بکهیون به دوست پسرهاش قول داده بود تو مهمونی شب، بیان تو اتاق بکهیون و کارو یسره کنن.
دیگه نمیتونست تحمل کنه.بهشون گفت خانواده خودش عادت دارن بکهیون فقط چند دقیقه بشینه بعد بپیچونه و اگه بیشتر نگهش میداشتن ابروی خودشون در خطر میفتاد.
و خانواده پارک هم احتمالا با پدر مادر خودش سرگرم میشدن و اونا وقت داشتن باهم باشن.کلی ذوق داشت و شلوار جین و یه دورس نو و ترو تمیز انتخاب کرد بپوشه.
قصد نداشت شبیه داستانهای گی سایتی و فن فیکشن شلوارک و یه هودی اورسایز بپوشه با جورابای بلند تا دلشون براش ضعف کنه.یدور عق زد و خودشو زشت کرد.
تنها شلوارکایی که بکهیون داشت و تو خونه میپوشید جنبه زیبایی نداشت هیچ، یجوری بود که اگه سر کوچه دعوا شه بره بیرون ببینه چه خبره به احترامش همه اشتی کنن.بکهیون دقیقا سبک زندگی راننده تریلی هارو پیش میبرد.
یادش هم نمیومد اخرین بار کی به قر و فر اتاقش رسیده.
اتاقش بشدت ساده بود.
با سرویس چوبی که از ۱۲ سالگی داشت.
قدیمی و معمولی ولی سالم.
روتختی جینگول و شیک نداشت و یه پتو ضخیم قدیمی و زبر شده طرح بتمن داشت که کادو تولد ۸ سالگیش بود.رو میز تحریرش چیز خاصی نداشت ولی تو کشوهاش پر از مداد رنگی و ابرنگ بود و تو کمدش پر دفترهای طراحی پر شده.
یه اتاق بشدت ساده و بشدت نامرتب متعلق به پسری که تمام نقطه امنش همون اتاق بود و هیچ جا غیر اتاقش ارامش نداشت ولی بهش نمیرسید و اونجارو به سلیقه خودش تغییر نمیداد که دل بسته اون مکان نشه و زودتر بتونه خودشو مجبور کنه مستقل شه و از خونه بره.
خونشون به سلیقه مادرش دیزاین و طراحی خیلی شیکی داشت و همه چیز جوری چیده شده بود که بکهیون نمیتونست انکارش کنه که حتی دیدنش براش ارامش داشت.
بارها مامانش خواست اتاق بکهیون رو تغییر بده ولی خودش اجازه نداد و اون اتاق شد تنها مکان معمولی خونه، چیزی که به بقیه خونه نمیخورد و تو چشم میخورد.
درست مثل خود بکهیون.پسر بداخلاق درونگرایی که پدر مادرش هرچقدر تلاش کردن براش اخرشم بکهیون سردرگم بود.
نمیتونست بفهمه هدف زندگیش چیه.
چی میخواد و دلش میخواد خودشو درگیر چه شغلی کنه.برخلاف پدر مادر قانون مند و موفقش.
پدری نظامی و منظم که تا لحظه مرگش رو میدونست قراره چیکار کنه.
و مادری که دیزاینر بود و شرکتی داشت که خونههای قدیمی رو بازسازی میکرد و به بهترین سبک مناسب بنا و سلیقه مشتری تحویلشون میداد.دو فرد موفق در جامعه و ناموفق در تربیت فرزند.
البته جدیدا بکهیون احساس رضایت بیشتری داشت و به نظرش اجبار پدرش به سربازی اونقدرام براش بد نبود و حداقل تونست زندگی عشقی و جنسی خاک خوردهاشو یه سامونی بده.

YOU ARE READING
𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵
Fanfiction࿑𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞𝁺𝐶ℎ𝑎𝑛𝑏𝑎𝑒𝑘, 𝐶ℎ𝑎𝑛𝑙𝑜𝑒𝑦, 𝑆𝑒𝑘𝑎𝑖 ࿑𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞𝁺 𝑇ℎ𝑟𝑒𝑒𝑠𝑜𝑚𝑒, 𝑆𝑚𝑢𝑡, 𝑅𝑜𝑚𝑎𝑛𝑐𝑒, 𝐶𝑜𝑚𝑒𝑑𝑦, 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 لوئی برادر کوچکتر یول، برای سالهای زیادی دور از خونه و به تنهایی زندگی میکرد. و درست وقتی زندگیش رو به ای...