بـــــرســـــامــــ-
بعد از اینکه کلاس تموم شد و شفیعی رفت بیرون ماهم پشت سرش رفتیم بیرون که دیدیم یه گله آدم دورش و گرفتن همشونم دختر معلومه برای مخ زنی دورش کردن
دوست داشتم الیکا اینجا بود و من ریکشنش و میدیدم😂
تو حیاط دانشگاه داشتم راه میرفتم و منتظر متین بودم که یه پسره چنان خورد بهم که احساس کردم مغزم اومد تو حلقم سرم و بلند کردم و طرف و نگاه کنمم...
پشمامممممم این چرا انقدر خوشگلهههه پسره برگشت سمتم و گفت
«ببخشید آقا من عجله دارم
-بخشیدم عزیزم برو
دروغ گفتم دلم میخواست بغلش کنم تو بغلم فشارش بدم خیلییی خوبهههه خدایااا من این و میخوامممم
به خودم اومدم دیدم پسره رفته
همینجوری تو فکر پسره بودم که گوشیم زنگ خورد
-الو جانم
+بیا بیرون داداشم جلویه درم
-اومدم
گوشی رو قطع کردم و رفتم جلو در داشتم دنبال متین میگشتم که یه ماشین 207 جلوم نگه داشتم سرم و خم کردم توش و نگاه کردم دیدم متینه
سوار ماشین شدم
+سلام دادا
-سلام
بعد از بغل و بوس و ماچ و خلاصه تف مالی از هم جدا شدیم و حرکت کرد سمت کافه ای که میگفت...
.
.
جلویه کافه نگه داشت از ماشین پیاده شدیم عجب کافه ی خفنی داره یارو
متین زد پشت کمرم و گفت بریم داخل
رفتیم داخل یه خانم تقریبا سی سی و خورده ای ساله پشت یه میز نشسته بود رفتیم سمتش و متین شروع کرد به حرف زدن
+سلام خانم خوب هستین
«سلام ممنون جانم؟
+ببخشید ما برای استخدامی اومدیم من قبلا با یه آقایی به نام رادان صحبت کردم دربارش
«بله ایشون صاحب کافه هستن
«تو اتاقشون هستن برین طبقه سوم اونجا میتونین پیداشون کنین
+خیلی ممنون
متین داشت میرفت سمت پله ها که از بازوش گرفتم برگشت سوالی نگام کرد که به آسانسور اشاره کردم یجوری به آسانسور نگاه کرد که احساس کردم یه آدم اونجا واستاده و متین قصد داره قاتلش بشه
+نه جون داداش این یکی رو از ما نخوا
-برای چی بیا بریم راحت تر میرسیم به طبقه سوم
با اینکه خودم فهمیده بودم از آسانسور میترسه اما خب کرمم داشت و برای همین اصرار میکردم که با آسانسور بریم
اما دیگه این همه ترسش و دیدم دلم براش سوخت و بیخیال شدم
.
در اتاقش و زدیم و وارد شدیم اتاقش تم طوسی سفید داشت خیلی خوب چیده شده بود
رویه صندلی نشستیم
^سلام خوش اومدین
-سلام
+سلام خیلی ممنون
چرا احساس کردم صدایه متین نازک تر از حالت عادیش شده؟😳
یارو برگشت سمت متین و خیلی عمیق خیره شد بهش..
^خب من برگه استخدامی رو میدم شما پرش کنید
-ببخشید ما الان استخدام شدیم؟
^هنوز نه بعد از اینکه اون برگه رو پر کردین و من چکش کردم بعد
متین شروع کرد حرف زدن با همون صدای نازک
+اما خب من با شما صحبت کردم شما گفتیم همه چیز اوکیه که
^بله گفتم اما اینم قسمتی از استخدامیه
+حالا نمیشه برای ما تخفیف قائلشین و جزو استخدامی نباشه
^اون برگه زیاد وقت شما رو نمیگیره
+بله میشه خودکار بدین
^حتما
بعد از اینکه متین ازش خودکار گرفت متین مشغول پر کردم فرم شد اما من هنوز تو شکه متین بودم
که صدای مرده اومد
^به شما هم خودکار بدم
-ها!؟ نه نه دارم خودم
اوففف خدایا از دست این متین
خودکارم و درآوردم و شروع کردم پر کردن فرم بعد از اینکه کارمون تموم شد و فرما رو دادیم مردِ متین در کمال پرویی به یارو گفت میشه شمارتون و بدین برای آشنای بیشتر انگار میخوان برن خاستگاری مرده رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم متین گفت
+خب دخترم کار جور شد
یه جیغ نه چندان مردونه کشیدم و گفتم
-مرگ دخترم عنتر خوب با یارو لاس میزدی ها
+لاس چیه بی ادب میخوام از تنهایی دربیام دیگه
-بعله معلومه که نمیشه تنها موند ولی میتونی وقتی من نیستم باهات مخ یارو بزنی و بری تو کارش
-من و برسون خونه که حسابی دیر شد
+حالا بعدا به حرفات فک میکنم بریم
-تفم بهت آشغال
.
