#پارت41
شریل با شیطنت گفت: دارم چیزای بد یادش میدم
دیان کنجکاو تر خیره ی هلن شد و هلن خجالت زده زیرلب به شریل فوش میداد
چه باید میگفت؟
منو منی کرد که شریل با هیجان گفت: اومده بود ببینه چطوری میتونه ازت بیشتر کتک بخوره
هلن هینی کشید: چی میگییی؟
دستپاچه خیره ی دیان شد که چهرهاش خونسرد بود اما انگار چشمانش میخندید: نه اینطور نیست
من فقط کنجکاو بودم که بدونم این روابط چجورین
دارسیا پشت شریل ظاهر شد و گوشش را کشید: تو اینجا چه آتیشی داری میسوزونی؟
هلن حرصی گفت: منو ازار میده
شریل آهو ناله کنان چشمانش را گرد کرد: من؟
من تورو ازار میدم؟
بابا من به این مظلومی
دیان به توجه ب ان دو به هلن نزدیک تر شد: چرا از خودم نمیپرسی این چیزا رو؟
هلن سرخ شد: خب من...
دیان منتظر گفت: تو؟
هلن ادامه داد: خجالت میکشم
با شریل راحت ترم
انگشتان کشیده ی دیان روی آرنج هلن قرار گرفت: فکر نمیکنی من بتونم بهتر از شریل نشونت بدم
هلن باز هم خیره ی سرخی کف دستش شد؛ چرا میتوانست
خیلی هم خوب میتوانست
در ذهنش افکار بدی گذشتو مضطرب ترش کرد
نمیدانست چرا انقدر در حضور دیان مضطرب میشدو قلبش سریع میکوبید
انگار آدرنالین در رگ هایش حرکت میکرد
صدای جیغ شریل آن ها را به خود آورد: هی تو نمیتونی اینکارو بکنی!
دارسیا عصبی بود، برخلاف همیشه که هلن اورا خونسرد میدید
عصایش را محکم ب زمین کوباند: دقیقا همینکارو میکنم
شریل بغض کرده چانه اش میلرزید: نمیتونین بدون من برین
دارسیا بی رحم شده بود: قبل از اینکه غلطای اضافه کنی باید فکرشو میکردی!
شریل با پرخاش و عصبانیت از خانه خارج شد و در را بهم کوبید
هلن فکر میکرد هیچ چیز نمیتواند این دختر سرزنده و شاد را این گونه بهم بریزد
هردو سئوالی به دارسیا خیره شدند و او بی توجه ب هلن روبه دیان گفت: میدونی که نمیتونیم ببریمش
این مدت ک منو جوزف نیستیم لطفا مواظبش باش
دیان سر تکان داد: نگران نباش حواسم بهش هست
دارسیا روبه هلن خداحافظی کوتاهی کرد و به دنبال شریل از خانه خارج شد
هلن فضولی اش گل کرده بود: چیشد یهو؟
دیان دنبال چیزی برای خوردن بود و پاسخ داد: دارسیا مجبوره جایی بره که نمیتونه شریلو ببره
هلن روی اپن آشپزخانه نشست: کجا؟
دیان اخم کرده نگاهش کرد: بهت ربطی داره؟
هلن سرش را پایین انداخت و دلخور گفت: نه
دیان بیخیال شانه بالا انداخت: خوبه
این مدت شریل تنهاست جوزفم میره
یکم باهاش وقت بگذرون خیلی مودی میشه
هلن باشه ای زمزمه کرد و با زنگ خوردن تلفنش بیاد آورد که وقت ملاقاتش با وکیلی است که برای مشکلات مالی اش به او پیام داده بود
البته وکیل او نمیتوان گفت
بیشتر منظورش وکیل ادموند بود و انتظار نداشت که جوابش را بدهد
خصوصا بعد از اینکه ادموند کامل اورا از خانواده طرد کرده بود
اما انگار اقای بوفور قرار بود با او مهربان تر از ادموند باشد
به او پاسخ داده بود که در اولین زمانی که بتواند اورا میبیند و کمکش میکند
و از حالو روزش در مارسی پرسیده بود
هلن پاسخ کوتاهی تشکیل شده از تشکر و خوب بودنش داد

أنت تقرأ
Fingers
عاطفيةدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...