🐞71🐺

82 7 0
                                    

🐺علی احسان🐺

با زنگ خوردن گوشیم اترس رو توی بغلم نگه داشتم و برداشتمش.
ایمان بود!

بله ای زمزمه کردم که گفت:
جناب سروان عزیز باید بیای اداره...متاسفانه یه ماموریت فوری داریم که بهت نیاز دارم!

تایید کردم و گفتم:
چشم زودی خودم رو میرسونم!

وقتی تماس رو قطع کردم اترس نگران نگاهم کرد و گفت:
علی...سروان رو که با تو نبود...بود؟!

لبخندی به چشای دریایی براقش زدم و از دو طرف صورتش گرفتم و نوازشش کردم و لب زدم:
خب مگه چشه؟!بهم نمیاد پلیس باشم؟!

لبخندی با ذوق زد و گفت:
من این رو نگفتم که...اتفاقا خیلی هم بهت میاد...

یهو اخمی کرد و گفت:
البته من دلم نمیخواد توی اون محیط مردونه باشی...از کجا معلوم دل خیلی ها رو نبرده باشی؟!

خندیدم که مشتی به سینه ام زد و گفت:
اصلا بگو ببینم چرا رفتی با اون دوستت همکار شدی...بعد اون روز توی عمارت پدربزرگ قرار بود دنبال دردسر نگردی...قرار نبود؟!

مشت بلورینش رو گرفتم و سمت لبام بردم و بوسیدم و خمار به چشاش چشم دوختم و چسبوندمش به دیوار پشت سرش و دستم رو از روی کمرش و پهلوش سمت برجستگی باسنش بردم که لباش رو گاز گرفت و خندید.

هیچ وقت اولین بارمون رو یادم نمیره.
اونقدری ناز و دوست داشتنی بود که نمیتونستم آروم بگیرم.

روی چونه اش و گردنش رو بوسیدم و لب زدم:
دلتنگتم...میشه فردا هم ببینمت عروسک؟!

لبخندی با ذوق زد و گفت:
چشم...اما...

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Место, где живут истории. Откройте их для себя