The mistake?🥀

60 17 0
                                    


یه هفته از قراری که بکهیون با یه بوسه صبحگاهی که چانیول هنوزمیتونست طعمش رو روی لباش حس کنه، ازش فرار کرد، گذشته بود و تو این مدت نویسنده جوون از هر راهی برای رسیدن به بکهیون استفاده کرده اما نتیجه‌ای نگرفته بود، پسر مونقرهای کاملا ناپدید شده‌بود و چانیول هیچ آدرسی ازش نداشت، برای همین هم الان روبروی دانشکده کامپیوتر ایستاده بود و دنبال چهره آشنای کسی که فکر میکرد اسمش لوهان باشه میگشت

_هی!

+اووو آقای پارک؟

_سلام! تو باید لوهان باشی

+واو! شما منو میشناسید؟ چیزی شده؟ دوستتون چیزی گفته؟

_دوستم؟... ها... سهون؟ نه من اومدم درباره بکهیون بپرسم... اگه ممکن باشه چند لحظه صحبت کنیم

لوهان که متوجه آشفته‌حالی نویسنده جوون شده بود، دیگه سوالی نکرد و تا ماشین همراهیش کرد

+چی شده آقای پارک؟ شما به نظر خوب نمیرسید

_من... چیز مهمی نیست یه مشکل کوچیک مادرزادیه... من میخواستم درباره بکهیون بپرسم، من یه هفته‌ست که ندیدمش و هیچ پیام یا زنگی رو هم جواب نمیده، آدرسی هم ازش ندارم، نگرانشم...

چانیول همونطور که شیشه‌های دودی ماشین رو بالا میداد، مستاصل گفت و ملتمسانه به لوهان خیره شد

+شما چند وقته میشناسیدش؟ اون خیلی وقتا یهو ناپدید میشه، چیزی برای نگرانی نیست... مطمئنید حالتون خوبه؟

_میشه... منو ببری در خونه‌ش؟ یا... آدرسشو بدی؟

+من...

_میدونم که... درستش اینه که این کارو نکنی اما... من واقعا باید ببینمش...

+باشه، شماره‌تون رو بدید، لوکیشن رو براتون میفرستم
______________________________________           
بکهیون که دیروز پروژه سختش رو تحویل داده بود، حالا بعد از ده ساعت خواب، با صدای زنگ در خونه‌ش که برای پسر مونقره‌ای خیلی نادر بود، از خواب بیدار شد. بکهیون کسی رو به خونه‌ش دعوت نمیکرد، خونه برای اون فقط برای کار کردن و خوابیدن بود، حتی کم پیش میومد وعده‌های غذاییش رو اونجا بخوره، برای همین هیچکس جز لوهان چیزی درباره خونه ویلایی کوچیکی که به تازگی خریده بود، نمیدونست.

+شت!

بکهیون فراموش کرده بود، نویسنده جوون رو، قرارشون رو، سخنرانی دانشکده رو، اون بوسه رو... بکهیون یک هفته تمام خودش رو توی کار غرق کرده‌بود و موفق شده بود فراموش کنه پارک چانیولی وجود داشته، اما حالا که آلفای آشنا، با سروضعی که آشفتگیش حتی از پشت آیفون تصویری واضح بود، جلوی در خونه‌ش ایستاده بود، دیگه نمیتونست انکارش کنه یا نادیده‌ش بگیره... اما چطور باید به چشمهاش نگاه میکرد؟ چی باید بهش میگفت؟ جملاتشو چطور میچید؟ میتونست جوری رفتار کنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟ میتونست بره و بهش بگه نمیشناستش؟ کی همه چیز برای این دو غریبه انقدر پیچیده شد؟...

Runner jasmineWhere stories live. Discover now