من از دلداری دادن متنفرم

508 46 14
                                    

#پارت26

با فرو رفتن چیزی در چشمش و سوزشش با ترس چشم گشود
و اولین چیزی که مقابل صورتش میدید انگشت اشاره بود: هی بلاخره بیدار شدی!
صدای دیان بود
گیج پلک زد تا سوزش چشمش کم شود: داری چیکار میکنی؟
دیان انگشتش را عقب کشید: داشتم انگشتمو توی چشمت میکردم!
دید تار هلن بهتر شد: چرا؟
دیان را میدید که روبه رویش روی تخت سرمه ای رنگ نشسته است: حوصلم سر رفته بود
توهم که بیهوش بودی
هلن نگاهی ب دور برش کرد، کمی طول کشید تا بیاد بیاورد کجاست:اوه
ما توی کارگاهتیم مگه نه؟
دیان پنجه در میان موهای نقره‌ای رنگش کشید: اره دختره ی گیج!
هلن سیخ نشست:من متاسفم!
منظورش کارگاه تمام داغون شده ی دیان و نقاشی های بیچاره بود
دیان از روی تخت بلند شد: نباش!
گردن سمتش کج کرد: ولی سعی کن دفعه ی بعد خودتو تیکه پاره نکنی
بیرون کشیدن شیشه واقعا کار سختیه!
شانس اوردی که من توی رسیدگی به زخما واردم!
هلن نگاهش به بدن باند پیچی شده و تیمار شده اش نگاه کرد
انگار تازه درد خفیفشان را احساس میکرد
یادش امد با بدن روی شیشه ها فرود امده بود
نگاهش به دستان دیان افتاد که روی دست و انگشتانش زخمی بود: تو چیشدی؟
دیان نگاهی به دستانش انداختو با خونسردی شونه بالا انداخت: حال یکی دونفرو جا اوردم!
هلن از بالای تخت نگاهی به کارگاه و سالن تمام داغون شده انداخت: من خسارت اینجارو کامل پرداخت میکنم
دیان سمت اشپزخانه رفت: پرداخت چی؟ اینجارو باید با همون بدن لاغر و دستای زخمی درست کنی
نمیتونی با چندهزار یورو از زیرش در بری!
هلن گفت:ینی چی؟
دیان ک در بین کابینت ها دنبال ظرف سالم میگشت گفت: ینی من چون دوست خوبیم یه چیزی بهت میدم بخوری تا حالت جا بیاد
بعدش شروع میکنی ب جمع کردن این آشغالا و فردا باهم میریم پیش یکی از دوستام تا چیزایی که خراب کردی رو از نو بگیریم!
هلن اخم کرد: چه دوستی واقعا!
خب من حالم خوب نیست
خیلی بی حالم باید استراحت کنم!
دیان قابلمه ی کوچک قرمز رنگی پیدا کرد: فکرشم نکن
اگه بیکار بمونی میخوای بشینی زر زر کنی و اونوقت من مجبور میشم دلداریت بدم
و سپس با اخم هلن را نگاه کرد: منم از دلداری دادن متنفرم!
نان تست را از یخچال در اوردو ادامه داد: پس ترجیح میدم ازت کار بکشم
هلن میدانست که حق با دیان است
اگر بیکار میماند تنها با فکر کردن خودش را بیشتر  می‌آزرد
صندلی و میزی برای نشستن در آشپزخانه نبود و هلن ناچارن به سختی خود را روی کابینت کشید: چی قراره بخوریم؟
دیان شانه بالا انداخت:امروز طولانی بود و فکرشم نکن قراره بهت غذای پیچیده تری از تخم مرغ بدم!
هلن هومی گفتو برای اینکه دوباره سکوت آزار دهنده به وجود نیاد پرسید: چرا اینجا زندگی میکنی؟
دیان اخم کرد و جای آن دیان پرحرف و شوخ را دیان سرد گرفت: چون نمیتونستم توی خونم زندگی کنم
هلن به نان تست ها ناخنکی زد: پدرمادرت اذیتت میکردن؟
دیان با تحکم گفت: نه!
هلن حس کرد دیگر نباید ادامه دهد: تو مگه نرفته بودی خوردنی بگیری؟
چیزی نگرفتی؟
یخچالتم که خالیه!
دیان به شراب ها و ویسکی سفارشی هلن اشاره کرد که دم در گذاشته بود: چرا سرورم
ولی وقتی اومدم تو خونه با گندکاریه یه شخصی به نام هلن مواجه شدم
هلن خندید: اوو چه کار زشتی کرده
دیان زیر گاز را خاموش کرد: دقیقا!
چشمکی زد: نگران نباش تقاصشو پس میده
هلن سعی کرد موضوع را عوض کند: خب کجا بخوریم؟ رو تخت؟
چشمان دیان در ثانیه گرد شد: رو تختتتت؟!!!!
تخت مننن؟
هلن متعجب از صدای دادش حرف در دهانش خشک شد: ام... نه....ینی معلو...معلومه که نه
کی رو تخت غذا میخوره
احمقانس!
دیان چشم ریز کرد و از پارچه ی پر از لک رنگی را روی زمین پهن کرد: نگران نباش
رنگاش خشک شدن
هلن با اکراه روی پارچه نشست: باید واسه اینجا مبل هم بگیری
دیان ک برای برداشتن شراب ها رفته بود گفت: عادت ب مهمون داشتن ندارم
میتونی واسم بگیری، اشکالی نداره!
هلن از پرویی دیان خندید و مشغول خوردن شد
انگار تازه یادش امد چقدر گرسنه اس

FingersWhere stories live. Discover now