عصر، اواخر نوامبر
نوک پل گلدن گیت مثل برجی باستانی که توی مهی مرموز گم شده باشه، از پنجره سراسری طبقه نهم دیده میشد. پایین ستون، زنجیرهای ضخیم خاکستری موج برمیداشتند و هلالهای چراغونی پل رو می ساختند. جونگکوک نگاه از نورهای ریز و درشت ساختمون های اطرافش گرفت و به عنوان برگه نگاه کرد. جو جلوی روش با موی روغن زده نشسته بود. هن هن نفساش با هر تکون شکم بزرگش شنیده میشد.
«منم باید توی مصاحبه باشم؟»مرد به جونگکوک نگاه کرد. رگه های سرخ چشمش توی سفیدی مثل رودهای پرخون و جاری بود.
«شوخی میکنی؟ اونا قراره زیر دست تو کار کنن.»لحن مرد آمریکاییتبار صمیمی بود. جونگکوک دو انگشت روی چشمش فشرد.
«پدرم هیچ وقت پشت این میز ننشسته بوده.»جو لبخند چاپلوسانهای زد:
«پدرت پا روی خشکی نمیذاشت. به جای خون آب شور اقیانوس توی رگاش بود.»جونگکوک روی پشتی صندلی خم شد و به آسمون نگاه کرد. ابرها خیلی نزدیک بودند اما بین این در و دیوار متمول و دروغین انگار توی قفس بود. به بوی عرق و گرد و غبار مردم ساده آموختهتر بود. اینجا تازه، نو اما ترسانگیز بود. جونگکوک طعم هولی که زیر زبون میچشید رو دوست داشت و دوست نداشت. مرد نگاه درهمش رو دید.
«انقدر بیتابی نکن رئیس. دوبار که بهت گفتن چشم و زیر زبونت مزه کرد، دوست داری قلمروت رو از این هم بیشتر بکنی. این اون چیزیه که مادرت که زنه نداره. حرص قدرت!»«فکر میکنی از پسش بر بیام؟»
«جربزه داری که میگم. بهت قول میدم بعد دوسال خود الانت رو فراموش کنی. اینجا میفهمی تو دنیا چه خبره.»
جونگکوک پوزخندی زد. جو به سرش اشاره کرد و گفت: «بریزشون دور.» چشمکی زد و لپای بزرگش لرزید. به سمت در رفت. دست روی دستگیره گذاشت، در رو که باز کرد. هومی گفت و یک قدم عقب رفت. کسی از پشت در سرک کشید. جونگکوک اسم خودش رو با صدای مردونهای شنید که برای گوشاش دلنواز بود.
«آقای جئون اینجان؟»جو برگشت و نگاهش کرد. جونگکوک خم شده بود و ساعدش روی میز تکیه داده بود.
«بله.»
تهیونگ با جونگکوک چشم تو چشم شد و دست تکون داد. جو کنار رفت و تهیونگ وارد شد. محترمانه با مرد خداحافظی کرد و در رو بست. وقتی برگشت جونگکوک در همون حالت گردن کج کرده بود و تماشاش میکرد. لبخند زد و دو قدم جلو رفت. اتاق وسیعی بود با میزی طویل که از سر دیگه تا وسط خودش کشیده میشد. دستاشو پشت بدنش تکیه داد و ایستاد. جونگکوک سر دیگه میز آروم نفس میکشید. اگر کسی از پنجره سراسری اون دو رو میدید. به نظر میرسید دو کابو وسط دهکدهای گرم و سوزان در غرب وحشی هستند که به هم خیره شدند. هردو آماده اما بدون حرکت. صدای جونگکوک توی اتاق بزرگ پژواک پیدا کرد:
«راه گم کردی جناب کیم؟»

YOU ARE READING
Haven [Kookv, Yoonmin]
Fanficزندگی عاشقان مقیم بلندیهای کالیفرنیا خلاصه: قصه مردی بد و مردی خوب؛ دوستی به عشق تبدیل میشه. کنارش قصه مردی خیلی بزرگسالتر و مردی جوون؛ عشقی که به دلبستگی میانجامه. «چرا؟ چون من زن نبودم؟» جونگکوک به خودش اومد و دید وسط داد و بیداد تهیونگ، دلش...