|سرنوشت|

161 32 89
                                    


~
پرده سیاه روی آسمون جنگل کشیده شده بود و مردمش رو به آرامش خواب دعوت میکرد.
ستاره های چشمک زن به دور ماه نقره ای کامل دلبری میکردند و صدای جیرجیرک ها گاه بین زوزه های کوتاه و بلند گرگ ها گم میشد..

در بین هیاهوی ستاره ها و ماه و صدای جیرجیرک ها و گرگ ها، در گوشه ای از قصر آجری رنگ جنگل، در میان ملافه های سفید ، مردی پسر شیرینش و بین بازوهاش به بغل گرفته بود و با نجوا های شیرینش براش از افسانه ها و سرزمینشون می‌گفت..

_ به هنگام تولد خورشید و ماه،زمانی که خورشید نورش و به ماهِ ساکت و سیاه هدیه میبخشه و باعث درخشش اون میشه ماه هم به سپاس و قدردانی از خورشید با سخاوتمندی میزاره نورش به معشوقه خورشید بتابه که حاصل این برخورد نور سرزمین ما به وجود میاد برای همین دیگر سرزمین ها مردم ما رو فرزندان ماه می نامند.

خم شد و به آرومی شمع نورانی روی میز کنار تخت رو با انگشتش خاموش کرد و این بین حواسش بود بقدری تکون نخوره که دردونه توی آغوشش آزرده خاطر بشه و جاش ناراحت..

+برام از قلمرو ها میگید؟

پسر متوجه شده بود پدرش به قصد خواب کردنش شمع رو به خاموشی سپرده؛سریع گفت و سعی کرد با چرخوندن نگاهش بواسطه نور تابیده شده ماه به اتاق، چهره پدرش رو ببینه..

اِلتون توی تاریکی تصویر واضحی از پسرش نداشت ؛ اما به خوبی میتونست چشم های شکلاتی گرد شده و کنجکاش رو حتی از پشت پلک های بسته هم تصور کنه

_امشب پرحرف تر از هر زمان دیگه ای شدی لیام!

صدای شیرین و آهنگین خنده پسر،باعث کش اومدن لب های مرد شد..

لیام با لحن بازیگوش و شیرینش خودش رو برای پدرش لوس کرد:پدر... لطفاً..شما در کل هفته فقط یک شب کامل رو در کنار لیام هستید و براش قصه های زیباتونو میگید..من باید از فرصت هام نهایت استفاده رو بکنم پین بزرگ!

خنده بلند التون در اتاق گرم و تاریک پیچید و باعث خنده ریز ریزانه لیام نیز شد..

_تو واقعا زبون دراز و حاضر جوابی لیام!ولی باشه..من فرصت هاتو ازت نمی‌گیرم پین کوچک!

التون با لحن خود لیام "پین کوچک" رو گفت و به آرومی دست هاشو دور بدن کوچک پسر خندونش حلقه کرد..

کمی سرش رو ، روی بالشت پر و نرم زیرش جا به جا کرد و بعد از مطمئن شدن از راحت بودن جای خودش و پسرش ،نگاهش رو به سقف تاریک داد که نور ماه به نقش های برجسته روش افتاده بود و با کمی حدس میتونستی بفهمی اون طرح ها ،ماه و فرشته و گل هستند ..

_سرزمین ما بزرگ و پهناوره...از سالیان کهن تر از همون بدو تولدِ ماه ، روی زمین حکومت میکرده..حتی زمانی که هیچ قلمرو و هیچ حاکمی برای اون قلمرو وجود نداشته..به مرور زمان خدای ماه و خورشید برای حفاظت از دسو طبیعتش رو خلق می‌کنه تا موندگار بشه..به اون آب و سبزی و طلا و طراوت هدیه میده و برای هر یک از این نعمت ها هم محافظ قرار میده..محافظ ها خانواده تشکیل می‌دند تا پس از اونها جانشین هاشون وظایفشون رو ادامه بدند..این راه انقدر ادامه پیدا کرده که قلمرو ها پس از صده ها هم زنده و پا برجا بمونن..مثل قلمرو خودمون و یا حتی ...قلمرو دریا ..

|𝗗𝗘𝗦𝗘𝗢|Where stories live. Discover now