درحالیکه قلبش وحشیانه میکوبید با اضطراب لبهاش رو به هم فشرد. مطمئن نبود برای رسیدن به خونه سهون چندتا چراغ قرمزو رد کرده و چندبار به خاطر سرعت غیر مجاز جریمه شده.
بالاخره به خودش مسلط شد و زنگ در رو فشرد. چشمهاش دو دو میزد و کف دستهاش عرق کرده بود. ممکن بود این یه تله از طرف قاتل باشه برای بازی دادن کای؟ و گرنه چرا باید سهون ناگهانی چهار روز ناپدید بشه؟
صدای باز شدن در بهش اجازه فکر بیشتر رو نداد. با عقب رفتن اون مانع چوبی، کای بالاخره قامت کشیده معشوقِش رو توی چارچوب دید.
نمیدونست باید چه احساسی داشته باشه. از دیدن اینکه سهون سلامته خوشحال بود، از طرف دیگه ناراحت بود چون احساس میکرد برای سهون یه غریبهـَست.. و همینطور از اینکه یهویی ناپدید شده و کای رو توی این چند روز جون به لب کرده به شدت عصبی بود.ثانیهای بعد، این سهون بود که با دلتنگی خودش رو توی آغوشش انداخت و محکم بغلش کرد.
کای با حس کردن آغوش گرم و عطر تنش، فکرش خاموش شد و قلبش بالاخره ضربان زندگی گرفت.
تنها ری اکشنی که تونست نشون بده، لب زدن بی صدای اسمش بود.
وقتی متوجه لرزش نامحسوس بدن سهون و مچاله شدن پیراهنش میون انگشتهای پسر بلندتر شد بالاخره به خودش اومد و با حرارت دستهاش رو دور کمر سهون پیچید و با بیقراری اون رو به خودش فشرد.
هیچکدوم هیچ حرفی نمیزدن. هر دو به این زمان و این آغوش نیاز داشتن تا کمی آروم بگیرن.
حدود پنج دقیقه بعد، کای به آرومی کمی ازش فاصله گرفت، به قدری که بتونه صورتش رو ببینه.
درحالیکه یک دستش هنوز روی پهلوی سهون بود دست دیگهش رو روی گونه استخونی پسر گذاشت و با نگاهِ بیقرارش اونرو برنداز کرد.
حلقه های سیاهی که چشمهاش رو احاطه کرده بودن، تضاد خیلی زیادی با پوست رنگ پریدهـَش داشت. گونههاش از قبل استخونی تر بنظر میرسیدن. به صورت کاملا واضح میشد فهمید که توی این چند روز لاغرتر از قبل شده.
نگاه کای به چشمهای خمار و مردمکهای سیاهش خیره موند؛ اما دیگه خبری از برقی هیپنوتیزم کننده نبود و جاش رو غم و تاریکیِ محض گرفته بود.
درحالیکه از نگرانی قلبش توی حلقش میکوبید به سختی پرسید:
_ چه اتفاقی برات افتاده؟
سهون لبهاش رو با زبون تر کرد و لبخند کوچیکی بهش زد:
+ بیا بریم داخل..
و خودش داخل رفت و کای رو پشت سرش جا گذاشت. کای وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست. دوباره مغزش فعال شده بود و داشت احتمالات رو توی ذهنش بالا و پایین میکرد.
چه اتفاقی افتاده بود؟ چی باعث شده بود سهون به این وضع در بیاد؟
با دو قدم بلند خودش رو به پشت سر سهون که حالا به وسط پذیرایی بود رسوند و صداش زد:
_ سهون!
قدمهای سهون از حرکت ایستادن اما به سمت کای برنگشت:
_ چه اتفاقی برات افتاده؟ این چند روز.. کجا بودی؟ چرا.. چرا بدون هیچ خبری ناپدید شدی؟ بهم بگو چی شده؟
سهون آروم به سمتش برگشت. یه قدم فاصله بینشون رو طی کرد و دقیقا روبروی کای ایستاد. به قیافه پریشون کای که معلوم بود چند روزه درست و حسابی نخوابیده نگاهی انداخت و غمزده زمزمه کرد:
+ متاسفم که باعث نگرانیت شدم.. اما.. اما کار دیگه ای ازم برنمیومد.