.
بعد از اینکه رسیدم خونه و متین رفت منم رفتم داخل دیدم چه خبره همه دارن گردگیری میکنن
حتی ایلیا و عمو هم داشتن مبلا رو جابه جا میکردن زنعمو هم رو سرشون واستاده بود انگار هنوز متوجه من نشده بودن
-سلاااام
اوه فک کنم صدام زیادی بلند بود
°"««سلام(اینجا همشون با هم سلام کردن)
-اممم کمکی از دستم برمیاد؟
°آره برو دست و صورتت و بشور بیا کمک
«چی چیو میگی بیا کمک اون بچه جون نداره مبل تکون بده که
«برو دست و صورتت و بشور یچیزی بخور بعدشم استراحت کن
زنعمو که این و گفت صدای عمو و ایلیا دراومد
°یعنی چی من پدرم دراومد
«نهههه
😐😂😢
دقیقا بین سه تا حالت گیر کردم پوکر، خنده، یاهم گریه کنم
-میشه بدونم برای چیه تمیز کاریتون؟
«قراره عمو هات و عمه هات با خانوادشون بیان برای اینکه تو رو ببینن
-مننننن😳
°بله عزیزم تو
-امم باشه
هعی خدا معلوم نیست فردا میخوان چه بلایی سرم بیارن
رفتم سمت اتاقم لباسام و درآوردم و یه دوش گرفتم
رفتم پایین برای کمک که دیدم همه کارا رو ول کردن
-تموم شد؟
°آره
-آاا خوبه
.
.
بعد از خوردن شام به سمته اتاقم رفتم الان که فکرش و میکنم میبینم چقدر برای فردا استرس دارم من هیچکس و نمیشناسم نمیدونم چجورین چه لباسی برای مهمونی هاشون مناسبه هیچی ندارمممم 😭
دیدم با فکر کردن به جایی نمیرسم رفتم سراغ ایلیا
-ایلی به دادم برس
°ایلی چیه بچه بی ادب چیشده مگه
-ایششش من برای فردا چی بپوشم؟!
°آخه اینم شد سوال؟کت و شلوار
-دادا چه بسته غیب گفتی من کت و شلوار از کجام بیارم
°فردا میریم خرید میکنیم
°فقط زود بخواب چون زود بیدارت میکنم
-آهه😭یه امشب رو گفتم زیاد بخوابمااا
°😂شرمنده اتفاقا باید زود تر از روزای دیگه بیدار شی
انقد حرصی بودم که دستم و گذاشتم جلویه دهنم و جیغ کشیدم
بعدشم در اتاق ایلیا رو اومدم محکم ببندم که برگشتم چشمم خورد به ایلی داشت نگام میکرد از اون نگاهایی بود که میگفت جرعت داری در و محکم ببند خلاصه خیلی آروم در و بستم و رفتم اتاقم گوشی و برداشتم و به متین زنگ زدم تا میتونستم درباره ی بدبختی هام بهش گفتم و اونم فقط میحندید
.
.

YOU ARE READING
loneliness/تــنــهــایــی✨
Romanceترسیده بود نمیتونست جایی رو ببینه رویه دستش خیسی رو حس میکرد اما نمیدونست برای چیه دود که یکم کمتر شد تونست دستاش و ببینه خونی بود خون خرگوش کوچولوش جیغ کشید و به خودش تکونی داد اما جایی که توش نشسته بود کوچیک بود با داد و فریاد یه عده که آتیش رو...