توی ماشین نشست. سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهاش رو بست. ذهنش دیگه گنجایش اتفاقات اطرافش رو نداشت. مغزش از نداشتن راهحل درمونده بود و قلبش از درد عشق و عذاب وجدان میسوخت.
نفس عمیقی کشید و گوشیش رو از روی داشبورد برداشت. چند تماس از دست رفته و چند نوتیفیکشن پیام که همشون از طرف سهون بودن!
بدون باز کردن پیامها دکمه اتصال تماس رو لمس کرد اما برخلاف انتظارش صدای اپراتور زن که خاموش بودن گوشی سهون رو گزارش میداد توی گوشش پیچید و باعث شد خودش رو برای فراموش کردن این شئ مستطیلی سرزنش کنه.
گوشی رو با کلافگی پایین آورد و وارد صفحه چتشون شد. فقط یک پیام وجود داشت و بقیه پیامها توسط خود سهون پاک شده بودن!
کای گیج شده بود. سهون چرا باید پیام هاش رو پاک میکرد؟به آخرین و تنها پیام باقی مونده نگاه کرد:
«چندوقت میخوام تنها باشم.. نگران نشو و دنبالم نگرد.»مغزش برای لحظه اول نتونست متوجه منظور اون پیام بشه، برای همین دوباره اون رو خوند و با پردازش معنیِ اون کلمات، انگار سوزن هایی از جنس یخ وارد قلبش شدن و سرمای استخون سوزی بدنش رو به لرزه انداخت. جوری که انگار از بلندی افتاده، ته دلش خالی و دست و پاش بی حس شد.
احساس میکرد هوای ماشین سنگین شده و داره خفهـَش میکنه. سهون داشت بهش میگفت اونو تنها بذاره؟!
ازش میخواست اونو تنها بذاره!
_ میخوام.. تنها باشم..
_ دنـ... دنبالم.. نگرد...نمیتونست باور کنه که این سهونه که داره با بیرحمی قلب زخمی و عاشق کای رو از خودش میرونه.
قطره اشکی گونه رنگ پریدهـَش رو تر کرد. دیگه به معنای واقعی کم آورده بود. خسته بود. دیگه نمیکشید.دو دستش رو روی فرمون گذاشت و سرش رو به اونها تکیه داد. و فقط چند ثانیه زمان برد تا کوه غم و رنجی که تمام مدت اونو مخفیانه به دوش میکشید، سر باز کنه و گونههاش بیصدا تر بشن.
دیگه باید چیکار میکرد؟
باید تا کجا تحمل میکرد؟
چرا این عذاب تموم نمیشد؟
اون دیگه خسته بود...
به معنای واقعی کلمه.. خسته بود!اما..
نمیتونست تسلیم بشه!به سرعت بلند شد و دستی به صورتش کشید. گوشی که روی صندلی و کنار پاش رها شده بود رو برداشت و نگاهی بهش انداخت:
_ من به این راحتی تسلیم نمیشم.. حتی اگه قرار باشه بمیرم بازم از دستت نمیدم!گوشی رو با بی دقتی روی صندلی کناریش انداخت و دکمه استارت رو زد. همونطور که دنده عقب میگرفت فرمون رو به سرعت به چپ چرخوند و از پارک خارج شد.
در حالیکه صورتش کاملا جدی بود، کمربندش رو بست و پاش رو روی پدال گاز فشار داد.

VOCÊ ESTÁ LENDO
• Death Angel •
Fanfic• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...