کای دست راست سهون رو توی دستش گرفت و با لحنی که سراسر نگرانی و خواهش بود گفت:
_ بهم بگو چی شده.. این چند روز با فکر اتفاقایی که ممکنه برات افتاده باشه داشتم دیوونه میشدم.. اون پیام.. که گفته بود میخوای تنها باشی و دنبالت نگردم.. اون.. تو نوشته بودیش؟
سهون نگاهش رو به یقه چروک مرد روبروش دوخت و فقط به نشونه مثبت سرش رو تکون داد.
با این تاییدیه کای بیشتر بهم ریخت. بدون اینکه متوجه باشه دستی که میون دستاش گرفته بود رو هر لحظه بیشتر میفشرد و کلمات رو با عجله کنار هم میچید:
_ پس چرا پیامای قبلیتو پاک کرده.. گفته بودی میخوای همدیگه رو ببینیم اما درست چند ساعت بعدش دیگه نمیخواستی دنبالت نـ...
+ آخ..
این صدای نالهی ناخواسته سهون بود که حرفش رو قطع کرد. کای هراسون و گیج توی جاش پرید:
_ چی.. چیشده؟
سهون دستش رو به آرومی عقب کشید و پشت سرش پنهان کرد:
+ هیچی نیست..
اما کای احمق نبود. اون هر چقدر هم دست سهون رو محکم فشار میداد، اونقدری اذیت کننده نبود که همچین واکنشی ازش ببینه.
به سرعت ساعدش رو گرفت و دستش رو جلو کشید.
پشت دست راستش پر از جای زخم، کبودی، بریدگی و همینطور بخیه هایی که بریدگیهای عمیق رو پیوند داده بودن دیده میشد.
سهون لبهاش رو به هم فشار داد و با دست دیگهـَش دست راستش رو پوشوند تا از دید کای دور بمونه:
+ چیزی نیست.. بعد.. بعد باهم حرف میزنیـ..
کای نذاشت بیشتر از اون ادامه بده، شونههاش رو که انگار از همیشه افتاده تر بودن گرفت و با جدیتی که با غم و عصبانیت ترکیب شده بود به حرف اومد:
_ بهم بگو کی این بلا رو سرت آورده، چی باعث شده ازم فاصله بگیری.. کی داره تهدیدت میکنه؟ چرا نمیذاری کمکت کنم؟ چرا نمیتونی بهم اعتماد کنی؟
سهون با قاب گرفتن صورت کای اون اندک فاصلهای که بینشون بود رو از بین برد و لبهاش رو بوسید. بوسهای کوتاه اما عمیق...
کمی ازش فاصله گرفت و مستقیم به چشمهاش زل زد. با لحن آروم اما مطمئنی زمزمه کرد:
+ من همیشه بهت اعتماد داشتم.. بیشتر ار هر کسی یا هر چیزی... توی این لحظه، اگه بگی از این پنجره بپرم پایین چون میتونم پرواز کنم، من باورت میکنم، من به هر چیزی که به تو مربوطه، به خودت، حرفات، عشقت، نگرانیت، توجهت.. به همشون اعتماد دارم.. حتی.. بیشتر از خودم!
چند لحظه سکوت کرد. انگار میخواست تاثیر حرفهاش رو از نگاه کای بخونه:
+ و اینکه تو همیشه بهم کمک کردی.. حتی الان!
با پایان جملهـَش، پلکهاش بسته شدن و لبهاش رو به لبهای داغ کای رسوند و طولانیتر از قبل اون رو بوسید.
کای که تا این لحظه بیحرکت مونده بود، بیشتر از اون طاقت نیاورد و با انداختن دستش دور کمر سهون اون رو به خودش فشرد و بوسه رو همراهی کرد.
