مرز تجدید نظر

327 49 0
                                    

Pov kook:

اونروز به سرعت برق و باد گذشت. در طول روز اونقدر تمرین کرده بودم که تقریبا چند کیلو وزن کم کرده بودم. از طرفی کل روز رو نه غذا خورده بودم و نه آبی. دهانم هم کاملا خشک شده بود.

نمیدونستم ساعت چنده. فقط میدونستم چند ساعتی میشد که همه ی بچه ها خوابیدند.
دلیل اینکه خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد رو دقیقا نمیدونستم. شاید مریض شده بودم.

از خوابگاه بیرون اومدم تا بتونم یکم توی هوای آزاد تنفس کنم. اولین روز من بین این مافیا خیلی عادی پیش رفت. من انتظار شکنجه های خونی و تمرین های سخت رو داشتم. اما برعکس؛ بعد از یکم تمرین توی سالن تیر اندازی حدود چند کیلومتر دویدیم.
بعد از دویدن هم یکم اجازه دادند استراحت کنیم. اول به این نتیجه رسیده بودند که من کاملا هیچی نمیدونم و باید خیلی سخت آموزشم رو شروع کنم و این رو هم سوکجین تایید کرد و هم نامجون هیونگ.

من فقط یه دانشجوی رشته پزشکی بودم که پدرش یه قماربازه حرفه ای بود. من هیچی راجب تیر اندازی و جنگیدن نمیدونستم.

روی کاپوت یکی از ماشین های فرسوده ی توی حیاط دراز کشیده بودم و به آسمون خیره شده بودم.
نگهبان های دم در کاملا من رو زیر نظر داشتند.

آسمون ارغوانی رنگِ شبِ پاییزیِ سرد، از ستاره های پرنور و بزرگ پر شده بود و ماهِ کامل درست وسط آسمون بود.
اما یکدفعه بوی سیگار عجیبی رو تونستم حس کنم. شاید یکی از نگهبانا بوده باشه.

صدای جذابش به ماهیچه هام لرزه انداخت: چرا نخوابیدی؟ گرسنه ای؟

سرم رو چرخوندم و به کیم تهیونگی که از شدت سرما نوک دماغش سرخ شده بود، برخوردم. به خودم زحمت ندادم بلند بشم. همونجور که دستم رو زیر سرم گذاشته بودم نگاهم رو دوباره به آسمون دادم: تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه خونه نمیری رئیس؟

اگر من جای اون بودم و یک نفر از زیر دست هام مثل من باهام رفتار میکرد سرش رو قطع میکردم.
اما میدونستم اون از من خوشش اومده و همین یه دلیلی برای آسودگی خاطرم بود. میدونستم بهم صدمه نمیزنه. ولی خیلی هم مطمئن نبودم چون اون یه شیطان بود که معشوقه های خودش رو گردن میبرید.

کنارم روی کاپوت تکیه داد و سیگارش رو مک زد. دودش رو توی صورتم فوت کرد.
وقتی دودش با صورتم برخورد کرد باعث شد سرفم بگیره. با کمی سرفه خودم رو جمع و جور کردم و صاف نشستم : من از دود سیگار بدم‌ میاد رئیس!

گوشه ی لبش به پوزخندی بالا رفت. جوری که دندون هاش پیدا شد : بهش عادت میکنی.

ریه هام رو پر از هوای خنک و سرد پاییزی کردم تا اثرِ بدِ دود سیگار رو از درونم پاک کنه. سردم بود اما من‌ یه مرد بودم و برام معنی نداشت‌ که سردم بشه‌.
کتش رو روی شونه هام انداخت.
با تعجب به سمتش برگشتم. اون کتش رو از تنش بیرون اورده بود و روی شونه هام انداخته بود؟!

Blood Mafia (+18)Where stories live. Discover now