«بهت نمیاد یه بچه هفت ساله داشته باشی یون!»
کیت پاهاش رو روی میز دراز کرده بود و خونسرد قفسه سینه برهنه و سرخش رو میخاروند. بوی الکل از سر و دهنش توی کل نشیمن پخش میشد. یونگی روی کاناپه کناری پا روی پا انداخته بود و با همون ژست رئیسمابانهش در حال ورنداز کردن کیت بود. سر تکون داد و آروم گفت: «ولی بهم میاد مطلقه باشم.»
کیت لبخند زد:«اینو یه بیوه راحت میفهمه.»
سورا کنار کیت توی سکوت نشسته بود و با چشمای آروم و صورت رنگپریده به حرفشون گوش میداد. گهگاهی توی فکر فرو میرفت و گهگاهی به حالت مسخشدهای برمیگشت و به تهیونگ که توی آشپزخونه مشغول درست کردن قهوه بود، نگاه میکرد. تهیونگ داد زد:
«برای آقای مین چایی بیارم؟»یونگی رو به سورا سر تکون داد و با صدای بلند به تهیونگ گفت: «برای داییت چایی بیار لطفا.»
«و برای خودم!»
کیت پوزخند زد: «چایی؟»
«لذت میده، و هر چی لذت بده عمر آدم رو زیاد میکنه.»
تهیونگ گفت:«البته کلا زیاد میکنه.»
جیمین بین صحبتهای یونگی و کیت که گاهی آروم بود و گاهی با هیجان بلند میشد؛ به سمت نشیمن رفت و اولین جا کنار یونگی نشست. یونگی بین حرفای کیت نیمنگاهی بهش انداخت و دست پشت سرش روی کاناپه گذاشت. جیمین خودشو بیشتر سمتش کشید و بین سینه یونگی و بازوش خودشو جا کرد. تهیونگ از روی کانتر نیمنگاهی به نشیمن انداخت.
جونگکوک روی کاناپه رو به روش نشسته بود و در حالی که بطری آبجوش رو بی حواس تکون میداد. بهش زل زده بود. تهیونگ لبخند زد و کف دستش رو بوسید و طرفش گرفت. نیش جونگکوک از جا در رفت. خیره به چشماش نوک بطری آبجو رو محکم بوسید. کبودی دور چشمش به تپیدن افتاد. با حس سنگینی نگاهی، چشم از پشت هیکل تهیونگ که برگشته بود برداشت و با مادرش چشم تو چشم شد. سورا لبخندی مچگیرانه که حاصل زیرکی مادرانهش بود، بهش زد. جونگکوک در جوابش لبخند زد و خودشو روی مبل جا به جا کرد. و این از چشم جیمین دور نموند. چون همون طور که دست به سینه شده بود با لبخند رو به جونگکوک کرد: «هنوز اذیتی جونگکوک؟»
جونگکوک آبجوش رو روی میز کوبید و چشمغره رفت و لبخند زد: «نه خوبم!»
کیت که دهن باز کرد. جونگکوک چشم روی هم گذاشت: «فکر کنم وقتشه مادرشوهرت دارو سنتیهاشو آماده کنه.»
سورا پرسید:« چیشده؟»
جونگکوک ملتسمانه گفت: «هیچی..زخم صورتم.»
کیت دستاشو تو هوا تاب داد: «خیلی شبیه شوهرمه. مرد جوونمرگ من.»
جیمین به جونگکوک نگاه کرد:«حتی چیزایی که ازش تعریف کردی هم شبیهشه.»

YOU ARE READING
Haven [Kookv, Yoonmin]
Fanfictionزندگی عاشقان مقیم بلندیهای کالیفرنیا خلاصه: قصه مردی بد و مردی خوب؛ دوستی به عشق تبدیل میشه. کنارش قصه مردی خیلی بزرگسالتر و مردی جوون؛ عشقی که به دلبستگی میانجامه. «چرا؟ چون من زن نبودم؟» جونگکوک به خودش اومد و دید وسط داد و بیداد تهیونگ، دلش...