پر سروصدا

642 43 7
                                    

#پارت37

فلور دوباره گفت: نمیدونم ولی چیزی نیست توی کارت
هلن با تعجب کارت را در دست گرفت: خیلی عجیبه من از وقتی اومدم مارسی چیز زیادی نگرفتم و مطمئنم یکم پس انداز توش بود
دیان چشم گرداند: موقع خرید وسایل کارگاه قشنگ من که شد کارت نمیکشه؟
کارت خود را به فلور داد: اخرشم خودم باید وسایل در خور کارگاهمو بگیرم
هلن شرمزده گفت: نمیدونم چرا اینجوری شد
بت پسش میدم دیان!
دیان از خجالت کشیدنش خندید: بیخیال بابا پیش میاد فقط دارم اذیتت میکنم
از اولش هم قصد نداشتم بزارم همه‌شونو بگیری
به هرحال وقتش بود توی اون کارگاه یه تغییر اساسی بدم
فلور که لحظه ای از پیش چشمانشان دور شده بود با ساک مشکی رنگ بزرگی بازگشت: دیروز پیش جیک بودم
وسیله هایی که خواسته بودی حاضر شده بود برات گرفتم
گفت متاسفه که انقدر طول کشید ولی دست سازهاش زمان بر بودن
هلن با چشمان گشاد ساک را میکاوید؛ آنقدر بزرگ بود که میشد در آن یک جسد را پنهان کرد
اما هیچ جسدی نمیتوانست دست ساز باشد پس این تئوری رد میشد
دیان تشکری کرد و ساکی که بنظر سنگین می آمد را به راحتی گرفت و هزینه هارا حساب کرد: بسپر چندتا کاربلد بیارنا
زخمو زیلی نشه وسایلا
فلور که از ابتدا به هلن با نگاه عجیبی خیره شده بود بی آنکه نگاهش را از او بگیرد باشه ای گفتو امضای دیان را گرفت
هلن معذب شده بود و خود را ب دیان نزدیک کرده بود: هی خیلی سنگین بنظر میاد میخوای بیارم کمکت؟
دیان خندید: نخیر فضول
تو میز سرو رو بیار
هلن متعجب گفت: میخوای الان بیاریش؟
دیان جلوتر به سمت در خروج گالری راه افتاد: پس کی؟
میخوام زودتر روش سواری کنم
هلن لبخند محوی از دختر عجیب غریب همخانه اش زد و چرخ دستی را پشت سر او هُل داد و با هزار بدبختی داخل ماشین جا دادند.
ذهن هلن هنوز درگیر کارتش بود: من مطمئنم چند هزار دلاری هنوز توی کارتم بود!
دیان پوزخند زد؛ آن اِریس مارموز!
امکان نداشت از هلن بگذرد
اما بی تفاوت روبه هلن گفت: میتونی بری بانک و بپرسی
هلن لبانش را جلو داد: اره باید همین کارو کنم
با سئوالی که در ذهنش امد با هیجان از دیان پرسید: راستی؟!
حواس دیان که جمع او شد با کمی خجالت اما ذوق زده گفت: تو کتابت رو از روی رابطه ی دارسیا با شریل مینویسی مگه نه؟
دیشب وقتی داشتم میخوندمش اینو فهمیدم
دنیس هم مثل دارسیا رفتار میکنه
همش به ژانت دستور میداد توی کتاب
دیان فرمان را چرخاند و هومی کشیده گفت: من داستانامو از روی کسی نمی نویسم
این روابطی که ازشون مینویسم ردابط بی دی اس امی‌ان
چیزی شنیدی ازشون؟
هلن که نمیخواست احمق جلوه کند اخم کرده گفت: معلومه که شنیدم
همونطور که گفتم من یه...
دیان با خنده حرفش را قطع کرد و ادایش را دراورد: من یه دکترم!
خب خانوم دکتر اگه میدونی پس باید بدونی که من کلا راجب این مطالب مینویسم تا فرهنگ درستی از اینجور روابط بدم به مردم
چشمکی زد: علاوه بر این
بیا صادق باشیم!
مردم از خوندن داستان های اروتیک لذت زیادی میبرن
سرش را با شیطنت نزدیک گوش هلن برد و ارام گفت: مثلا یاد میگیرن چطور از دو انگشتشون استفاده کنن
همونطور که احتمالا تو یاد گرفتی
هلن یخ کرد!
در ثانیه بدنش یخ کرد
دیان فهمیده بود؟ خدای من این یه فاجعه‌اس!
حتی فکرش را هم نمیکرد که دیان متوجه او شده باشد
دقیقا سه شب پیش وقتی از شدت دوری گلایل و گریه های احمقانه‌اش حالت شهوانیه ترحم انگیزی پیدا کرده بود زیر پله ها رفته بود و مشغول خودارضایی شده بود
اما کاملا مطمئن بود دیان خواب است
حتی نفس هایش هم منظم بود و بنظر نمی امد چیزی متوحه شده باشد
احمقی نثار خود کرد و با لبخند زوروی و رنگ پریده گفت: منظورت چیه؟
دیان لبخندی زد: بیخیال!
پرسروصدا تر از این هستی که بخوام وانمود کنم چیزی نشنیدم
هلن آنقدر لبانش را محکم روی هم فشرده بود که طعم خون را حس میکرد
لعنت به من!
با خود تکرار میکرد
اکنون دیان درباره ی او چه فکر میکرد؟
سریع گفت: اونطوری که فکر میکنی نیست!
دیان قهقه زد: بیخیال خیلیا با کتابم این کارارو میکنن
یجورایی از اهدافشه
هلن تند تند گفت: نمیخوام راجب من فکر کنی..
ساکت شد؛ چرا برایش مهم بود دیان راجبش چه فکری میکند؟
نیاز طبیعی بدنش در شرایط تنهایی و نبود گلایل این را ایجاب میکرد
اصلا دلیلی برای توضیح دادن نمیخواست
دیان گفت: بیخیال
تنها فکری که راجبت میکنم دستو پا چلفتی بودنته
اون شب از شدت ضعف سه بار خوردی زمین
هلن طلبکار شد: و تو نیومدی کمکم؟
دیان با تعجب گفت: اگه میومدم کمکت که امروز نمیتونستم مسخره‌ات کنم
میتونستم؟!
هلن خبیثی زمزمه کرد و قبل از آنکه سوتی های بیشتری بدهد دهانش را بست

FingersTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon