+ بهت که گفته بودم، حتی اگه پیدام کنی بازم یه بازندهای..
چونه کای رو به طرفی پرت کرد و همینطور که عقب میرفت سرخوشانه صداش رو بالا برد:
+ لوزررررر.. تو هیچی جز یه بازنده احمق نیستی!کای درحالیکه پلکهای لرزونشو روی هم فشار میداد لب زد:
_ چرا؟ چرا اینکارو کردی؟لیجون با چند قدم، خودش رو به میزی که سمت راست کای قرار داشت رسوند و بعد کمی گشتن از بین برگه های بهم ریخته پاکت سیگارش رو پیدا کرد. نخی از اون رو گوشه لبش گذاشت و با فندک استیلی که از جیبش بیرون آورده بود روشنش کرد. پوکی به سیگارش زد و دوباره به سمت کای برگشت و با لحن سرحالی پرسید:
+ منظورت کدوم کاره؟ بازی کردن با تو، یا کشتن آدما؟بدون اینکه منتظر جوابی از طرف کای باشه خودش ادامه داد:
+ در مورد تو.. خب چه چیزی میتونست جالب تر از بازی با یه پلیس احمق که عاشق قاتل پروندش شده، باشه؟قلب کای به کندی میتپید و تمام وجودش پر از حس مزخرف پوچی شده بود. بدون اینکه سرش رو بلند و به شخص روبروش نگاه کنه با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:
_ همه اینا.. برات شبیه یه بازیه؟ اما.. اما من.. اون.. اون آدما... تو.. خودت.. نزدیک بود بمیری!!لیجون گردنش رو به عقب کشید و با سرحالی دود سیگار رو به بیرون فوت کرد:
+ اووم راجب اون، خیلی هیجان انگیز بود مگه نه؟ اونجوری دیگه کی به یه قربانی که تا پای مرگ رفته شک میکرد!؟به کای نگاه کرد و با حالت عمیقی دست آزادش رو زیر چونهـَش زد:
+ اما خب راست میگی، یکم محاسباتم اشتباه از آب در اومده بود، قرار نبود اونقدر هم آسیب ببینم.. واقعا شانس آوردم!و با سرخوشی خندید. شبیه کسی که لاتاری برنده شده نه آدمی که با نقشه خودش تا پای مرگ رفته!!
کای بالاخره سرش رو بلند کرد و با نگاهی ناباور و شکست خورده به آدم روبروش خیره شد:
_ چطور.. چطور میتونی...؟!واقعا نمیدونست باید به همچین آدمی چی بگه. براش قابل درک نبود. باورش نمیشد که چطور یک نفر میتونه برای رسیدن به خواسته هاش حتی جون خودش رو اینطوری به بازی بگیره...
لیجون وقتی قیافه ناباور و مبهوتش رو دید دوباره خندید و جوری که انگار داره با دوست صمیمی چندین سالهـَش صحبت میکنه گفت:
+ چرا اینجوری بهم نگاه میکنی؟کای بدون اینکه پلک بزنه برای دومین بار این سوال رو به زبون آورد:
_ چرا.. چرا همچین کاری کردی؟در کسری از ثانیه قیافه غمگین کای رنگ غصب به خودش گرفت و همینطور که با خشونت خودشو به طرف لیجون میکشید فریاد زد:
_ چرا اون آدمای بیگناهو کشتی؟ چرا.. چرا تمام مدت منو بازی دادی؟! چرا.. چرااا...؟؟!!

YOU ARE READING
• Death Angel •
Fanfiction• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...