🐇☁آن‌سو: ددی☁🐇

299 73 11
                                    

ژو یانگ مشت محکمش رو به تنه‌ی درخت کوبید. تذهیبگران جوان با دیدن شکستگی که روی اون درخت بیچاره شکل گرفت به خودشون لرزیدن.

"منظورتون چیه که اونا غیبشون زده؟ چطور ممکنه دو نفر آدم سرو مرو گنده که از بااستعدادترین شاگردهامون بودن -حتی باوجود کم سن بودنشون- حالا یهویی دود بشن برن هوا؟!"

"مام نمیدونیم!"

یکی از شاگردها گفت: "شاید اگه توم سرت با اون زنه گرم نبود..."

شاگرده به آ شینگ که نفسش رو حبس کرده بود اشاره کرد. "کی سرش با کی گرم بود؟ من به خاطر دائوژانگ اینجام که حواسم بهش باشه!"

ژو یانگ بعد از بررسی مهر ببر سیاه و گزارش گم شدن یکی از قطعاتش به وی ووژیان، پیش شیائو شینگچن برگشته بود. شیائو شینگچن و سانگ لان هم داوطلب شدن دنبال تیکه‌ی گم شده بگردن و به آ شینگ، دختری که چند سال پیش شیائو شینگچن همراه خودش کرده بود، سپردن تا مراقب دائوژانگ باشه. بعضی وقتها ژو یانگ آرزو میکرد کاش دائو ژانگ میتونست یکم بی عاطفه باشه. آ شینگ چندباری کوشیده بود ازش جیب بری کنه اما نه تنها دائوژانگ بخشیده بودتش بلکه حتی وسایلش رو هم بهش پیشکش کرده بود، وقتی آ شینگ پولش رو پس داد دائو ژانگ حتی بهش اجازه داد دنبالش راه بیفته! خودش اینطور گفته بود که آ شینگ یه دختربچه‌ی یتیمه و ممکنه هدف چندتا آدم بددل و شهوت پرست قرار بگیره. ژو یانگ فکر میکرد این حرفا مسخره‌ست. اون دختر چندین و چند سال بود که همین مدلی دووم آورده بود، حالا چی شده بود که یه دفعه‌ای نیاز به مراقبت هر لحظه‌ای داشت؟ دائوژانگ حتما واسه خودش یتیم خونه زده بود که همچین خیالاتی برش داشته بود.

ژو یانگ تک سرفه‌ای کرد. "نه، دائوژانگ به من گفت مراقب تو باشم. اون کیه که خوشش میاد سیس این دخترای کور رو برداره؟ ها؟"

"واسه جمع کردن اطلاعات که خیلیم خوبه، تو که خودت اینجور وقتا گند میزنی به کار!"

"بسه!"

از پشتشون صدایی شنیدن. ژو یانگ با دیدن چهره‌ی وی ووشیان و لان وانگجی که جین لینگ و جیانگ چنگ هم همراهشون بود رنگ از رخسارش پرید.

وی ووشیان پرسید: "ژو یانگ، اینجا چه اتفاقی افتاده؟ ازت خواستم مواظب شیژوی باشی و حالام میشنوم اون و جینگی گم شدن؟"

ژو یانگ خجالت زده تعظیم کرد. "شیفو (همون استاد خودمون) من رو ببخشید. من یکم دیر اینجا رسیدم..."

وی ووشیان آهی کشید. "الان معذرت خواهی فایده‌ای نداره. آخرین بار کجا دیدینشون؟"

شاگردها به همدیگه نگاهی انداختن"نمیدونیم. ما هممون تو کوهستان متفرق شده بودیم و شیژوی هم داشت با جینگی راه میرفت. با هم قرار گذاشته بودیم چهار ساعت دیگه همگی جمع شیم اینجا اما اونا سر و کله‌شون پیدا نشد... کل کوهستان رو دنبالشون گشتیم ولی چیزیم پیدا نکردیم..."

[COMPLETED] •⊱ Switched ⊰• (WangXian YiZhan)Where stories live. Discover now