🐞76🐺

80 9 0
                                    

🐞اترس🐞

وقتی علی احسان رفت به راننده ام زنگ زدم.
یه ربع بعد رسید و سوار شدم.

به محض نشستن با مهراج مواجه شدم.
سرم رو پایین انداختم و سلامی زمزمه کردم.
از دستم گرفت و سمت لباش برد و بوسید و گفت:
سلام عزیزم...چیشد که خواستی ارس پیشت نباشه؟!

نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
میخواستم تنهایی قدم بزنم توی پاساژ...ارس خسته میشد!

پوزخندی بی صدا روی لباش نشست.
میدونستم که چقدر زرنگه و با این حرف ها قانع نمیشه.
به راننده علامت داد حرکت کنه.
میدونستم قراره وقتی رفتیم خونه باید جواب پس بدم!

وقتی رسیدیم خونه عصبی از مچ دستم گرفت و بردم سمت اتاق.
وقتی به اتاق رسیدیم پرتم کرد داخل و در اتاق رو محکم بست و اومد سمتم و بی مقدمه سیلی توی صورتم کوبید!

به قدری محکم بود که تعادلم بهم خورد و چون کنار تخت ایستاده بودم یه وری افتادم روی تخت.

وقتی صدای کمربندش به گوشم رسید ترسیده لب زدم:
چرا...چرا داری...

اومد روی تخت و از موهام چنگی گرفت و سرم رو جلوی صورتش آورد و عصبی لب زد:
من رو میپیچونی؟!فکر کردی میتونی به اون مرتیکه برسی؟!فکر کردی نمیفهمم برای چی امروز نیومدی خونه؟!

موهام رو یهو ول کرد و با کمربند چرمیش ضربه ی محکمی به رونم زد که جیغی از دردش زدم.
بدون هیچ رحمی پشت سر هم میزد روی جای جای بدنم.
دیگه نایی برای نالیدم نداشتم.
از ضعفم متنفر بودم که نمیتونستم جلوش رو بگیرم.

وقتی نفس نفس زنان از اتاق بیرون رفت و در رو قفل کرد صدای هق هق هام بلند شد.

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now