آغاز بهار جزیره

496 61 146
                                    

سپیده‌دم، ایالات، اواسط ژانویه

جونک‌گوک ماشین رو جلوی ورودی فرودگاه پارک کرد. آسمون خاکستری بود و صدای گنگ صعود هواپیما‌ها شنیده میشد. یونگی یوهان رو پیاده کرد و از درعقب بیرون رفت. جونگ‌کوک آستین جیمین رو فشرد. پسر توی خودش بود و مدت طولانی ساکت و متفکر بود. با لحن دلسوزی گفت: «مراقب خودت باش شوالیه.»

«باشه.» جیمین در رو تا نیمه باز کرد و مکث کرد. به سمتش چرخید: «الان من چه جوری مراقب خودم باشم؟ الان مثلا یکی خواست به قصد کشت بزنتم چه جوری مراقب باشم. رفتم بیرون یه سگ دنبالم کرد چه جوری مراقب خودم باشم؟»

جونگ‌کوک که به صندلی چسبیده بود با چشمای گرد نگاهش کرد. پاشو بالا آورد و ساق پاش رو جلوی جیمین گرفت: «گشنته؟ اون سگ به روح باباش می‌خنده بیاد سمت تو.»

چشمای جیمین توخالی و تیره و تار بود. به یونگی نیم‌نگاهی انداخت و از ماشین بیرون زد. جونگ‌کوک که نواسانات مغز دوستش رو دریافت کرده بود بیرون اومد و داد زد: «دایی مراقب جیمین باش.»

جیمین بهش نگاه کرد. جونگ‌کوک توهم زد که چشماش با قدردانی روشن شد. یونگی توی صندوق عقب خم شده بود. جونگ‌کوک کنارش رفت و دست گذاشت روی در. یونگی با سر پایین گفت: «کت منو آوردی؟»

جونگ‌کوک زمزمه کرد:
«دایی میدونستی جیمین مشکل اعصاب داره؟»

«می‌دونستی پشت سرت ایستاده؟»

سر جونگ‌کوک مثل جغد هوشیاری برگشت. جیمین پشت سر یونگی کنار یوهان ایستاده بود و یقه پسر رو درست میکرد. یونگی خنده کوتاهی کرد:
«زیرآب رفیقتو میزنی؟»

جونگ‌کوک از جلوی ماشین کت چرم داییش رو آورد:
«باهاش زودتر آشتی کن تا نخوردتت.»

یونگی کت رو گرفت و سر آستینش رو توی دستش چرخوند: «جویدیش؟»

جونگ‌کوک پشت کلش رو خاروند و یونگی رو هل داد سمت دونفر دیگه: «لای در گیر کرد.»

همگی دست تکون دادند. وقتی یونگی کنارشون قرار گرفت. دست انداخت پشت جیمین و به سمت خودش کشید. جیمین از روی شونه نگاهی زیرپوستی و پر‌تحسین بهش انداخت و سرچرخوند. جونگ‌کوک از پشت تماشاشون کرد که مثل خانواده کوچک و مفلوکی قدم برمی‌داشتند: «خانواده دورف‌ها.»

***

شب، بوسان، همان‌ماه

پای جیمین که روی آسفالت خاکستری فرودگاه بوسان فرود اومد. شیرۀ گرم و شیرینی، مثل شهد انجیر روی پونچیک داغ، وجودش رو پر کرد. توی خیابون به صداها گوش می‌کرد. مردمی که شبیه خودش بودند. زبونی که زیر و بمش رو ازبر بود. بوی آشنا و مطبوع شهر که خونه بچگی رو به خاطرش می‌آورد. بادی ملایم وزید. ولی از زیر گردنش عرق سردی روی تیره پشتش سر خورد. لامپ‌های نئونی می‌درخشیدند و خیابون خنک و نم‌زده بود.

Haven [Kookv, Yoonmin]Where stories live. Discover now