Ch_87,88

584 158 3
                                    

دو تا پارت به مناسبت تولد جان جان زیبامون😍 برید حالشو ببرید🥰🥰
عکس کاورم عوض کردم(:
خوشتون میاد؟^^

پ.ن: دلم میخواد برم بوکای دوستامو بخونم ولی ن نت دارم ن وقت💔🥲

امگا پوزخندی زد:

-به همین زودی حرفی که زدم رو یادت رفت؟.. من چند روز دیگه از این مقام استعفا میدم!.. برو به هر کی دلت میخواد بگو!

بو با تعجب پرسید:

-فرمانده خداوکیلی جدی بودین؟

ژان اخم غلیظی کرد و در جواب گفت:

-مگه من با تو شوخی دارم سرباز گستاخ؟... در ضمن.. معلوم هست با خودت چند چندی؟.. یه دفه رسمی حرف میزنی، یه دفه خودمونی... نکنه هی یادت میره من فرمانده تم؟!

آلفا لبخندی دندون نما زد:

-مگه همین الان نگفتین که قراره استعفا بدین؟

اخم پسر غلیظ تر شد:

-درسته... "قراره"!.. هنوز که ندادم... پس همچنان باید حد و مرز های خودت رو بشناسی... و راستی.. کی گفته که اگه من فرمانده ی تو نباشم اجازه داری با لحن غیر رسمی با من صحبت کنی؟








قرار گرفتن ظرف پایه دار بستنی جلوی دست هاش حرفش رو قطع کرد، دستش به آرومی پیش رفت و قاشقی که توی ضرف بود رو برداشت، اولین قاشق از بستنی شکلاتی مورد علاقه ش باعث شد کاملا تمام حرص و خشمش رو فراموش کنه!

نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو با لذت بست!... حس سرمای لذت بخش و دلپذیر همراه با طعم محشر شکلات واقعا بهشت محض بود... ولی خب خیلی طول نکشید تا صدای منحوس آلفایی که رو به روش نشسته بود اون رو از بهشتش بیرون بکشه:

-خدای من... واقعا انقدر به بستنی علاقه دارین که میتونه چنین آرامشی بهتون منتقل کنه؟.. یکم باورش سخته فرمانده!








چشم های ژان به آرومی باز شد و قاشق رو از دهنش بیرون آورد:

-فضولیش به تو نیومده... زود تر غذات رو بخور تا برگردیم اردوگاه!

در حالی که اصلا نمی‌فهمید داره چی می‌خوره بی اینکه نگاهش رو از روی صورت فرمانده ش برداره قاشق قاشق از خورش محشری که جلوش بود توی دهنش میذاشت و مونده بود از غذای خودش لذت ببره یا بستنی خوردن اون امگای فاکینگ کیوت!

بعد از اینکه بستنیش تموم شد بلافاصله از جا برخاست و دست به جیب به طرف پیشخوان رفت، کارتش رو جلوی متصدی گذاشت و با لحنی سرد گفت:

-حساب اون میز بعلاوه ی خسارت افرادی که این رستوران رو ترک کردن رو حساب کن، هر چه سریع تر تمومش کن چون سرم شلوغه!

دخترک مو نارنجی تند تند تعظیم کرد و با دستپاچگی گفت:

-نـ- نـ- نـ- نیازی نیست آ- آقای شیائو!.. حـ- حضور شما به تنهایی افتخاری بـ- برای ماست!... هـ- هزینه ی یه غذای معمولی که قا- قابل شما رو نـ- نداره!












[You Are My Destiny]~(Yizhan)Where stories live. Discover now