"بیست و چهار سال قبل"
خورشیدِ کمحال پاییز در حال جمع کردن آخرین پرتوهای نارنجی رنگش از کوچههای کثیف و نمور پایین شهر بود تا جای خودش رو به تاریکی بده.
توی یکی از همین کوچه ها، پسربچهای شش ساله با صورت و بدن زخمی روی زمین افتاده و توسط سه پسر بزرگتر از خودش محاصره شده بود._ آهای حرومزاده، با توام!
این فریادِ خشمگین بزرگترین پسر جمع، به عنوان سردسته اون گروه بود.
وقتی جوابی از پسر کتک خورده دریافت نکرد لگد دیگهای به جسم مچاله شدهـَش کوبید و اینبار بلندتر از قبل فریاد کشید:
_ مگه بهت نگفتم دیگه نمیخوام این دور و بر ببینمت؟!بالاخره صدای گرفته و بغض آلود سهون شنیده شد:
+ مـ..من که کاری به شما.. نداشتم!!پسر با ابروهای گره کرده دندونهاش رو به هم سایید و تفی روی سهون انداخت:
_ یه حرومزاده نحس حق نداره که اینجا باشه!!و شروع کرد به کتک زدن و لگد انداختن به جسم نحیف سهون. دو پسر دیگه هم به همکاری با اون شروع به فحش دادن و کتک زدن پسربچه بیگناه کردن.
بار اولی نبود که اذیتش میکردن، یا کتکش میزدن. سهون یه بچه بی آزار بود که به همه لبخند میزد؛ ذهن بچگانهـَش درک نمیکرد که چرا همه ازش متنفرن. اون فقط دلش میخواست باهاشون دوست باشه!!
دلیل رفتار نامهربون اونها رو نمیفهمید. نمی فهمید چرا هر کسی بهش میرسه انگار چیز نجسی دیده باشه، صورتشو توی هم جمع میکنه و چیزایی مثل "حرومزاده ی عوضی".. "اونم عین مادرش یه هرزس"... " اون باعث نحسیه این محلس".. " آشغال بی پدر".. "ازینجا گم شو برو پیش حرومزاده هایی مثل خودت".. رو بهش میگه!
سهون هنوز بچهتر از اون بود که معنی اون حرف هارو درک کنه.
نمیفهمید حرومزاده یعنی چی.. هرزه یعنی چی.. چرا همه ازش بدشون میاد. اون که کار بدی انجام نداده بود. هروقت سراغ پدرشو از مادرش میگرفت فقط شاهد فریادهای نفرتآلود و دیوونگیهای مادرش بود. اینکه چطور هر چیزی رو به سمتش پرت میکنه و مدام بهش میگه"خفه شو".."گمشو".."نمیخوام ببینمت".
اما چرا مادرش از اون متنفر بود؟
چرا هیچوقت پدرش رو ندیده بود؟سهون با دستهای کوچیکش سرش رو چسبیده بود و با هر ضربه دردی توی تن زخم خوردهـَش میپیچید. خون، اشک و خاک صورتش رو کثیف کرده بود؛ اما در برابر کتک هاشون هیچ مقاومتی از خودش نشون نمیداد، چون میدونست در مقابل اونها هیچ شانسی نداره.
چرا؟
چون اون ضعیف بود..!دیگه حتی بهشون التماس هم نمیکرد که کتک زدنش رو تموم کنن. چون میدونست اونها هیچ توجهی بهش ندارن.
چرا؟
چون اون ضعیف بود.بالاخره بعد چند دقیقه دست از کتک زدنش برداشتند.
یکی از پسرا با انزجار بهش نگاه کرد:
= حرومی.. بهتره بری بمیری اینجوری همه خوشحال ترن...

YOU ARE READING
• Death Angel •
Fanfiction• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...