با رسیدن به اداره پلیس، سمت سرهنگ رفت و ماجرا رو تا جایی که دیده بود توضیح داد... گوشی سهونو در آورد و گفت:& این گوشی یه جا افتاده بود و از شانس با یه زاویه نسبتا خوب داشت فیلم میگرفت. ممکنه همه چیز توش پیدا باشه...
پلیس با دقت حرفاشو گوش کرد بعدم گوشی رو گرفت و از یه تیم دیگه خواست تا قفلو باز کنن و فیلمو ببینن.
- ببخشید فقط قبلش، لطفاً به شماره پدر یا مادرشون زنگ میزنید؟ من از پسرم که همراهشونه خواستم کمک بگیرم اما گفت بچه ها هنوز خوابن...
باز کردن قفل گوشی سهون و پیدا کردن شماره پدرش پروسه زمانبری بود اما بالاخره شد... پلیس با پدرش تماس گرفت و اونو از اوضاع خبردار کرد...
تماسشون یک دقیقه هم طول نکشید و بعد از ده دقیقه در کمال ناباوری پدر سهون خودشو به ایستگاه پلیس رسوند...
بعد از تماس پلیس، بخاطر اینکه همسرش نگران نشه فقط آدرس گرفته بود و به بهونهی کارای هتل به سرعت خودشو رسونده بود... چند وقتی میشد که فقط نگران تنها پسرش سهون نبود؛ حالا دلش برای دوتا پسر میلرزید، دو تا جگرگوشه داشت. خودشو لعنت میکرد که چرا هیچ کار جدیای در قبال اون عوضیا نکرده که حالا اونا پرروتر برگردن و این بلا رو سرشون بیارن... چرا به عنوان یه پدر وظیفشو درست انجام نداده تا اون اتفاق دوباره نیوفته... واقعاً از دیدنشون خجالت میکشید... انگار چان، حالا حتی بهتر از اون مراقب سهون بود... اگه چان طوریش شده باشه چی؟! اگه سهون آسیب دیده باشه؟!
تمام مسیر با خودش درگیر بود و کلافه رانندگی میکرد تا اینکه به مقصد رسید... ماشینو کنار خیابون پارک کرد و با عجله سمت در دویید و با نگاهی به اطرافش درجا ایستاد... خشکش زد... کسی رو میدید که نمیفهمید درست دیده یا نه! داستان چی بود؟ اون اینجا چیکار میکرد؟ ینی همه چیز زیر سر اون بود؟ سوالای مغزش حالا ده برابر شده بود... چرا بهش شک کرد؟ چقدر احمقانه!
متوجه ورود کسی شد... برگشت اما فکرشم نمیکرد اونو اینجا ببینه... وسط این آشفته بازار... نمیدونست اتفاقی اینجا دیدتش یا... یا شاید همونیه که منتظرش بود تا برسه...
از تعجب همو نگاه میکردن و هیچکس برای نزدیک شدن پیشقدم نمیشد... هرکسی با حدس و گمان و شک خودش ایستاده بود و نمیخواست جلو بره.هنری، پدر سهون که دوباره نگرانی پسراش بهش یادآوری شد، بالاخره قدمی برداشت، نزدیکش شد و با همون تعجبی که توی تک تک اجزای صورتش معلوم بود، آهسته از پدر کای پرسید:
+ تو... تو اینجا چیکار میکنی؟!!
پدر کای بعد از چند ثانیه سکوت و مطمئن شدن از اینکه اون کیه گفت:
& خودتی هنری؟!!
+ آره لعنتی منمممم. باورم نمیشه جوی... باورم نمیشه...

YOU ARE READING
Magician | شعبده باز
Random🌀فیک : شعبده باز 🌀کاپل های اصلی : چانبک ، کریسهو ، کایسو ، هونهان 🌀ژانر : فانتزی، کمدی، اسمات ، فلاف، انگست، روزمره، اکشن، سوپر نچرال 🌀تایم آپ : هفتگی 🌀نویسنده : حناسا 🌀وضعیت : در حال آپ 🌀هپی اند پارت اول مقدمه مجیشنه...اونو بخونید تا از محتو...