" زمان حال / شب ملاقات سهون و کای "
بطری رو برداش و خواست پشت میز برگرده که سهون دستش رو گرفت:
+ لیوان منم پر کن.کای لبخندی زد و بطری رو برای پرکردن لیوان سهون جلو برد. حس عجیبی داشت. مخلوطی از سنگینی و گیجی...
در همون حین که داشت لیوان رو پر میکرد دوباره سرش گیج رفت و باعث شد بطری به لبه لیوان برخورد کنه و باعث واژگونی اون روی میز بشه.از اونجایی که سهون پشت میز نشسته بود بخش از اون مشروب روی شلوار سهون ریخت.
_ اوه خدای من...بطری رو روی میز گذاشت و دستش رو روی جایی که فکر میکرد کثیف شده کشید:
_ متاسفم.. متاسفم...اما سهون هیچی نگفت. کای که کمی گیج میزد متوجه شد بهتره به جای دستش از دستمال استفاده کنه:
+ بذار الان دستمال میارم..خواست از سهون دور بشه که مچ دستش توسط انگشتهای قدرتمندی اسیر شد. نگاه سهون به آرومی بالا اومد و اجزای صورت کای رو از نظر گذروند.
لبخند مرموز و یهوری که کای امشب بارها شاهدش بود دوباره روی لبهاش نقش بست.سهون بدون اینکه مچ کای رو رها کنه ازجا بلند شد و روبروی مرد کوچیکتر قرار گرفت و بدون هیچ هشداری کای رو به میز پشتش کوبید:
+ اینجا دیگه آخرشه..!و به لبهاش حمله ور شد.
کای از اون بوسه یهویی کمی شکه شده بود، اما تنها کاری که کرد کج کردن سرش برای عمیقتر شدن بوسه بود. دستهای سهون روی پهلوهاش نشست و اونو بیشتر به میز پشت سرش فشرد.
بوسه های سهون از همیشه خشنتر و پرشورتر بود و این باعث میشد زیر دل کای بهم بپیچه و صدای تپش های قلبشو توی سرش بشنوه.چند لحظه بعد سهون برای نفس گرفتن ازش جدا شد و هوارو با ولع توی ریههاش کشید. چشمهاش بسته بودن و هنوز لبخند یهوریش بیشتر از قبل به چشم میومد.
هر دو هنوز نفس نفس میزدن که اینبار کای با گذاشتن دستهاش پشت گردن مرد بزرگتر، اونو به جلو کشید و لبهاشو روی لبهای سهون کوبید و بوسهی داغی رو بهش هدیه داد.سهون در حینی که با ولع لبهاش رو میبوسید و میمکید با فشار محکمی به بالاتنه کای، مجبورش کرد به پشت روی میز بیفته و خودش روی اون خیمه زد. توی فضای ساکت خونه، فقط این صدای شهوتانگیز کیس خیس دو مرد در هم تنیده روی میز آشپزخونه بود که به گوش میرسید.
سهون برای لحظه کوتاهی عقب کشید و فاصله گرفتنش مصادف شد با کشیده شدن یقه پیراهن سفید کای به دو طرف و پرواز دکمههای کنده شده به اطراف...با کنار رفتن اون تیکه پارچه مزاحم، سینه و شکم ورزیده کای که با شتاب بالا و پایین میشد توی دیدش قرار گرفت.
سهون پیراهنش رو کامل کنار زد و دستشو از ترقوه تا روی نافش کشید که باعث شد کای عضلات شکمشو منقبض کنه و زیر دستش وول بخوره.

VOUS LISEZ
• Death Angel •
Fanfiction• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...