Ch_95,96

501 165 15
                                    

سلاممم اینم اون دو پارتی که تو مسیج بوردم قولشو دادم😁
تمام اعیاد پس و پیشتون هم مبارک!❤️✨


چند تقه به در زد:

-فرمانده؟... آماده این؟.. لیموزین جلوی در اردوگاه منتظر ماست!... باید سریع تر راه بیفتیم!

در باز شد و موجود غیر قابل توصیفی که پشتش ایستاده بود موفق شد زبون آلفای مهیب رو از کار بندازه!

چتری های فرمانده ش دو طرف صورتش ریخته و مابقی موهای خدا لعنت کرده ش روی شونه های ظریف و کمر باریکش جا خوش کرده بودن! لباسی که به تن داشت باور نکردنی بود! جلیقه و کراوات بنفش رنگ با کت بلند و شلوار سفید، طرح های سلطنتی ای که با طلای ناب روی کت کار شده بود باعث می‌شد چشم هر جنبنده ای بهش جلب بشه و لعنت بهش که این امگای هوس انگیز داشت ییبو رو به مرز جنون میکشوند!

کراواتش با طلای بیست و چهار عیار تزئین شده بود و حتی روی آستین، لبه ی کت و یقه اش هم به چشم میخورد!.. اما عجیب بود.. چیزی که بیشتر از همه این وسط جلب توجه می‌کرد چشم های سرد و یخی امگا بود!








نمی‌تونست تشخیص بده این فرمانده شه که جلوش ایستاده یا یه خدا که شایسته ی پرستیدنه!

درست مثل ماهی لب هاش رو به هم زد تا بتونه چیزی بگه:

-فـ- فـ- فرمانده.. شـ- شما..

بی توجه به سرباز گستاخ با تیپ نفسگیرش از اتاق بیرون اومد و بعد از بستن در به سمت خروجی ساختمون رفت!

آلفا هم بی اندازه سر انتخاب مدل لباس وسواس به خرج داده بود و هر کسی هم که تا به حال اون رو توی کت و شلوار رسمی مشکی رنگ دیده بود برای چند ثانیه مات و مبهوت نگاهش کرده بود و همین بهش اعتماد به نفس می‌داد که انتخاب درستی کرده!.. ولی با دیدن فرمانده ش همه ی اعتماد به نفسش دود شد و تازه فهمید که حتی توی زیبایی و مسحور کننده بودن هم به پای این امگا نمیرسه!










در حالی که شاهد جا به جا شدن خیال انگیز موهای امگا به دست باد بود پشت سرش توی محوطه ی وسیع قدم بر می‌داشت و هیچ نمیدونست یک جفت چشم با دنیایی غم و درد بهش خیره شده!

ونهان در حالی که دست هاش رو زیر چانه ش زده بود با قطره اشکی رفتن بت پرستیدنی ش رو به تماشا نشست.. انقدر سرگرم سونگجو (یا سونگیون بود؟ یادم نیست 😅) و وانمود های احمقانه شون شده بود که از عشق واقعی خودش غافل و حالا از دستش داده بود!

آه... فقط اون بود که اینطور فکر می‌کرد یا واقعا دیگه برگشتی برای اون دو نفر در کار نبود؟.. چرا حس می‌کرد که بو دیگه به این اردوگاه بر نمیگرده؟.. اینهمه دلشوره و بغض از کجا نشأت می‌گرفت؟













دستی روی شونه ش نشست و صدای آلفایی که جدیدا وقت زیادی باهاش می‌گذروند توی اتاق مشترکش با بو پیچید:

[You Are My Destiny]~(Yizhan)Where stories live. Discover now