بی وقفه همدیگه رو میبوسیدن و دست کای که زیر لباس سهون خزیده بود، پوست برهنهـَش رو نوازش میکرد.
بالاخره سهون کسی بود که عقب کشید.
درحالیکه لبهاش از بزاق همدیگه خیس و از بوسه طولانی و پرحرارتشون متورم شده بود به آهستگی از کای خواهش کرد:
+ میشه تا وقتی که خودم نخواستم چیزی ازم نپرسی؟ خودم.. خودم همه چی رو برات توضیح میدم.. همین امشب، فقط بیا تا اون موقع این اتفاقارو نادیده بگیریم و کنار هم باشیم.. میشه اینکارو برام انجام بدی؟
کای توی جواب دادن تعلل کرد. اون توی این چند روز نگرانی و دیوونگی به حد مرگ رو تجربه کرده بود. با رئیسش سر اینکه سهون ربوده شده و باید به صورت گسترده برای پیدا کردنش تحقیق کنن بحث و دعوا کرده بود و نزدیک بود شغلش رو از دست بده؛ از طرف دیگه فکر اینکه گم شدن سهون به اون قاتل عوضی مربوطه، داشت روانیش میکرد. میتونست بیخیال همه اینا بشه و عادی رفتار کنه؟!
البته که میتونست!
سهون اگه ازش میخواست بمیره، میمرد. سوال نپرسیدن در مورد اتفاقات گذشته که چیزی نبود تا وقتی که سهون رو خوشحال میکرد.
نفس عمیقی کشید و بالاخره بعد چند روز لبهاش لبخند زدن رو به یاد آوردن.
همونطور که کمر سهون رو گرفته بود خودش رو بهش چسبوند. سرش سمت گردن سهون برد و دقیقا زیر لاله گوشش رو بوسید و بویید:
_ شام که نخوردی نه؟ نظرت در مورد سوپ مخصوص سرآشپز چیه؟
سهون لبش رو گزید و پلک هاشو بهم فشرد که قطره اشکی روی گونهـَش غلتید اما خیلی سریع و قبل اینکه کای متوجه بشه، با پشت دست اونو پاک کرد.
درحالیکه سعی میکرد لبخند بزنه و صداش نلرزه جوابش رو داد:
+ بنظر پیشنهاد عالیای میاد.
کای اینبار جایی پایینتر و زیر خط فکش رو بوسید:
_ اما باید بدونی هزینه این سوپ مخصوص ممکنه خیلی گرون باشه ها..
سهون دستهاش رو دو طرف صورت کای گذاشت و سرش رو بلند کرد؛ جوری که حالا صورتهاشون مقابل هم بود:
+ برای خوردن دست پخت این سرآشپز هر هزینهای رو میپردازم!
و برای چندمین بار از لحظهای که همدیگه رو دیده بودن برای شروع یه بوسه پیشقدم شد.
.
.
.
درحالیکه سهون تمام مدت روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود و تماشاش میکرد بالاخره شعله گاز رو کم کرد تا سوپ جا بیفته.
ظرفهای اضافه رو توی سینک گذاشت و به سمت سهون برگشت و لبخند زد:
_ یکم دیگه سوپ آماده میشه..
سهون از جا بلند شد و قدمی به سمتش برداشت که یکدفعه اخم غلیظی میون ابروهاش نشست و درحالیکه با یه دست سرش رو نگه داشته بود به عقب تلو تلو خورد که با کمک گرفتن از میز تونست خودش رو نگه داره.
کای سراسیمه به سمتش دوید و زیر بغلش رو گرفت:
_ چیشده؟ حالت خوب نیست؟
سهون همینطور که نفس های صدادار میکشید لب زد:
+ چیزی نیست.. خوب میـ.. آهــه...
بدنش سست شد و همینطور که کای اونو نگه داشته بود روی زمین فرود اومد و این اسم مرد بزرگتر بود که با نگرانی از لب های کای شنیده شد:
_ سهون!
