|اجبار|

69 28 95
                                    

~

در داخل اون سالن بزرگ،جایی که سقف بلندش باعث پیچیده شدن صدای "رش رش" شمشیر به هم بود،دو پسر با نفس نفس سخت مشغول نبرد بودند..

شمشیرش رو بلند کرد و بعد از چرخشی که زد در یک حرکت شمشیر رقیبش رو به پایین انداخت و تیغه شمشیرش رو زیر گلوش گرفت..

با لبخند و نفس هایی که تند شده بود ابرو هاش و رو به دست های بالا رفته لویی و تسلیم شدنش بالا انداخت..

با صدای دست زدن لوکا و پیچیدنش تو اون سالن،شمشیرش رو پایین آورد و سمت مرد که با لبخند عمیق همون‌طور که زین رو تشویق میکرد و به سمتشون میومد، برگشت:عالی سرورم عالی.. جناب لویی همیشه از شما می‌بازند فکر کنم باید رقابت و شرط بندی با شما رو تموم کنن..

قبل از اینکه زین مهلت پاسخ گویی پیدا کنه لویی با دلخوری فیک همون‌طور که دستاش رو زانوهاش بود و خم شده بود گفت:عه؟که اینطور لوکا..بایدم طرف شاهزادتو بگیری دیگه

زین خنده آرومی کرد و شمشیرش رو غلاف کرد:لوکا درست میگه لویی..شمشیر دست گرفتن بهت نمیاد باید با همون ورقه ها و جملات اداری سر و کله بزنی..

لویی چشماشو چرخوند و ایستاد:باز من یکار مفیدی میکنم

زین تک خنده متعحبی کرد:الان به من گفتی بدرد نخور تاملینسون؟

لویی نیشخندشو پررنگ کرد و دستاشو به هم قلاب کرد و کمی خودش رو به سمت جلو کشید:تو اینطور برداشت کردی مالیک؟باید بگم برداشت خوبی بود..

و پشت حرفش خندید و به طرف لوکا که لباشو به هم می‌فشرد و به سقف کنده کاری شده نگاه میکرد تا خندشو کنترل کنه و به شاهزاده ضایع شدش نخنده،برگشت:اوی اوی لوکا!

لوکا سریع و با چشم های گرد شده نگاهش و به لویی داد

لویی با انگشت اشاره اول به چشم های خودش و بعد لوکا اشاره کرد و با همون نفس های سنگین حاصل از خستگی گفت:دارم برات.فکر نکن یادم می‌ره محافط !

لوکا که تا ته تهدید لویی رو خونده بود هق هق فیکی کرد:من واقعا هیچ تقصیری ندارم آقای تاملینسون..شاهزاده رو بابت مهارت های رزمی فوق العادشون سرزنش کنید

لویی زیر چشمی به زین که با تک ابروی بالا رفته و نگاهی که ازش خودشیفتگی می‌بارید به لویی خیره شده بود نگاه کرد و بعد چشم هاشو چرخوند:خوبه شاهزادتون یچیزی داره شما بهش ببالید!

زین با نگاه ناباور طرف لویی برگشت:بنظرت دیگه زیاده روی نمیکنی تاملینسون!؟

لویی شونه ای بالا انداخت:من اصلا جنبه باخت ندارم مالیک پس حق اعتراض هم نداری..

زین اول نگاه عمیقشو به آبی های خبیث دوستش داد و بعد بی تفاوت شونه ای بالا انداخت:باشه لویی اگه تو اینطوری آروم میشی من حرفی ندارم

|𝗗𝗘𝗦𝗘𝗢|Where stories live. Discover now