🐞68🐺

88 9 0
                                    

🌈راوی🌈

میتونست به راحتی و بی توجه به حضورشون توی فضای عمومی لباش رو روی لباش بکوبه.
اما میدونست عروسکش چقدر حساسه و نمیتونه در حالی که دارن میبیننشون تن به اینکار بده.

دستش رو گرفت و کشیدش سمت پاساژ.
اترس اشک هاش رو پاک کرد و آروم لب زد:
کجا میریم؟!

جوابی بهش نداد و سمت آسانسور بردش و بعد از این داخل شدن و درش بسته شد دکمه ی طبقه ی آخر رو زد.

پشتش بهش بود.
اترس هنوز هم باورش نمیشد که علی احسانش رو کنار میبینه.
از پشت محکم بغلش کرد.

علی احسان چشاش رو روی هم فشرده بود تا اشک هاش نچکه.
آه که سخت تر از شکستن قلب یه مرد عاشق نیست!

وقتی به بالا پشت بوم رسیدن دستش رو از دو بدنش باز کرد و کشیدش سمت دیواری و چسبوندش به دیوار و خیره به چشایی که همیشه و هر لحظه با خیره شدن به چشای علیسان میدیدش با قلبی زخم خورده و خونین لب زد:
فکر کردی برای من کاری داری غیب کردنت و دزدیدنت...فکر کردی من میکشم عقب و میزارم اون حیوون صفت از شکارش لذت ببره...فکر کردی زورم کمتر از اون آشغال های بی صفت هست که...

دست هاش رو دو طرف صورتش گذاشت و با اشک هایی که میچکید معصومانه لب زد:
علی...هق...آروم باش...هق...احسان من این فکر رو نکردم...

پوزخندی زد و گفت:
هه...آره میدونم عزیزم...

یهو داد زد توی صورتش و گفت:
برای همینه از اون عوضی بی صفت یه بچه پس انداختی؟!

از حرفی که زد ناراحت شد.
یعنی علی احسانش دیگه بهش اعتماد نداشت؟!
اشکی که چکید رو پاک کرد و با نفسی که سخت میومد و میرفت لب زد:
اون پسر ماست...فکر کردم میفهمی توی نگاه اول که بیشتر شبیه توعه تا من...

ناباور بهم خیره شد و کمی عقب کشید و قطره اشکی از صورتش چکید و لب زد:
تو...تو وقتی طلاقت رو ازم گرفتن باردار بودی؟!

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now