سهون نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست. چندبار دم و بازدمهای عمیقش رو تکرار کرد که کم کم صورتش از اون حالت گرفته خارج شد و تنفسش به حالت عادی برگشت.
چند لحظه به همین منوال گذشت و کای حتی از قبل هم مضطربتر شد:
_ سهون..؟
سهون به آرومی پلکهاش رو از هم فاصله داد و با چشمها و نگاه خمارش بهش زل زد:
+ کیم کای..
کای خودش رو بهش نزدیک تر کرد:
_ چیشده.. چی میخوای بگی؟
سهون بدون اینکه به سوالش توجهی بکنه، به آرومی خودش رو بالا کشید و با کمک گرفتن از کای سرپا شد. نگاهش به پایین، و به اتصال دستهای کای به ساعدش که برای جلوگیری از سقوط احتمالیش اونو نگه داشته بود، کشیده شد.
دستش رو عقب کشید و تکیهـَشو از کای گرفت. کای همچنان با نگرانی آنالیزش میکرد و منتظر حرف یا واکنشی از سمتش بود.
سهون به سمتش برگشت و با نگاه عجیبی صورت کای رو از نظر گذروند:
+ منم میخوام برات غذا درست کنم.
_ ها؟!
سهون چیز بیشتری نگفت و به سمت یخچال گوشه آشپز خونه به راه افتاد که کای به خودش اومد و کنارش قرار گرفت:
_ غذا مهم نیست.. تو.. مطمئنی حالت خوبه؟ میخوای بریم بیمارستان؟
سهون نیم نگاهی بهش انداخت و لبخند یه وری گوشه لبش نشست:
+ نمیخواد نگران باشی، فقط منتظر بمون..
اما کای خودش رو از تک و تا ننداخت:
_ چی میخوای بپزی بذار منم کمکت کنم...
سهون در فریزر رو باز کرد که با این حرف، به سمت کای برگشت و لبخند روی لبش پررنگ تر شد:
+ این غذا خیلی خیلی مخصوصه که فقط من میتونم اونو بپزم..
کای با این حرف خندید:
_ اووو.. این غذای مخصوص چی بوده که من ازش بیخبرم؟
معلوم نیست این توهم کای بود یا واقعیت اما احساس کرد چشمهای سهون لحظهای درخشید:
+ تو از خیلی چیزا بیخبری!
در فریزر که تا الان باز بود رو رها کرد و روی زانوهاش نشست. پایینترین کشوی اون رو کشید و بعد چند لحظه گشتن چیزی که میخواست رو پیدا کرد.
بسته های گوشت رو بیرون آورد و با بستن در فریزر مشغول آشپزی شد.
یک ساعت بعد میزی از خوراک مخصوص سهون و سوپ کای چیده شد.
سهون آخرین بشقاب رو روی میز گذاشت و رو به کای کرد:
+ تو بشین من الان برمیگردم.
از آشپزخونه خارج شد و توی پیچ راهرو از دید کای ناپدید شد. کای پشت میز نشست و انگشتهاش رو گره کرد و زیر چونهـَش زد.
ذهنش همچنان ناآروم بود. همه چیز به طرز مشکوکی عجیب بود و اینبار کای واقعا هیچ حدسی نداشت که چی شده و این رفتارای سهون برای چیه...
یعنی سهون میخواست چه چیزی رو بهش بگه؟
با برگشتن سهون درحالیکه یه بطری مشروب دستش بود اونو از فکر بیرون کشید.
سهون به سمت کابینت ها رفت و بطری رو روی اون گذاشت. همینطور که پشتش به کای بود و داشت از کابینت بالا لیوان بیرون میاورد اونو مخاطب قرار داد:
+ شروع کن الان میام..
کای چاپستیکهاش رو برداشت و به بشقابی که سهون براش آماده کرده بود نگاه کرد. تکه های کوچیک گوشت که به قطعات منظم و یکسان خرد شده بودن و همراه مخلفاتی مثل نخودفرنگی، قارچ، هویج و رشته های سرخ شده، بشقابِ رنگارنگ و عطرآگینی به وجود آورده بودن.
