست و همون مدلی که حرصی و عصبی بود ازش پرسید:

Magician | شعبده بازWhere stories live. Discover now