شب، اواخر دسامبر
شهر حال و هوای روزهای پایانی سال رو داشت. خیابونهای خیس و لایروبی شده از برف، شبهای روشن مثل روز. تابلوهای نئونی غذاخوریها و کافهها توی پیاده رو میدرخشیدند و صدای همهمه و زمزمههای گرم، خنده و شور، شنیده میشد. بوی غذای گرم و شیرینیهای دم عید از توی نانفروشیها تا خیابون میومد. جیمین از کنار میدان آنین رد میشد. کاج بزرگ و چندساله وسط میدون، مثل کلاه شبرنگی با گوله سرخ روی نوکش میدرخشید. آسمون تاریک شب صاف، آبی تیره و بدون لکهای ابر بود. ماه هم گمشده بود.
از جلوی کلیسا گذشت. دیوارهای قهوه ای سیر داشت و مثل میراثی باقی مونده از گذشتگان بود. زنگ کلیسا درست وسط شب زنگ به صدا دراومد. جلوی خونه یونگی، رو به روی دری که یک نرده چوبیش افتاده بود ایستاده بود و زل زده بود به پنجره. پرده تکون نمیخورد و ردی از کسی توی خونه نبود. دوچرخه یوهان زیر ناودون افتاده بود و خیس و خالی بود. زن آشنای اون شب، نوشا با شالی دور گردن بیرون اومد. جلوی در ایستاد و نگاهشون به هم خورد. جیمین راه رفته رو برگشت. کوچه رو دوید.
خیابون نابهیل مثل همیشه خلوت بود. اواسط شب انگار گرد مرده و سردی پاشیده باشند. جیمین وسط شیب سرازیری ایستاد. پشت سرش پل میدرخشید. نورهای شهر چشمک میزدند. جایی دورترها، پشت ساختمونای بلند این خیابون صدای ساز و رقص و خنده میومد. اما اینجا نمور، دنج و سوت و کور بود. هرچیز زنده ای پشت این خیابون میجنبید. در کافه رو باز کرد و بین صدای قرچ در چوبی پا داخل تاریکی گذاشت.
شومینه رو روشن کرد. جلوش نشست و به آتیش زل زد. صداها توی تنهایی واضح بودند. جیرجیر و ترق و تروق هیزم شومینه، هرم آتیش، صدای بال زدن پرنده، صدای موهوم و خفه موج های دریا توی ساحل. کسی در رو باز کرد و نور سفید چراغ پیادهرو روی پیشخوان افتاد. جیمین سر برگردوند. سایه خمیده و آشنایی دید.
«بستهایم جوزف.»
پیرمرد داخل اومد. ذره های یخ رو از روی کلاه دوگوشیش تکوند و تخته شطرنج رو روی میز گذاشت.
«تنهایی؟ عجیبه!»جیمین سر روی زانوش گذاشت: «کجاش؟»
«همیشه با اون مرده میومدی. دکتر ارنست.»
جیمین لبخند کمرنگی زد. جوزف به سمتش اومد و خم شد و صورتش رو جلوی آتیش گرفت. زمزمه کرد:
«یک کلام! شبای نزدیک عید نمیخوام تنها باشم. دیدم در کافه بازه. دلم روشن شد.»جیمین خودشو عقب کشید. پیرمرد دو طرف پالتوی قهوهایش رو گرفت و جلوی شومینه چهازانو زد. دستای لاغر و پرلکوچروک رو روی زانوی جیمین گذاشت:
«چیشده چشم عسلی. تو خودتی.»زردی آتیش توی چشماش جیمین میلرزید
«از مردا خوشت میاد جو؟»«من از هیچ آدمیزادی خوشم نمیاد.»

YOU ARE READING
Haven [Kookv, Yoonmin]
Fanfictionزندگی عاشقان مقیم بلندیهای کالیفرنیا خلاصه: قصه مردی بد و مردی خوب؛ دوستی به عشق تبدیل میشه. کنارش قصه مردی خیلی بزرگسالتر و مردی جوون؛ عشقی که به دلبستگی میانجامه. «چرا؟ چون من زن نبودم؟» جونگکوک به خودش اومد و دید وسط داد و بیداد تهیونگ، دلش...