در همون حین که کای مشغول تحلیل کردن بشقاب غذاش بود، سهون لیوان پایه بلندی که تا نیمه از شراب سرخی پر شده بود رو کنار دستش روی میز گذاشت و خودش هم سمت دیگه میز شش نفره نشست.
چاپستیکش رو برداشت و تکهای گوشت توی دهنش گذاشت و از چشیدنش گوشه لبش بالا رفت:
+ منتظر چی هستی؟!
کای پلکی زد:
_ عا هیچی هیچی..
و اونم از غذای مخصوص سهون چشید که ابروهاش از تعجب بالا پرید و نگاهش روی سهون که با آرامش داشت سوپ رو برای خنک تر شدن به هم میزد خیره موند:
_ این.. خیلی خوبه!
سهون تک خندی کرد:
+ انتظار دیگهای داشتی؟
کای لبخندی به جوابش زد و سرش رو به دو طرف تکون داد:
_ هرگز..
لقمه دیگهای خورد:
_ اما جدی.. من تمام مدت داشتم نگاه میکردم.. ترفند خاصی نزدی پس چطوره که اینقدر گوشتا ترد و خوشمزه شدن؟!
سهون قاشقش رو پایین گذاشت و گلاس مشروبش رو به دست گرفت. یه ابروش رو بالا انداخت و لبخند کجی گوشه لبش نشست:
+ این یه رازه.. پس معلومه که تو نمیتونستی متوجهش بشی، اما دفعه دیگه حتما میفهمیش...
لیوانش رو به سمت کای گرفت که کای هم گلاسش رو بلند کرد و ضربه کوتاهی به لیوان سهون زد. کمی ازش نوشید و سر غذاش برگشت.
هر دو در سکوت روی غذا خوردنشون تمرکز کرده بودن و معلوم نبود چی توی ذهنشون میگذره.
کای برای چندمین بار لیوانش رو برداشت که متوجه شد خالی شده:
_ سهون...
اما با دیدن بطری مشروب روی کابینت روبروش ادامه حرفش رو خورد. از جا بلند شد که کمی احساس سرگیجه کرد اما اونقدری نبود که مانعش بشه.
بطری رو برداشت و خواست پشت میز برگرده که سهون دستش رو گرفت:
+ لیوان منم پر کن.
کای لبخندی زد و بطری رو برای پرکردن لیوان سهون جلو برد. حس عجیبی داشت. مخلوطی از سنگینی و گیجی...
در همون حین که داشت لیوان رو پر میکرد دوباره سرش گیج رفت و باعث شد بطری به لبه لیوان برخورد کنه و باعث واژگونی اون روی میز بشه.
از اونجایی که سهون پشت میز نشسته بود بخش زیادی از اون مشروب روی شلوار سهون ریخت.
_ اوه خدای من...
بطری رو روی میز گذاشت و دستش رو روی جایی که فکر میکرد کثیف شده کشید:
_ متاسفم.. متاسفم...
اما سهون هیچی نگفت. کای که کمی گیج میزد متوجه شد بهتره به جای دستش از دستمال استفاده کنه:
+ بذار الان دستمال میارم..
خواست سهون دور بشه که باز هم مچ دستش توسط انگشتهای قدرتمندی اسیر شد. نگاه سهون به آرومی بالا اومد و اجزای صورت کای رو از نظر گذروند.
لبخند مرموز و یهوری که کای امشب بارها شاهدش بود دوباره روی لبهاش نقش بست.
سهون بدون اینکه مچ کای رو رها کنه ازجا بلند شد و روبروی مرد کوچیکتر قرار گرفت و بدون هیچ هشداری کای رو به میز پشتش کوبید:
+ اینجا دیگه آخرشه..!
و به لبهاش حمله ور شد.
ادامه دارد...******
اگه داستانو دوست دارین با ووت و کامنتای قشنگتون خوشحالم کنین🧡

DU LIEST GERADE
• Death Angel •
Fanfiction• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...