#پارت40
صدای بلند شریل همه را به خنده انداخت: اه بلاخره!
ازادیییی
دارسیا طرح لبخند کوچکی روی صورت جدیاش نشسته بود: بیا اینجا ببینم
شریل با بپر بپر کردن نزدیکشان شد و پس از بوسیدن دست دارسیا کنار پایش روی زمین نشست و فنجان قهوهاش را از او گرفت، هلن هنوز عادت نکرده بود و برایش عجیب بود چگونه برای او انقدر راحت است که جلوی دیگران دارسیا با او این گونه رفتار کند؟
بیشتر از دارسیا بدش امد!
قهوهاش را مزه کرد: هی شریل میتونم باهات حرف بزنم؟
نگاهی بین ان سه نفر ردو بدل شد و شریل گفت: اره حتما
با هلن سمت دیگر نشستند و شریل با شیطنت گفت: الان دارن میمیرن که بدونن ما چی میگیم
هلن تایید کرد و سپس گفت: شریل میتونم ازت راجب رابطت بپرسم؟
شریل با هیجان محکم بر کمرش کوبید: البته که میتونی
فکر میکنم تاحالا هم خیلی جلوی خودتو گرفته بودی
هلن کف دستانش را نشانش داد: فکر کنم راجب دنیات یکم کنجکاوم
سرش را کنار گوشش برد و ارام گفت: به کسی نگو ولی فکر میکنم دیان هم مثل دارسیاس
صدای قهقه ی شریل آنقدر بلند بود که همه را از جا پراند: وای دختر
تو خیلی خوبی
خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم!
اشک از چشمانش روان شده بود و هلن را گیح کرده بود: چی گفتم مگه؟
شریل خنده اش که بند امد گفت: ببخشید
ولی دیان یکی از سخت گیر ترین میسترساییه ک میشناسم
خیلی بامزه گفتی فک کنم مثل دارسیاس
هلن گیج گفت: میسترس؟
شریل تایید کرد: اره مواقع حرف زدن باهاشون باید بگی
البته وقتی توی رابطه ای
چهرهاش خبیث شد: نکنه خبریه؟
هلن هول کرد: اوه نه
چرا امروز همه همینو میگن
شریل گفت: شاید بخاطر اینکه ک رفتارت نشون میده میخوای خبری باشه
هلن خیره ی سرخی کف دستانش شد: خیلی چیزای عجیبی دارم میبینم این چندوقته
مثلا تو اون روز خجالت نکشیدی که ...
حرفش را خورد
شریل بیخیال گفت: که دارسیا جلوی همه با عصاش باهام ور رفت؟ نه چرا بکشم؟
هلن از صراحت کلامش خجالت کشیده بود
در خانواده ی بسته و مبادی آداب هلن تمام چیز های این دنیای جدید غیرقابل درک بود: خب اخه خجالت نمیکشی؟
شریل دست دور شانهاش انداخت: چون که خوشگله
من خودم گرایش به پابلیک دارم
مطمئن باش اگه اذیت میشدم دارسیا اینکارو نمیکرد
هلن سرش را خاراند: مگه هرکاری دلشون بخواد نمیکنن
شریل متعجب شد: نه بابا
اینا همش بر اساس رضایتو قوانینه
دارسیا تاحالا کاری خلاف توان منو جوزف نکرده
هلن تازه ب یاد جوزف افتاد: خب شماها خوشتون میاد؟
که دارسیا دعواتون کنه
شریل دستانش را گرفت: توعم بنظر خوشت میاد
چرا انقدر عجیب باهاش رفتار میکنی
هلن گفت: یه چیزایی ازش میدونستم ولی خب هیچوقت واقعا باهاش اشنا نبودم
پدربزرگم خیلی بهم ازادی نمیداد
با صدای دیان از جای پرید و ترسیده نگاهش کرد: معلوم هست دارین چیکار میکنین؟

YOU ARE READING
Fingers
Romanceدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...