~
نور طلایی خورشید از لا به لای شاخه های پیچ در پیچ سبز پیچک روی صورت الهه گونش افتاده بود و با هر تکونی که میخورد نور طلایی به چشم های شکلاتیش میخورد و این باعث میشد هر از گاهی دستشو سایه بون صورتش قرار بده .
انگشت کوچولوی تپل و بامزه اشو روی گلبرگ سفید رز میکشید و نرمی و لطافتش موجب خنده های ریز ریزانه و کودکانش میشد...
با احتیاط نگاهش و دور تا دور محفظه باغچه چرخوند و وقتی کسی رو ندید دستشو توی جیب کتش برد و دونه کوچولو رو بیرون آوورد
هسته لیمو رو با ذوق و تند تند توی خاک سپرد و نفس عمیقی بعد اتمام کارش کشید..
لیام همین الان توی باغچه سلطنتی لیمو خودش و کاشت..!با ذوق خندید و چهار زانو روی خاک ها نشست و با اشتیاق به خاک های انباشته شده روی هم زل زد..اون منتظر میموند تا لیمو کوچولوش بزرگ بشه
_لیام...لیااام...ای خدا...پسره ی شیطون خیره سر کدوم قسمتی آخه تو؟..
اون طرف باغچه پیرمرد قد بلند بیچاره که تقریبا کل قصر رو به دنبال شاگرد بازیگوشش گشته بود غر زنان دور تا دور باغچه میچرخید و با ذکر امواتش خودش رو سرزنش میکرد که چرا تربیت و آموزش پسر دردسر ساز فرمانده رو قبول کرده
غر های بلند آقای جونز از جا پروندش..خیلی سریع از جا بلند شد و لباس هاشو تکون داد و سعی کرد آثار جرم و پاک کنه..
قدم های خونسردشو سمت آقای جونز که پشتش به لیام بود و همچنان در حال غر زدن بود برداشت:آقای جونز ..
پیرمرد سمت لیام برگشت و با دیدنش نفس راحتی کشید:خدایا..تو منو قد ده سال پیر میکنی بچه..!
لیام ابروهاشو بالا انداخت و متعجب به آقای جونز که کاملا دارماتیک چشماشو بسته بود و دستشو روی قفسه سینش میکشید،نگاه کرد
جونز نفسشو بیرون فوت کرد و دست لیام رو گرفت و همون طور که اونو تقریبا سمت ورودی کتابخونه میکشید گفت:هم من و هم پدرت بارها بهت تذکر دادیم لیام . اون باغچه متعلق به ملکه است و اگه فقط یکی از گل هاش آسیب ببینه توی دردسر بدی میفتی..تو الان باید بعد از خوندن کتابت به حوض پایین بری و تمرین شنا انجام بدی..متوجه حرفام هستی پسر؟..
ابرو های منحنی لیام نشون دهنده ناراحتیش بود.اما باز هم سرشو به نشونه تایید تکون داد و سعی کرد به آقای جونز نگاه نکنه..
جونز به سرباز اشاره کرد تا درب کتابخونه رو باز کنه سرباز هم اطاعت کوتاهی گفت و با کلید های متصل به پوستین آهنین لباسش درب رو برای کتاب دار و دبیر قصر باز کرد..
بوی چوب و کتاب و قلم به راحتی از اون محوطه پر از کتاب به مشام میرسید.لیام کتابخونه رو دوست داشت..ولی اندازه باغچه گل های رز سفید براش دوست داشتنی نبود
