🐞85🐺

77 7 0
                                    

🐺علی احسان🐺

با تماس شایا شوکه شدم.
وقتی گفت میخواد ببینتم بهش آدرس خونه رو دادم.
توی حال منتظر صدای زنگ آیفون بودم.
علیسان رو خوابونده بودم که بتونیم راحت تر حرف بزنیم.
حس میکردم یه چیز مهمی هست که میخواد باهام درمیون بزاره.

با شنیدن صدای آیفون سریع از جام بلند شدم و در رو باز کردم.

در ورودی رو باز کردم که مصادف شد با باز شدن در آسانسور رو به روی در و حضور شایا.

لبخند خجلی زد و گفت:
سلام علی احسان...خوشحالم میبینمت!

دستش رو گرفتم و فشردم و گفتم:
سلام گل پسر منم خوشحالم میبینمت...بفرما داخل!

به داخل اشاره کردم که با زمزمه کردن ببخشیدی وارد خونه شد.

با لبخندی اشاره کردم بشینه که لبخندی زد و نشست.
دلم براش میسوخت.
با این سن و این همه زیبایی نباید خوراک اون مرتیکه ی بی شرف میشد.

با بغضی که از توی چشای سبزش پیدا بود لب زد:
خب...من اینجام که بگم اترس توی دردسر افتاده...

با نگرانی از جام بلند شدم و گفتم:
دردسر؟!چه دردسری؟!اون مرتیکه...

از جاش بلند شد و گفت:
آقا علی یه دقیقه آروم باش بزار توضیح بدم...

منتظر موندم که ادامه داد و گفت:
متوجه شد که شما همدیگه رو دیدین و این موضوع اترس رو کشوند بیمارستان...خب...

اشکی از گوشه ی چشاش چکید که از دو طرف بازوهاش گرفتم و عصبی و نگران گفتم:
خب چی شایا؟!بگو دارم دیوونه میشم...

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now