سلام.. خوبین آفتابگردونا؟
دلم نیومد امروز واستون اپ نکنم(:
قرار بود دیشب اپ کنم ولی یه دعوای حسابی با خانواده داشتم و یه چیز مهمم وسط دعوا پوکید و آره.. کلی گریه کردم براش.. و چون حالم خوش نبود دیگه نشد بیام آپ کنم..
در کل تایم حضور من تو واتپد به هفته ای ده دقیقه هم نمیکشه.. اونم فقط واسه اینکه جون میکنم بیام واستون اپ کنم و هی بیشتر شرمنده جیه هام و گاگام میشم🥲
مرسی و شرمنده که چصناله هامو تحمل کردید🫂
این شما و این هم پارت بعدی❤️روی زانوی چپ جلوی امگا نشست، دست راستش رو بالا آورد و چانه ی ظریفش رو میون انگشت های بلند و مردانه ش گرفت:
-میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم امگای هات لعنتی؟.. لحظه ای که بتونم به عنوان خود واقعیم... به عنوان وانگ ییبو جلوت بایستم و مجبور به حرف شنوی نباشم؟
وحشیانه صورتش رو از توی دست آلفا بیرون کشید و با پوزخندی عصبی غرید:
-میدونستم یه چیزی درباره ت عجیبه! طرز راه رفتن، اسلحه دست گرفتن و شلیک کردنت.. پس آخرش یه مافیا از آب در اومدی حرومزاده... ها؟... منه احمقو بگو! باورم نمیشه به خاطر نجات خانوادم داشتم بهت اعتماد میکردم!
پسر بزرگ تر با نیشخندی نگاه هیولا وارش رو توی چشم های امگا ریخت:
-خب.. حالا میخوای چیکار کنی؟! چه کاری از دستت بر میاد وقتی اینجور بی یار و یاور رها شدی؟ اگه همینجوری پیش بره تصاحبت میکنم فرمانده! واقعا مال من میشی! امگای خودم میشی!
ژان متقابلا پوزخندی زد:
-آه.. تو تنها کسی هستی که حق نداره این سوال رو بپرسه..! من حتی با دست و پای بسته هم حریف هزار نفر آدمم! سمم رو که فراموش نکردی؟
آلفا از جا بلند شد، دست هاش رو توی جیب های بارونیش فرو برد و با نگاهی سرد و بی تفاوت گفت:
-شاید اینو ندونی فرمانده.. ولی قدرت من برابر با پنج هزار نفره! و برای سمت هم... یادت رفته قول دادی دیگه ازش استفاده نکنی؟
پسر کوچک تر تک خنده ای هیستیریک کرد و پرسید:
-اون قول رو من به بو وون دادم... بگو ببینم.. چنین آدمی اصلا وجود خارجی هم داره؟
با تاسف سرش رو تکون داد:
-مدام ناامیدم میکنی فرمانده.. میدونستم اینجوری میشه! هر چی نباشه تو از اون تیپ آدمایی هستی که سر قولش نمیمونه.. به هر حال امشب قراره حقایقی رو بفهمی که باعث میشه مخت سوت بکشه!... من از چیزایی خبر دارم که کل زندگیت رو زیر و رو میکنه... ولی فعلا بذار با این یکی شروع کنیم! .من و تمام افرادم... پادزهر سمت رو توی بدنمون داریم!
چشم های امگا گرد شد:
-وات د هل؟.. معلوم هست چی داری میگی؟.. نکنه زده به سرت؟
YOU ARE READING
[You Are My Destiny]~(Yizhan)
Fanfictionاسم: تو سرنوشت منی! کاپل: ییژان [ییبو تاپ] ژانر: رومنس، انگست، اکشن، امگاورس، یه چسه درام، اسماااات، امپرگ بخشی از داستان: مچ ظریف فرمانده ش رو گرفت و مجبورش کرد توی چشم های شعله ورش نگاه کنه: - اصلا مهم نیست که از من خوشت میاد یا نه، تو امگای منی و...