🐇☁این‌سو: پری تربچه‌ای☁🐇

280 74 18
                                    

لان شیژوی و لان جینگی مطمئن بودن همین چند لحظه پیش تو کوه ققنوس به دنبال یکی از تیکه های مهر ببر سیاه بودن. البته که هنوز پیداش نکرده بودن اما به جاش یه غار پیدا کردن که روی دیوارش نوشته‌هایی عجیب با خون نوشته شده بود. وقتی به طرفش رفتن و لمسش کردن، نیروی ناخوشایند سحرآمیزی بی‌هوششون کرد.

و زمانی که چشماشون رو باز کردن، خودشونو روی سکویی رو به روی حداقل هزار نفر از مردم دیدن. شیژوی خشکش زد، نیم نگاهی به جینگی که کنارش نشسته بود انداخت. جینگی هم مثل خودش گیج شده بود. اول به همدیگه و بعد به خودشون نگاه کردن. دوتاشون حالا موهاشون کوتاه شده بود و لباسای عجیب غریبی پوشیده بودن که تاحالا تو عمرشون ندیده بودن.

شیژوی چرخید و به اطرافیانش نگاه کرد. اگه از موی کوتاه قهوه ای و لباس عجیبی که یکی از مردا هم پوشیده بود فاکتور می گرفت،اون آقاهه  با عمو نینگش مو نمیزد.

به شونه‌ی اون مرده زد. مرده نگاهش کرد.

"معذرت میخوام، میشه بدونم اینجا کجاست؟"

یو بین چندثانیه به همکارش چشم دوخت و بعد زد زیر خنده.

"ببینم فن شینگ، مستی؟ هایی؟"

فک شیژوی افتاد زمین. این مرده با یکی دیگه اشتباهش گرفته بود. احتمالا علارغم این که کپی برابر اصل عمو نینگ بود اما خب خودش هم نبود.

"... مست نیستم. من جدا نمی‌دونم اینجا کجاست و چطوری از اینجا سر درآوردم."

یو بین اخم کرد و دوباره فنشینگ رو از نگاه گذروند: "خیلی خب، این چجور بازی‌ایه دیگه؟ داریم فراموشی بازی میکنیم؟ بین شما جوونا مد شده؟"

شیژوی تکرارش؟ کرد "... مُ... مود؟"

جینگی دوستش رو کشید کنار. "شیژوی... به نظرت یکی از اون شیاطین کاری کرده توهم بزنیم؟ یا شایدم این از تاثیرات جانبی مهر ببر سیاهه؟ اما اون نوشته ها چی؟"

شیژوی سرش رو تکون داد "احتمالش هست جینگی. الان باید یه کار کنیم اثر توهمه از بین بره."

سعی کرد روی «نیروی چی‌ش» تمرکز کنه اما فهمید بدنی که توش افتاده اصلا هسته‌ی طلایی نداره. ترسیده به دوستش نگاه کرد و دید برای جینگی هم همین اتفاق افتاده.

"ژنگ فن شینگ، کجا داری سیر میکنی؟"

با حس کشیده شدن آستینش همه چیز از ذهنش پرید. یه غریبه که کت و شلوار مشکی با لباس سفید پوشیده بود و یه چیز قرمز رنگ و تیکه کاغذی تو دستاش بود ازش سوال پرسید.

پلک زد: "چی؟"

"کدوم گروهو انتخاب میکنی؟"

"... گروه؟"

غریبه سرش رو به چپ و راست تکون داد. اون مردی که کت و شلوار مشکی پوشیده بود گفت: "لیو هایکوآن، این بچه ها چه تنبل شدنا! اصلا حواسشون به کاراشون نیست. به عنوان لیدر گروه به نظرت باید چه مجازاتی کنیمشون؟"

[COMPLETED] •⊱ Switched ⊰• (WangXian YiZhan)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang