❌❌هشدار: پارت شامل صحنات خشن بی دی اس امی میباشد❌❌
#پارت52
بند نازک را ماهرانه دور تخم ها و دیک نیمه بلند شدهاش میپیچد: هنوز کاری بات نکردم اینجوری ای؟
جوزف ترسیده بود، میدانست این بار واقعا نزدیک بود راستی راستی بمیرد و دارسیا از این خطا نمی گذشت
تنها امیدواری اش حضور شریل گریان گوشه ی دیوار بود؛ با خود امیدوار بود حضور شریل و سفری ک از او پنهان بود باعث شود از تنبیهش جان سالم ب در ببرد
کار دارسیا با دیکش که تمام شد طناب را کشید و باعث شد دیک بزرگ شده اش بشار زیادی را تحمل کند
ناله ی بلندی کرد و دارسیا با ضرب عصایش به پشت زانویش اورا زمین انداخت: روی چهاردستو پا!
از کی تاحالا رسمه حیوونا رو دو پا راه برن؟
جوزف با ناله چهاردستو پا شد و ادامه ی طناب گره خورده به دور تخم ها و دیکش به میان دندان هایش بسته شد و تکلم را تا حدودی برایش سخت کرده بود
سرش را به عقب کشیده بود و باعث میشد که با هربار حلو اوردن سرش فشار واقعا زیادی به حساس ترین نقطه ی بدنش وارد شود
شریل کنجکاو نگاه کردن بود ولی درد شیشه ی داخلش یاداور میشد که دارسیا تا چه حد میتواند خشن شود
شنع های بلتدی زیر شکم و سینه و حتی تخم های جوزف گذاشته شدند: خیلی انگار هیجان نداره نه؟
چند چاقو را و میخ را روی چند پایه زیر او فیکس کرد: حالا خوبه
هم میتونی بسوزی هن تیکه تیکه شی نه؟
هنگام بلند شدن از کنار جوزف به صورت اتفاقی پایش روی دست جوزف رفت و باعث شد به ناگهان تعادلش را از دست بدهد و تا مرز فرو رفتن چاقو در شکمش پیش برود: دیدی؟
نیست خیلی علاقه مند به بازی با جونتی؟
میخوایم اینبار حسابی با جونت بازی کنیم
البته که قرار نبود جوزف از کند بودن چاقو ها خبر دار باشد
ترس به شریل هم سرایت کرده بود و نگران جوزف شده بود
دارسیا با بدجنسی تمام شمع هارا روشن کرد و روی کمر جوزف نشست: حتی تنبیه کردنتم خسته کنندهاس
نمیخوای ممنونم باشی ک دارم این لطفو بت میکنم؟
با دستانش مشغول کشیدن بند منتهی به دیک و تخم هایش بود و صورت جوزف از شدت فشار سرخ شده بود
به سختی سعی میکرد با تحمل وزن دارسیا روی چاقو ها و شمع ها فرود نیاید
اما دارسیا بیخیالش نمیشد: شریل؟
پاشو توعم شروع کن کمک
نمیخوای حساب جوزفو برسیم؟
اون بادکشارو داغ کن
سر جوزف از کشیده شدن ب عقب درد میگرفت و با هربار جلو کشیدن درد وحشتناکی پایین تنه اش را میگرفت
دارسیا با پونز های رنگی در دستش سرگرم بود: میتونیم به ازای هر یه ساعتی ک در حال شکوندن حرفم بودی سه تا پونز بزاریم هوم؟
با پاسخ ندادن جوزف با دستش محکم دیکش را له کرد: کر شدی به سلامتی؟
جوزف فریاد بلندی کشید و تعادلش برای لحظه ای از دست رفت و به شمع انقدری نزدیک شد که بوی سوختگی خود را احساس کند
به سختی حرف میزد: ب..بله میسترس فکر خوبی....ه
دارسیا که انگار مشغول دوختن دکمه بود دانه دانه پونز های رنگی را در کتفش فرو میکرد
و سپس به ناگهان از روی کمر جوزف بلند شد: تنبیهت حتی برای یه ساعتم سرگرمم نمیکنه
خیلی بی مصرفی تو!
از اتاق خارج شد و جوزف و شریل را در بهت رها کرد
باید چه میکردند؟
هیچکدامشان جرئت خارش شدن از حالتش را نداشت
و این شریل بود ک ب خود جرئت داد: کجا رفته بودین؟
جوزف حال خوبی نداشت و در این حال اصلا حوصله ی بازپرسی شریل را نداشت: نم...نمیتون..م بگم
دارسیا از شدت حرصو عصبانیت نمیفهمید چه میگوید: اره نبایدم بگی
معلوم نیست چیکار میکردین ک من نباید بفهمم
جوزف چشم هایش را روی هم فشرد، میدانست شریل چقدر حساس است خصوصا روی دارسیا
درواقع جوزف اندازه ی شریل ب دارسیا وابسته نبود: شریل اگ نبرد...مت آه لع...نت چون ممکن بود ..بمیر..ی
شریل ک وضعیت جوزف اصلا برایش مهم نبود دوباره پرسید: تو ممکن نبود بمیری؟
جوزف فریاد زد: میبی..نی ک دارم بخاطرش تقاص میدم
اب دهانش برای تلاش برای صحبت کردن اویزان بود و دیگر دیکش را حس نمیکرد
انگاری ک قطع شده باشد
با وارد شدن دارسیا هردو ساکت شدند
سینی بزرگی دستش بود که بوی خوبی از ان می امد
هردو عاشق غذاهایی بودند که دارسیا درست میکرد و حالا در چنین شرایطی گرسنگی در چهره ی هردو بیداد میکرد
با داغ شدن کمر جوزف بی قرار شد: اآییی نه نه وای
دارسیا ظرف سوپ خرچنگ، مرغ و حتی ماهی های داغش را که شریل مطمئن بود در فر پخته شده اند روی کمر جوزف گذاشت: میز خوبی باش و تکون نخور
انقد تنبیهت خسته کنندس که باعث میشه وسطش بخوام غذا بخورم
جوزف به سختی سعی میکرد جلوی ریختن اشک هایش را بگیرد ولی موفق نبود
حرارت باعث تکان خوردنش میشد و ظرف لبریز و داغ سوپ روی بدنش چکه میکرد
از طرفی شمع های زیر بدنش هم اورا میسوزاندن و از ترس چاقو ها نزدیک بود خود را خیس کند
که متاسفانه یا خوشبختانه طناب دور پایین تنهاش این اجازه را ب او نمیداد

VOCÊ ESTÁ LENDO
Fingers
Romanceدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...