خیلی زود برای پیتر مسیج اومد.
[اگه شب نیومدی هم ایراد ندار...فقط کاندوم یادتون نره.]
[موفق باشی پسرم.]
[سلیقت خوبه.]پیتر سرخ شد.
می اونو از خودش بهتر میشناخت._چیزی شده؟
_اوه نه نه...مهم نیست خب فکر میکنید مورگان داره برمیگرده؟
پیتر سعی کرد بحث رو عوض کنه._نه فعلا تنهاییم.
رسیدن به برج.***
یکم سکوت بود.
_چیکار کنیم؟
پیتر زیر لب زمزمه کرد._هیچی، میشینیم رو مبل از حضور هم لذت میبریم.
تونی گفت و نشست.پیتر هم رفت کنارش.
یه مدت نشستن و تلوزیون دیدن.
ولی متاسفانه گویی دنیا یه مشکلی با پیتر داره چون...این پنجمین شبکه ای بود که زدن و فیلم رمانتیک میداد حتی اخبار هم خبر ازدواج یه خری رو میداد.
و این به شرایط پیتر کمک نمیکرد.پیتر یکم تو خودش رفت و...
وقتی سرش رو بالا گرفت، دید تونی داره نگاهش میکنه.پیتر و تونی چشم تو چشم موندن.
اونم تا مدت طولانی...نگاه تونی عمیق بود.
و پیتر میدونست این یعنی چی.یکم جلو رفت و.....تونی هم استقبال کرد و جلو رفت تا پیتر رو بوسید.
دستش رو تو موهای فر پسر کرد و با دست دیگش بدنش رو به خودش چسبوند.پیتر دستاش رو دور گردن تونی انداخت و غرق بوسه شد.
_بابا؟
و با این صدا پیتر و تونی ناگهانی از هم دور شدن.برگشتن و دیدن مرگان با چشم درشت داره نگاهشون میکنه.
و پیپر هم دم در شکه ایستاده.
_آمممم.... در زدیم ولی گویی درگیر بودین.پیتر به سرخ ترین حالت ممکن دراومد.
تونی بلند شد.
_بهت خوش گذشت؟
رو به دخترش گفت._اگه شما بودین بیشتر خوش میگذشت....ولی فکر کنم به جهت خودتون خوش گذروندین.
آخرش رو زمزمه کرد.ولی همه شنیدن.
_ممنون پیپر....
_ایرادی نداره.... فقط ما شام خریدیم اگه ایرادی نداره بعد شام میریم.
تونی سر تکون داد.
_مشکلی نیست.***
سر شام پیت میخواست از صحنه روزگار محو بشه....
خانم پاتز که بهش لبخند مهربانانه پرتاب میکرد و مورگان که با عشق و امید بهش نگاه میکرد براش از هر چیزی بدتر بود.پیتر به زور غذا میخورد که بالاخره این کابوس تموم شد...حالا باید یه فکری برای فرار میکرد.
اما خانم پاتز ایده دیگه ای داشت.
_پیتر میشه یکم باهات حرف بزنم؟
وقتی جمع کردن میز تموم شد گفت.خون تو رگای پیتر یخ زد.
تو جاش مونده بود و قبل از اینکه جواب بده خانم پاتز رفت تو بالکن.پیتر به تونی که پوکر بود نگاه کرد و بعد نفس عمیقی کشید و رفت دنبالش.
وقتی وارد شد توقع عوض شدن رفتار اون زن رو داشت....شایدم یه مکالمه زهرآگین ولی...._آوردمت تا ازت تشکر کنم....
_هان؟
پیتر متعجب به اون زن نگاه کرد.زن یه لبخند صادقانه زد.
_فکر کنم با رابطه ای که باهاش داری، تونی ماجرامون رو برات گفته.پیتر سر تکون داد.
که یاد کلمه رابطه افتاد....
_ما اونطوری که فکر میکنید...._میدونم مدت زیادی با هم نیستید ولی...
به نما شهر نگاه کرد.
_از وقتی اومدی تو زندگیش اوضاعش بهتر شده.پیتر نمیدونست چی بگه.
_مورگان رو پس نمیزنه، الکل مصرف نمیکنه و زیاد بد خلقی نمیکنه.....میشه گفت، تقریبا درست شده.
اخمای پیتر تو هم رفت.
_اون خراب نیو که درست بشه.
تو لحنش شکایت بود.
_فقط یکم مشکلات داشت.پیپر لبخند زد.
_درسته....ممنونم پیتر.
با پیتر چشم تو چشم شد.
_بابت همه کارایی که کردی.پیتر سرش و پایین انداخت.
_من کاری نکردم._کردی پیتر....
نفس عمیقی کشید.
_قبلا همیشه من و رودی کنار تونی بودیم...ولی بعد از طلاق و ازدواج مجدد من، با اینکه ما اونو دوستمون میدونستیم ولی تونی ما ر دوست خودش نمیدونست.....و جز ما دیگه کسی رو نداشت.
رو به پیتر کرد.
_که تو اومدی.پیتر منتظر موند.
_اگه برات مهم بود.... چرا کاری براش نکردی؟_چون حق نداشتم....دیگه نداشتم.
پوفی کرد.
_فکر کردم شاید بشه دوباره با تونی نزدیک باشیم ولی....هیچوقت نخواست، شایدم آماده نبود امشب اولین باری بود که دوباره بت خم سر یه میز نشستیم و اون اوقات تلخ نبود.
رو به پیتر کرد و دستاش رو باز.پیتر یکم تردید کرد ولی بعد....
رفت تو بغلش.به نظرش اونها آدمای بدی نبودن.
شایدم فقط حسش بود، شایدم میخواست اینطور باشه.***
_بهتر شدی.
رودی با رفتن پیتر و پیپر به دوستش گفت.تونی نگاهش رو بالا گرفت.
_چطور؟مرد تک خنده ای کرد.
_بیخیال تونس....خودت میدونی چی میگم.تونی جوابی نداد.
_برات خوشحالم، امیدوارم...._نیازی نیست بی خودی برام آرزو کنی....
تونی کفری شد._بیخودی نمیگم....صادقانه میگم.
چهره رودی کمی ناراحت بود.
_واقعا برات بهترین رو میخواستم، میخوام و خواهم خواست....
رو به بالکن کرد و پیتر و پیپر رو نگاه کرد.
_و میبینم که بهترین رو پیدا کردی.تونی هم رو به بالکن کرد.
نمیتونست انکار کنه.یکم سکوت شد که...
_رودی....
رودی شکه و با ذوق به دوستش نگاه کرد.
تونی به مرد نگاه نمیکرد.
_هنوزم دوست من هستی؟رودی به آسمون هفتم رسید.
_معلومه که هستم.
با به لبخند بلند گفت._کمکت و لازم دارم.

YOU ARE READING
The Father
Fanfictionمعنی پدر برای هممون فرق میکنه ولی اهمیتش برای همه یکیه اینو بهت ثابت میکنم. فیک استارکر. امیدوارم از این کار لذت ببرید. (اسمات فقط یک در چپتر.) (میدونم دختر رو کاور کار مرگان نیست ولی عکس خوبی بود برای همین گذاشتمش.)